تبليغاتX
™ ( (سمپاد آمل) ) ™

™ ( (سمپاد آمل) ) ™

وبسایت رسمی دبیرستان های شهید بهشتی و فرزانگان آمل

کاملا خصوصی....آهنربای تو....تو را هم چون طلوع صبح فردا دوست دارم

به نام حق،به نام عشق عاشق***به نام تک گل هستی........

 

آن زمان که بیکران آبی آسمان

                         به آبی دریایه بیکران می پیوندد

    بیکران ها قابل رویت می شوند

                آنجاست که عمق عشق های ابدی

                                      به معشوقه های دنیوی درک می شود

                     و آنجاست که برای باور عبارت دوستت دارم

  هیچ نیازی با قسم های کبیره نیست

         و حرف دل به راحتی باور می شود

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------

با عرض سلام و خیر مقدم خدمت تک تک شما بازدیدکنندگان محترم

در ابتدا باید تمامی دوستان و نویسندگان به خاطر دادن پست خصوصی در این بلاگ منو ببخشن و من تمامی غرولند ها را با کمال میل و عذرخواهی می پذیرم.

این پست در امتداد همون پست شهریور امسال هست که تا حدودی  جزو مسیر زندگیم محسوب می شد،خواسته یا ناخواسته ایزد منان را شاکرم که یک سال برای کنکور دوباره وقت گذاشتم تا این همه اتفاق خوب برایم بیفتد...

چقدر جالب بود ماه رمضون و محرم امسال...مطمئنم تا این دنیا باقیه عاشورای ۸۸ رو هیچ وقت فراموش نمی کنم،امسال برخلاف سال های دیگه خیلی برام زیبا بود،چون معتقدم خیلیا ازم بد می گن یا به قول خودشون ته سوژه گیر اُوردنن جالب اینجاست خودشون به خاطر خیلی چیزا سوژه ان همیشه،دلیلی نمی بینم نام ببرم ولی خوب نام خودشون مشخص هستن...

آدمیزاد تنها فرقش با فرشته و ملائکه در اینه که ما از روح خداوند تغذیه شدیم و در آن روح نیز چیزی به نام عشــــــــــــــــــــــــق وجود داشت که باعث تفاوت ما و اشرف و المخلوقین بودنمونه...

چقدر جالب که دل بعضی ها مانند کاروانسرا یا چاپارخانست که هر رهگذری که از راه رسید در آن سکنی گزیندو پس از اندکی استراحت و عادت و طاقت آنجا تسویه کرده و با نیرو شتاب بیشتری به راه و هدف خود ادامه دهد...

واقعا از ته دلم امیوارم عاشق شکفتن غنچه گل سرخ معشوقتون در آب لیوان بالا سرتان شوید تا جادوی این حس جدید و عجیب رو در خودتون احساس کنید!

چشم تر حاصل از فکر به معشوق عشق پاک خالصانه نزد خداوند بالاترین پاداش هارا دارد               (امام صادق(ع))

پس اگر می خواهید طعم و لذت واقعی زندگی را بچشید عاشق شوید...

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------

می روم،تنها و بی کس میروم

                                سوار بر اسب تیزپایه خیال

             تا آسمان چشمانت می تازم

                           به امید اینکه در گوشه ای از این آسمان چشمانت

    لکه ابر رو سیاهی باشم،شرمنده اما عاشق

                 به امید دیدار خزان زندگی کنم

                                      و از هراس مرگ آرزوهایم،آرزوی مرگ کنم

          ام چه نیکو که آمدی تا بال بگشایم

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------

بازم عذر خواهی از تمامی دوستام!

سرفراز باشی ای میهن من

یاحق

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم بهمن 1388ساعت 3:17  توسط Dangereza  | 

چه عاشقانه زیستم.......چه بی صدا گریستم

به نام حق به نام عشق عاشق***به نام تک گل هستی.....

 

با سلام خدمت تمامی شما بازدیدکنندگان محترم سمپاد آمل

در ابتدا پست از تمامی نویسندگان خواهشمندم به احترام خانم عربی تا یک هفته پست دیگه ای ندهند.

