تبليغاتX
™ ( (سمپاد آمل) ) ™

™ ( (سمپاد آمل) ) ™

وبسایت رسمی دبیرستان های شهید بهشتی و فرزانگان آمل

خاطرات با شایان 5 : اینجا سایته ماس...آرمین و حاسب...ماجرای حرفیدن عشقولانه با موبایل من!!!!!!!!!!!

سلام دوستای نازنینم...

اولا به شیدا خانم بگم ما تا قیامتم بنویسیما خاطره هامون ته نمیکشه...پس حالا حالا ها بیا اینجا از خاطراتمون بخون...

سجاد عزیزم گفت آرمین کاویانی رفت . قبل از خاطره بگم :

۱-آرمیه عزیزم حق داشت...سجاد جان دیگه نزار از درون انجمن هم بگم...خودت که می دونی بگم گندش بد جور در میاد..داداش من . اگه حرفی نمی زنم نه اینکه حرفی نباشه برای حفظ آبروی شما ها هیچی نمیگیم...حالا سیخ نده که دهنمون وا نشه دیگه...اگه هم آرمین گفته هم کاری نمیکنه(که من هنوز نشنیدم) حق داره..کاملا حق داره...آگه کسی فکر می کنه حق با آرمین نیس بیاد همین جا نظر بزاره منم همه چی رو مستقیما تو سایت میزارم تا بیننده های سایت قضاوت کنن...من همین حالا آمادگیم رو برای گفتن تموم حقایق عنوان می کنم ...اعضای حاسب هم اگه فکر می کنن آرمین حق نداشت و حق با آرمین نیست من کاملا بیطرفانه مینویسم اونوقت خودتون می دونید که....

۲-همه می دونن آرمین چقدر واسه این انجمن زحمت کشید..حتی زحمتی که آرمین برا انجمن کشید از زحمتهای خیلی از اعضای  انجمن که نمیخوام اسم ببرم بیشتر بود...آرمین بیشتر از داداش کامیارم برای این انجمن زحمت کشید..بیشتر از مهران...حالا شما فکر می کنین اینطور نیس بیاین بگین تا منم دست به قلم شم و بنویسم هر اونچیزی رو که تا حال به کسی نگفتیمش...شما چه جوری با آرمین بعد از اون همه زحمتش برخورد کردین...خود امیر مگه وقتی بچه ها اون روز عصبانی شدن و (نزارین بگم دیگه...)...همه اگه بفهمن آرمین رو چه جوری اعضای حاسب باهاش برخورد کردن اونوقت بهتون میگم...اونوقت ببینم بازم میاین از این پیام تسلیت ها بزارین که آرمین رفت!!!!!!بازم اصلا...(به اعضای حاسب بگم اینجا جای فیلم بازی کردن و مظلوم نمایی نیس..اگه اونجا انجمنه شماست اینجا هم سایت ماست...)

بگذریم....

آقا گفتین خاطره بزارین خاطره خودم رو بگم:

موقع ظهر بود منو امیر حسین (قنبری نیاکی) کف غرفه فروشگاه دراز کشیده بودیم...بالا سرمون هم خانمها (سها و آیدا ) رو صندلی نشسته بودن...رو ۴-۵ تا صندلی دیگه هم بقیه بچه ها نشسته بودن...من یهو گوشیم زنگ خورد...اینم مکالمات من...یعنی چیزی که بچه ها از من میشنیدن و نمی دونستن اون طرف خط کیه...از طرفی منم دستم روی پیشونیم بود و چیزی نمیدیدم...  اینم از تلفن حرف زدن من (همه صحبت ها از زبانه منه...)

سلام عزیزم خوبیی؟---چیه خانومی چرا گریه میکنی؟---خوشگله من! چیزی شده؟---خانومیه من ! گریه نکن دیگه---تو که میدونی من طاقت گریه ات رو ندارم---چی میگی؟---یعنی چی دیگه دوستم نداری؟---تو که همیشه عاشق من بودی؟---یعنی واقعا دیگه دوستم نداری؟---دیگه باهام بیرون نمیای؟----خوشگله من...خانومی--تو رو خدا گریه نکن---تو که میدونی من عاشقتم--تو که میدونی اگه باهام قهر کنی من می میرم----خانومیه من تو رو خدا گریه نکن---الهی فدای اون چشای قشنگت شم---قشنگه من---الهی فدات شم---گریه نکن دیگه خانومی---من که خیلی دوستت دارم---حالا تو می گی دیگه منو نمی خوای---آ]ه واسه چی---تو که می دونی من عاشقتم!!!!!!!!!!!۱

از این حرفا می گفتیمو...اعصابم هم بهم ریخته بود و یه کم صدام ته مونده بغض و گریه داشت...یه لحظه دستمو برداشتم دیدم سها و آیدا و آرمین (با دوربینش)و ممس و امیر حسین و خلاصه همه دارن ۴ چشمی با دهان باز با چشمای قلمبه شده و هاج و واج نیگام می کنن....یه کم که به خودم اومدم فهمیدم قضیه چیه...امیر آروم ازم پرسید شایان کیه؟

منم که همین طور هم ناراحت بودم هم خندم گرفته بود زیره گوشه امیر اسمه طرف رو گفتم ...

