ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش
-------------------------------------------
کنم هر شب دعا کز دلم بیرون رود مهرت ولی آهسته می گویم خدایا بی اثر باشد
------------------------------------------
می بینم که سمپاد آمل به گل نشست...چراش رو نمی دونم یا نمی خوام بگم!!!!!!!! فرقی هم نداره هااااااااا!!!!یادمه اول دبیرستان که بودیم اولین بار بهم پیشنهاد شد سردبیر و مسئول مجله مدرسه شم ( اون موقع مدیرمون آقای نوایی بود)...راستش من ۲۰ نفر رو به عنوان هیئت تحریریه انتخاب کردم...کلی هم جلسه میذاشتیم...با بچه های دلقک کلاس و مدرسه....جلسه هایی که کلش به مسخره بازی و خنده میگذشت هرچند در حین تمام مسخره بازیها کارامون هم پیش میرفت!!!!!!!!!!!!!!!((حالا بگین ما تیز هوش نیستیم!!!!!) راستش اون موقع کلی خاطره دارم اما متاسفانه بدلیل مسائل امنیتی نمی تونم بگم....راستش تو اتاق شیشه ای (۱) کارایی میکردن بچه ها که نمیشه گفت...کمترین کارمو رقص بود...رقص در جلسه هیئت تحریریه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!یادش بخیر...این ماجراها ۳ سال دیگه هم تکرار شد...!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!آخرین سال که اوج کارمون بود زمانی بود که آرمین دست راستم بود!!!!!!!!!
----------------------------------------
یه مشاور گل داریم به اسم آقای نجاتی...
خدای خیرش بده...بیچاره از دست من خیلی عذاب دید...قضیه اینه که من حالت عادی هم که باشم بیخودی می خندم (( مگه اینکه حالم گرفته باشه))...البته این خندیدن کلی کار هم دستم داد...!!!
این آقای نجاتی هر وقت میومد کلاسمون حرف بزنه من از اول تا آخر فقط می خندیدم...طوری که تا ۲۰ تا تیکه بم نمینداختن از کلاس بیرون نمیرفتن !!!!!!!!در مورد نحوه پر کردن فرم آژاد توضیح می دادن من عینه .... می خندیدم...هه هه هه !!! همش می گفت : آاقایون چیزایی که من میگم خیلی مهمه حالا این آقای حسین زاده نمی خواد گوش نده...بیچاره کلی بام لج کرده بود...
۲۵ دقیقه آخر کنکور اومد آروم زیر گوشم گفت :((آقا شایان ! الآنم می خندی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!)) تو اون شرایط مزخرف...همیشه هم که حرف استرس میشد یه مثال داشت که داوطلب کنکور مثل راننده ماشین مسافر کشیه تو جاده ها که از این که مسافراش راحتن لذت میبره!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!(پیدا کنید پرتغال فروش را...ببخشید پیدا کنید مسافر ها رو؟!!!!!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟))
۱- اتاق شیشه ای : اتاقی در انتهای راهرو طبقه دومه ساختمان دبیرستان مرکز تیزهوشان پسر که ابتدا اتاق مشاوره و سپس اتاق انجمن اسلامی و در انتها شامل اتاق فعالیت ها و جلسات انجمن های ((انجمن اسلامی--انجمن نجوم--هیئت تحریریه--)) که از دیوار شیشه ای آن بطور همزمان این سه انجمن برای ارائه پوستر ها استفاده می کردند...من هم رو این دیوار هر سری یه بخش هایی از تاریخ یا جشن های ایران باستان رو در ورق های آ-۳ میزدم تا بچه ها با تاریخ ایران باستان آشنا بشن..آقای صادقی کلی با این کار حال می کرد...
دوستتون دارم...
شایان...
------------------------------------------
نان را از من بگیر اگر می خواهی
هوا ار از من بگیر اما
خنده ات را نه!...
...بخند بر شب بر روز بر ماه
بخند بر پیچاپیچ خیابان های این جزیره
بر این پسر بچه کمرو که دوستت دارد
اما آنگاه که چشم می گشایم و می بندم
آنگاه که پاهایم می روند و باز می گردند
نان را هوا را روشنی را هوا را
از من بگیر
اما خنده ات را هرگز
تا چشم از دنیا نبندم.
((پابلو نرودا ))