جریانات مبهم اخیر کمی تا حدودی وحشتناک و تکان دهنده بود امیدوار بودیم موضوع شوخی بی مزه ای باشد و بس اما....اما غافل از اینکه این شوخی تا آنجایی پیش رفت که مسلما دخترکی جوان در گوشه ی اتاقش به جای تمرکز روی درس خود به این می اندیشید که فردا صبح چگونه در روی همکلاسی ها و هم مدرسه ای هایم نگاه کنم؟؟روز های آینده چگونه با دیدن پسران گروه و آشنایان مستقیم در چشمهایشان نگاه کنم؟؟چگونه می توانست خود را از این اندیشه های پوچ و تو خالی آزاد کند؟؟

با اینکه این موضوعات به هیچ عنوان حقیقت نداشت و حتی همه هم می دانستند اما چگونه می توانست نگاه های خاص اطرافیانش را تحمل کند؟؟

مطمئنا بسیار سعی کرد خود را نسبت این مسائل به وجود آمده بی خیال نشان دهد اما همه می دانیم از درون سوختن یعنی چه!!!

حتی در متمدن ترین و آزاد ترین کشور های دنیا نیز ورود به حریم خصوصی و زدن تهمت ناروا و بردن آبروی آبرومندی بالا ترین جرم هاست این دیگر دین نیست که بگوییم دین گریز شدیم این عقل است حکم منطقی آن...

چقدر ساده و آسان دست به هر کاری می زنیم که در آن چیزی جز ریا و نیرنگ و پوچی نیست!؟!؟!؟!؟

و حتی کار به جایی میرسد که باید با این کامنت مواجه شویم :

{{{

وخدایی که در این نزدیکی ست....
از زمان های دور ترفندی وجود داشت:
همیشه آدمهای پست و نامردی بودند که بخواهند افرادی را که مورد اعتماد دیگران هستند را خراب کنند.
اما واقعیت را نمیتوان با لجن نامردی پوشاند.پس کسی حقیقت را نمیبیندو دروغ را باور میکند که تا گردن در مرداب فرو رفته باشد.
واقعا متاسفم,که فهمیدم هنوز هستند افرادی که از توی مرداب به بیرون نگاه میکنندو همه را مثل خودشان میبیند و سعی دارند با بی اعتبار کردن دیگران خود را بیرون بکشند.
واقعا متاسسفم که سکوت من مهر تاییدی شد به دروغهای شما.سکوت کردم چون فکر نمی کردم که حرفهای بی اعتبار از طرف افراد بی اعتبار تر برای کسانی که درک دارند و من را می شناسند,مهم باشد.
اما مینویسم تا تاسفم را ابراز کنم به افرادی که دروغ برایشان معتبرتر از حقیقت است.
واقعا متاسفم که ارزشهایی مثل غیرت و حرمت و... دیگر بین ما نیست.
امیدوارم به خودتان بیایید و بدانید که ادامه ی این بازی ها نتایج خوبی ندارد.
و من از ته دل خندیدم به کسی که این دروغ ها را از روی حماقت باور کرد و برای من تاسف خورد!!!!!
آقای حسین زاده لطفا بذارید همه این نظر را ببینند.
من از این به بعد هرگز به این وبلاگ نمی آیم.و هر چه بگویند دیگر هیچ اهمیتی ندارد.

}}}

و عمق اندوه نوشته را هر کسی به آسانی می تواند درک کند و نیازی به توصیفش نیست!!!

خطاب به آنکه این آتش را افروخت:

کاری به دین ندارم ولی عقل و منطق را برای استفاده بهینه دادند نه برای مصارف بیهوده اگر توانگری توانایی ات را در سمت و سوی + به کار گیر تا مورد ستایش همه قرار گیری نه غضب و نفرین و لعین همگان

پوست انسان نمای خود را خوب انداختی و گرگ صفتی خود را خوب نشان دادی درود حوریان نفرین شده سراسر بر توباد!.!.!.!.!.

تا کور شود هر که در او غش باشد...

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------

اولین بار که این حس در وجودم ریشه دواند

                      آن را در عمق چشمان سرد و بی روح

       دخترکی جوان دیدم

                                                            که با تمام وجود خود سعی می کرد

                    تا آن را از من بپوشاند که مبادا آسمانش بلرزد

       اما ندانست آنگاه که به چشمانش خیره شدم

                                                                              نوعی صداقت و معصومیت مرا به او جذب کرد

        که عمق نگاه زیباش را کسی جز من درک نکرد

                                       آن حس چیزی جز عشق نبود....