امیر نیگام کرد و گفت :همون اون یکی؟

گفتم :آره

امیرم برگشت رو به بقیه گفت :چیه بابا!ول کنین!چقدر ذهنتون منحرفه

دیدم امیرم مثل اینکه یه چیزه مهم کشف کرده نمیخواد بگه اما یهو برگشت گفت :

 خواهر کوچیکه شایانه!منو بگو حالا خندم گرفته...از اون طرف خواهرم میگه چیه می خندی؟؟ خلاصه اونو ساکتش کردمو خداحافظی کردم...دیدم بچه ها پرسیدن واقعا خواهرت بود: گفتم آره بخدا خواهرم بود...

آخه منو خواهر کوچیکم خیلی در این مورد معروفیم...از حرف زدنمون گرفته تا اینکه همدیگه رو خیابون میبینیم چنان خواهرم شروع میکنه دویدن میاد سمتم و میپره بقلم که کل ملت بر میگردن (طوری که انگار ۱۰ ساله همدیگه رو ندیدیم....)

اینم از ماجرای منو خواهرمه دیگه...

بچه ها ببخشید اگه امشب یه کم تند رفتم و عصبانی شدم...آخه حرف دلم بود که یه ذره ش رو گفتم...بقول سعدی...

چندین که بر شمردم از ماجرای عشقت........اندوه دل نگفتم الا یک از هزاران

چندت کنم حکایت شرح این قدر کفایت........باقی نمی توان گفت الا به غمگساران

از طرف دیگه :

از درد سخن گفتم وز درد سخن شنیدن....با مردم بی درد ندانی که چه دردیست...

 

دوستتون دارم...

شایان

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 0:12  توسط Shayan  | 

ایران من میپرستمت...(یه پست نیمه بی ربط از شایان...از پست های بعدی خاطره میاد...

سلام آقایون و خانوم ها احساساتی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
خوبین ایشالله...
اول بزار یه چند تا چیز بگم اگه وقت شد میریم دنبال خاطره!!!(وای وای....این خاطره خاطره که اینقدر من میگم کیه؟!)  
اولا که خداییش حال می کنین با این سایت توپه خودمون؟؟!!!!همش هم به خاطره استاد شایانه ها!!!!  شوخی کردم...همش به خاطره بقیه بچه هاس... من که اصلا پست نمیدم؟!!!!
دوما پایا جان سها خانم هم ته ی خر ره کته نیه تا این موقعه شو بوری باخسی ؟؟؟بیتی؟ گدای بدبخت!!!چرا خالی می بندی؟؟پول می خوای بیا پیش خودم برات یه کار سراغ دارم عالی...!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! حالا جدی اگه پول می خوای بیا خودم بهت وام بلا عوض می دم....(کاری که قراره ایشالله اگه پرسی قبول کرد یه دونش رو برای ویزلی درست کنم!!!!!!!! )
چشم آبجی!!ایشالله از امشب درست می کنم!!!!شما خودت ناراحت نکن یه موقع دیدی خونه مامانی اینا رو  سوزوندی .....!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!   (خله عذر خامه ها!!!!)
سجاد جان دو پست قبل راجع به تو و دوران کودکیت نوشتم برو بخون......
راستش حاله خاطره رو ندارم...برای همین یه تیکه کوچیک از یکی از وبلاگ هام که هیچ ربطی هم نداره میزارم(البته ربط هایی هم داره...)


در جواب دوستی که گفت ما میهن پرستان را دیوانه خطاب می کنند...

خیلی خوشحالم که مردم ما را دیوانه خطاب می کنند...من به این دیوانگی ام می بالم...بگذار آنان ما را مجنون بدانند...براستی دیوانگی بیشتر از این...زیباتر از این...بگذار بگویند دیوانه...بگذار وقتی دیدن برای وطنم اشک میریزم به من بگویند دیوانه...بگذار من بر این غفلت و فراموشی بزارم...بگذار گریه کنم که فرزندان کورش بزرگ و داریوش و خشایرشا و آریو برزن...بگذار گریه کنم که فزندان سلطان جلال الدین این چنین بر میراث بزرگ پدرانمان چشم بسته اند...بگذار گریه کنم از این همه صلیب که بر گردنهاست..بگذار گریه کنیم از این همه فرزند که در فکر رفتن است......بگذار گریه کنم از این همه ...
من می بالم بر این دیوانگی...من این اشکهایم را دوست دارم...من بر این تمسخرشان بر اشکهایم گریه ام می گیرد...تو هم این همه اشک..این همه دیوانگی را که خطابمان می کنند به دست تاراجگر زمانه مسپار...تو نیز چون من که تمام زندگانیم بر این پریشانی و دیوانگی مغرور بوده ام ...مغرور باش که دیوانه ی وطنمانی...


.ایران من میپرستمت...
زنده باد ایران...
زنده باد یاد پدرمان کورش...
زنده باد تاریخ و تمدن ایران...


دوستتون دارم...

شایان ...

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 0:10  توسط Shayan  |