تبليغاتX
™ ( (سمپاد آمل) ) ™

™ ( (سمپاد آمل) ) ™

وبسایت رسمی دبیرستان های شهید بهشتی و فرزانگان آمل

بیست سوالی

سلام به همه ی دوستان سمپادی

همون طور که متوجه شدین من عضو جدید نویسندگان سایتم که فقط شایان جون منو میشناسه

واسه همین اسمشو گذاشتم بیست سوالی

هرکی فهمید من کیم تو نظرات بگه.(شاید جایزه دادم)

در ضمن از شایان هم خواهش می کنم به بقیه نگه (خودت گفتی مثل شیر پشتمی) خلاصه می خوام یه کم مخ کار بگیرم

فعلا بی خیال

می خوام یه بازی انلاین باحال معرفی کنم

حتما همه با بازی تراوین آشنا هستید یه بازی دیگه به سبک تراوین با گرافیک بالا به اسم جنگ خان ها دارای زبان های عربی و انگلیسی. جالب این جاست که تراوین فقط ۳ نژاد داره اما این بازی بیش از ۱۰ نژاد داره که یکیشم نژاد پرشینه.

                                                                                                             www.khanwars.com

من کیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟

فعلا بای.

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 16:26  توسط Snork  | 

اول مهر مبارک یا تسلیت؟؟...اولین روز مدرسه رهبر انقلاب

<<به نام یگانه خالق هستی بخش>>

 

با سلام خدمت تمامی بازدیدکنندگان محترم

به خدا موندم بگم با تبریک سال نو تحصیلی یا با تسلیت سال نو تحصیلی این پست رو شروع می کنم ولی خوب هر دو رو می گم حالا هر کی خودش با هر کدوم حال می کنه.

امروز به همین مناسبت یه پست مناسبتی از خاطره اولین روز مدرسه رهبر انقلاب می ذارم که امیدوارم براتون جالب باشه

اولین روزهای مدرسه آقا

از روز اول مدرسه و اولین معلم تان برایمان بگویید.

مدرسه؛ باید بگویم اولین مرکز درسی که من رفتم، مدرسه نبود، مکتب بود در سنین قبل از مدرسه- شاید چهار سال یا پنج سالم بود که من و برادر بزرگتر از من را- که از من، سه سال و نیم بزرگ‌تر بودند- با هم در مکتب دخترانه گذاشتند؛ یعنی مکتبی که معلمش زن بود، و بیشتر دختر بودند، چند نفر پسر هم بودند. البته من خیلی کوچک بودم.

تجربه‌ای که از آن وقت می‌توانم به یاد بیاورم، این است که بچه را در آن سنین چهار، پنج سالگی، اصلا نباید به مدرسه و مکتب و اینها گذاشت؛ برای این که هیچ فایده‌ای ندارد. من به نظرم می‌رسد که از آن دوره‌ی مکتب قبل از مدرسه، هیچ استفاده‌ی علمی و درسی نکردم. گذاشته بودند که ما قرآن یاد بگیریم- طبعا- چون در مکتب‌ها معمولا قرآن درس می‌دادند آن وقت در مدرسه‌ها قرآن معمول نبود، [قرآن] درس نمی‌دادند.

بد نیست بدانید که من متولد 1318هستم. این دورانی که می‌گویم، سال‌های 1324- 1323، آن سال‌هاست- اوایل مکتب رفتن ما- بنابراین یک دوره آن است؛ که اولین روز مکتب را یادم نیست. پس از مدتی- یکی دو ماه- که در آن مکتب بودیم، ما را از مکتب برداشتند و در مکتبی گذاشتند که مردانه بود؛ یعنی معلمش مرد مسنی بود. شاید شما در این داستان‌های قدیمی، «ملا مکتبی» خوانده باشید؛ درست همان ملا مکتبی تصویر شده در داستان‌ها و در قصه‌های قدیمی ما، پیش او درس می‌خواندیم. من کوچکترین فرد آن مکتب بودم- شاید آن وقت، حدود پنج سالم بود- و چون هم خیلی کوچک بودم، هم سید و پسر عالم بودم، این آقای «ملا مکتبی»، صبح‌ها من را کنار دست خودش می‌نشاند و پول کمی، مثلا اسکناس پنج‌قرانی- آن وقت‌ها اسکناس پنج ریالی بود، اسکناس یک تومانی و دو تومانی بود، شما ندیده‌اید- یا دو تومانی از جیب خود بیرون می‌آورد، به من می‌‌داد و می‌گفت: تو اینها را به قرآن بمال که برکت پیدا کند! بیچاره دلش را خوش می‌کرد که به این ترتیب- مثلا- پولش برکت پیدا کند؛ چون درآمدی نداشتند.

روز اولی که ما را به آن مدرسه بردند، من یادم هست که از نظر من روز بسیار تیره، تاریک بد و ناخوشایندی بود!

پدرم، من و برادر بزرگم را با هم وارد اتاق بزرگی کرد که به نظر من- آن وقت- خیلی بود. البته شاید آن موقع به قدر نصف این اتاق، یا مقداری بیشتر از نصف این اتاق بود؛ اما به چشم کودکی آن روز من، جای خیلی بزرگی می‌آمد. و چون پنجره‌هایش شیشه نداشت و از این کاغذهای مومی داشت، تاریک و بد بود. مدتی هم آن جا بودیم. لیکن روز اولی که ما را به دبستان بردند، روز خوبی بود؛ روز شلوغی بود. بچه‌ها بازی می‌کردند، ما هم بازی می‌کردیم. اتاق ما کلاس بسیار بزرگی بود- باز به چشم آن وقت کودکی من- عده‌ی بچه‌های کلاس اول، زیاد بود. حالا که فکر می‌کنم، شاید سی‌نفر، چهل‌نفر، بچه‌های کلاس اول بودیم؛ روز پرشور و پرشوقی بود و خاطره‌ی بدی از آن روز ندارم.

...بقیه متن در ادامه مطلب...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 5:14  توسط Dangereza  |