سرفراز باشی ای میهن من

یاحق.

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم بهمن 1388ساعت 2:51  توسط Dangereza  | 

مدیریت باسیاست+زندگی به شرط خنده...

به نام یکتا ساقی بی همتا

با نام و یاد خدا سلام عرض می کنم خدمت تمامی شما دوستان گرامی و بازدیدکندگان محترم

بعد از مدتها فرصت کردم دوباره بنویسم واقعا از همه عذر خواهی می کنم

مطمئنم این ده روز اول محرم به همتون خوش گذشت...بــــــــــــــله دیگه خوش گذشت چون ماشالا تکیه اسک به سه قسمت تقسیم می شد:

۱-قسمت بانوان

۲-قسمت آقایان

۳-قسمت آقایان +بانوان(صفا سیتی)

فقط کم مونده بود در تکیه اسک بزنن:((عزاداری دهه اول سرور و سالار شهیدان-مکان تکیه اسک با لژ خانوادگی-همه شبه از ۹ شب تا هر وقت حال کردین اطراف تکیه))

البته گروهی هم وارد عمل شده و گوش شیطون کر چشم حسود کور بار مادی و معنوی حودشون رو از این شبها بستن و الآن هم دارن حالشو میبرن{داری پستو می خونی یا اس ام اس میدی؟؟} والله ما که بخیل نیستیم دارندگیو برازندگی...

اما تو یکی از این شبها که با امیرحسین قنبری(نیاکی) و البرز حق پرست به تکیه نیاکی رفتیم تو راه برگشت عباس آقا رو دیدیم...عباس آقا کیه؟؟ بابا دمتون گرم دیگه عباسعلی محمدی نیاکی که ما رو دیدین؟(ا(گه ندیدینم چیز چندان خاصیو از دست ندادین)) بعد از احوالپرسی و خداحافظی متوجه برخورد سرد البرز شدم کنجکاو شدم ببینم موضوع چیه وقتی پرسیدم دیدم البرز میگه این آقا اومده بود مغازه ما خرید بهشون میگم منو به جا نیوردین میگه نه میگم من سال پیش شاگردتون بودم ایشون می فرمایند تو دانشگاه البرز میگه نه تو دبیرستان شهیدبهشتی ایشون هم میگن بزار به حساب پیری پسرم که البرز می گه نه می ذارم به حساب بی توجهیتون و ایشون میرن.

از این جریان چند جور میشه استدلال کرد:

۱-ایشون می خواستن بگن من خیلی با سیاستم که اصلا دانش آموزای عادی تو ذهنم نمی مونن

۲-من خیلی شاگرد دارم  که نمی تونم همه رو به یادم بسپرم

۳-من خیلی با تجربم که کم کم دارم پیر میشم

۴-من دارم تو دانشگاه درس میدم

بــــــــــــــــــــــــــــــــله دیگه زندگی هست کشمکش و سیاست...ولی روز عاشورا یه چیز دیگه بود البته به مسایل سیاسی این روز اصلا کاری ندارم ولی برای خودم خیلی جالب بود برای اولین رفتم چاچراغ بلند کردم و بیشتر مسیر رو دوش من بود تا اون اتفاق...اتفاق چیه؟؟؟ یه اتفاق نادر که واسه هر ۱۰۰۰ علمدار یکی تو هر ۱۰ سال پیش میاد که اونم امسال خورد به من که بعد امام زاده ابراهیم(به قول سها خانم امام زاده ابی)یک خانم ۶۵-۷۰ ساله این شال های آویزون چلچراغ رو گرفت کشید بلند بلند گریه که ابوالفضل قربون دست بریدت و چلچراغ و کشید من که دیدم تعادلش از دستم داره در میره رو یه زانو نشسم و چلچراغ رو انداختم رو یخ کتفم و بچه ها رو  صدا کردم که خدا رو شکر چلچراغ رو سر مردم نیوفتاد ولی کتفم به شدت آسیب دید که منو تا بیمارستانم اون روز برد.

