تبليغاتX
™ ( (سمپاد آمل) ) ™

™ ( (سمپاد آمل) ) ™

وبسایت رسمی دبیرستان های شهید بهشتی و فرزانگان آمل

شایان : مامان زری من ! دلم برات تنگ شده...امشب همه غم های عالم را خبر کن...حالا چرا...

(( دوستان نویسنده سایت  ِ به احترام کسی که در موردش نوشتم تا پایان دو شنبه این هفته پست ندین ))

---------------------------------------------------

امشب همه غم های عالم را خبر کن !

بنشین و با من گریه سر کن

                                گریه سر کن !

---------------------------------------------------

سلام بچه ها

امیدوارم حال همتون خوب باشه !

راستش شاید نباید از سایت برا گفتن این مسائل شخصی استفاده می کردم اما به هر حال اینقدر دلم گرفته س که تصمیم گرفتم بنویسم...امیدوارم تحملم کنین...

تقریبا همتون میدونین مادربزرگ من ( مادر مادرم) پارسال موقع مدرسه رفت...

برای همیشه رفت و منو تنها گذاشت...کسی که تمام زندگیم بود...همیشه خونش بودم...همیشه..هر روز غروب میرفتم خونش...ولی اون یه دفعه رفت...وقتی که همه بهش نیاز داشتیم و اصلا هم فکر نمی کردیم الآن بخواد بره...ولی اون یهو بی وفا شد و رفت...برا همیشه رفت و منو تنها گذاشت...خیلی برام سخت گذشت...هر روز غروب که میشه دلتنگش میشم...دلتنگ دیدنش...دلتنگ بوسیدنش...دلم تنگ شده که برم خونش...سر بزارم رو پاش و اون هم برام شعر بخونه :

 امشب شب آدینه            محمد در مدینه

یا ذوالجلال عالم            مرغی شکسته بالم و ....

یا :

دلت را خانه ما کن مصفا کردنش با من         بیفشان قطره اشکی و دریا کردنش با من و...

همیشه این شعر ها که گاها طولانی هم بودن برام میخوند...چقدر دلم تنگه برا اون روزها...

دلم برا خوندنش تنگ شده...

یادش بخیر ! یه موقع که بهم میگفت شام یا خوابیدن بمونم و من اگه نمیتونستم بمونم بهم میگفت : ما تو بخوایم...تو ما رو نخوای!!!!(بچه ها خیلی سخته ... که از اون همه روزها فقط خاطره ها مونده......)

مامان زریم (مادر بزرگم ) خیلی مهربون بود...همیشه هم سر نماز...مطمئنم الآن جاش تو اوج بهشته اما من دلتنگشم...دلتنگ اون نگاش  ( میدونین قبل از رفتن آخرین بار وقتی با برانکارد داشتم می بردمش کل راه تو چشام زل زده بود ... انگار با چشاش بهم میگفت : شایان جان ! خودتو خسته من نکن ! من رفتنی ام !) بچه ها بخدا گریه ام گرفته...نمیدونین چه شبهایی که تا صبح گریه کردم.... تو عمرش یه بار لبخندش از رو لباش نرفت...یه بار حرف غیر از خوبی نزد حتی به کسی که جلو چشاش بهش فحش میداد با محبت حرف میزد و دعا میکرد که خدا همه مون رو نجات بده! هیچ کسی رو تو زندگیش نزد...اینا چیزیه که دایی ها و خاله و مادرم قسم میخورن واقعیت داره!!

خلاصه یه فرشته بود که از دست دادیمش!!

 ! يکشنبه اين هفته يعني 26 ام ( در اصل ميشه 27 مهر ) اولين سالگرد مادربزرگمه ! مامان زري من ! کل زندگيم مامان زري م بود ! وقتي رفت منم مردم ! برام خيلي سخت بود ولي کاري از دستم بر نمي اومد...اون رفته بود...الآن هم که باورمن نميشه يه سال از رفتن مامان زري ميگذره...براي شادي روح مامان زري من و همه کسايي که رفتن يه صلوات بفرستين !! خدايا به هممون صبر بده...

---------------------------------------------------

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا                 بی وفا ! حالا که من افتاده ام از پا چرا

نوشدارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی             سنگدل این زودتر می خواستی حالا چرا

عمر ما ار ار مهلت امروز و فردای تو نیست         من که یک امروز مهمانم تو ام فردا چرا

نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم                 دیگر اکنون با جوانان ناز کن با ما چرا

آسمان چون جمع مشتاقان پریشان می کند       در شگفتم من نمی پاشد ز هم دنیا چرا

شهریارا ! بی حبیب خود نمی کردی سفر          این سفر راه قیامت می روی تنها چرا

----------------------------------------------------

دوستتون دارم...

شایان...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 20:41  توسط Shayan  |