قربون شام غریبان امام حسین برم که امسال به حسین پارتی شباهت داشت تا شام غریبان امام حسین و افشاگری خانم زینب که دیگه از این شب نگیم بهتره ولی همین قدر رو بدونین برای البرز حق پرست واسه کارت شارژ ایرانسل از کوچه نوشاد تو خ اما رضا تا فلکه اومدیم که بالاخره یه مغازه داشت اونم فقط ۵۰۰۰تومنی.

خلاصه دهه اول محرم امسال هم برای من با انتظامات بودن شبای دهه اول شروع شد و با چلچراغ بلند کردن روز عاشورا به پایان رسید فقط اینو مطمئنم شب عاشورای امسال نقطه عطفی تو زندگیم بود که مسیر زندگیمو عوض کرد که منو از سرباززدن از یک گناه لحظه ای به شوق آرامش ابدی رسوند که تا عمر دارم ازش لذت می برم.

 

امیدوارم لحظه لحظه زندگیتون پر آرامش باشه...

سرفراز باشی ای میهن من

یاحق.

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم دی 1388ساعت 2:26  توسط Dangereza  | 

ما برق ندارییییییییییییییییییییییم......فیوز های کنده.....به ما چه؟؟؟

به نام خالق زیبایی ها

با سلام و عرض وقت بخیر و خیر مقدم خدمت تمامی شما دوستان عزیز

بله دیگه از اونجایی که برادر رزمنده آقا شایان پای مبارکشون دچار مصدومیت شد فعلا پست نداده (بله خوب حق دارین پا ربطی به دست برای تایپ نداره ولی شایانه دیگه ...) بنده دیدم بهترین کار اینه حالا که دیگه مدرسه نمی ریم (آره به خدا انقد گریه داره وقتی خودتون از مدرسه در اومدینو دلتون واسه این روزا تنگ شد بهتون می گم)یه تجدید خاطره ای از اون روز ها بکنیم...

سال دوم دبیرستان نقطه عطفی در حرکات بچه های ما بود یعنی ما کلا به عشق شیطونی مدرسه می رفتیم و بس.

تو اوایل سال بود که آقای مهرجو  دبیر ریاضی ما یهویی اومدنو گفتن می خوام امتحان بگیرم ولی بچه ها همه مقاومت کردن ولی مرغ ایشون مردونه یه پا بیشتر نداشت که الا و بالله باید امتحان بدین ما هم هیچ کدوم یک کلمه نخونده بودیم موندیم چه تر فندی رو باید به کار ببندیم این شد که یکی از بچه های با غیرت به نام مخفف م-ع رفت سر جعبه تقسیم ساختمون و همه فیوزا رو زد پایین برق کل مرکز قطع شد.

جعبه تقسیم برق مرکز تو طبقه سوم یعنی همون جای کلاس اول و دومی ها هست و ماهم کار خودمون و کردیم حالا نگو کل مرکز فکر می کنن اداره برق برق و قطع کرده از اون به بعد هر وقت می خواستیم این دبیر و اذیت کنیم یکی فیوزا رو می زد اونوقت کل کلاس با هم: ((ما بـــــــــــرق نداریـــم مـــــــا بــــــــرق نـــــداریـــــــــــم)).

ولی یه بار دیگه بالاخره این موضوع لو رفتو مرکز واسه این جعبه کلید تهیه کرد ولی بکس با غیرت با تست انواع مختلف کلید های ابزاری کلید اونو پیدا کردن و از همه جالب تر این بود وقتی دیدن برق میره میان فیوزا رو می زدن دوباره میومد دیگه انقد پر رو شده بودیم اصل این فیوزا رو بر می داشتیم تا اینکه ...بله اومدن سین جین که آقا کاره کیه ما هم همه متحد یعنی چی؟؟ به ما چه؟؟ مگه هر چی تو این خراب شده خراب میشه به ما مربوطه؟؟؟

خلاصه بچه ها خواهشا قدر این روزا رو بدونین نذارین بدون خاطره بره هر کاری می خواین تو این دبیرستان انجام بدین که دیگه دانشگاه باید کارای دیگه ای انجام بدین...(یعنی همتون باید فکرتون منحرف باشه؟؟ خوب تو دانشگاه باید کارای دیگه انجام بدین شما هم صاف فکرتون رو بردین سمت منفی ترین موضوع؟؟ اینا مشکلات جامعه ماست نه انرژی هسته ای!! یکم طرز تفکرتون رو تغییر بدین این وضعیتی که من می بینم خدا رحم کنه!!!)

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------

چشمانم با تمامیه

               اشک های سالیانه اش

                   به فدای دستان بی مهرت نسبت به من

   که حتی حاضر نشدند اشک هایم را

                                                             از چشمانم پاک کنند.

سرفراز باشی ای میهن من

یاحق.

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 18:19  توسط Dangereza  | 

خاطره اول مهر سال ۱۳۸۷...

به نام همبشه یگانه بی همتا

با عرض سلام و خسته نباشید خدمت تمامی شما بازدیدکنندگان محترم سمپاد آمل

امروز وقتی تلویزیون داشت مسابقه والیبال تیم های بانک کشاورزی-کاله آمل رو نشون می داد نمی دونم چی شد نا خداگاه یا اول مهر پارسال و اتفاقات جالبش افتادم.

قضیه از این قرار بود که ما هر زنگ تفریح تو حیاط مرکز والیبال می کردیم و کلی هم بچه ها دور زمین جمع می شدن و با تشویق خلاصه به بازی هیجان خاصی می دادن...

بــــــــــــــله دیگه مثل هر زنگ بازی ما هم تو زنگ دوم چون همه شور رو شوق خاصی دارن و یه خورده هیجانشون تو این زنگ بیشتره شروع شد اکثرا بچه های ۴۰۱ و ۴۰۲ با هم بازی می کردن،ما (۴۰۱) تو این زنگ بالا بودیم و ۴۰۲ پایین بازی می کرد اواسط بازی بودیم که چند باری هم تا اون لحظه موقع اسپک و بازی به این بچه های اطراف هم برخورد کرده بودیم و گاهی اوقاتم یه درگیری هایی هم پیش می اومد بچه های ۴۰۲ امیر حسین قنبری بود که جاتون خالی یه اسپک خیلی خوشگل زد (چـــــیه آره دیگه امیر حسین قنبری حاسب دیگه،چرا تعجب کردین؟؟،آره بـــــابــــــا خودشه،آهان آره دیگه به جز نجــــــــــــوم والیــــــــــبالم بلــــــــــده !!!!) خورد به سر یکی از این بچه های اول دوم راهنمایی که مدیرم از اون بالا داشت می دید!!!(چیه مگه؟؟ ببینه اصلا بهتر!! بازیه دیگه،چی کار کنیم نمی تونیم توپ رو قل بدیم ،والیباله دیگه!!!!!)

بعد دیگه نوبتیم بوده باشه نوبت ما بود یه اسپک توپ بزنیم با یه پاس خوشگل بابک اسدی (مهندس بابک اسدی...آره دیگه بابا داره مهندسی عمران می خونه شده مهندس الآن دیگه....)یه اسپک زد و خوابید و رفت زیره پای این ناظم جدیده که نمی دونم اسمش چیه؟(بچه ها راهنمایی کنین؟؟)بابک هم بدو بدو رفت و زدش رو شونشو...از اینجا به بعد به زبون خود بابک:...

-داداش؟؟....داداش؟؟

-بله آقا

-توپه کِجه وَینی؟؟

-آقای مدیر گفتن توپو جمع کنم...

-آقای مدیر لطف هاکرده وشوونه جا کاری نایمه توپه چه وَینی؟؟

-توپ ماله مدرسست دیگه دارم می برم..

-کی باته؟؟...این توپ امِشه ..اموال شخصیه بل بیه..

-اِ...مال شماست..بله بفرمایید ولی فقط دیگه بازی نکنین

-خا با شه اسا توپه بل بیه

حالا فکر کنین با ناظم جدید شروع کرده بود این طوری صحبت  اونم به زبون محلی بیچاره این ناطم دیگه تا آخر سال بعد از این موضوع دیگه سمت پیش دانشگاهی نیومد.

بله دیگه حیفم اومد واستون این خاطره که یادم اومد رو نگم

شاد و موفق و پیروز باشید

سرفراز باشی ای میهن من

یاحق.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 18:42  توسط Dangereza  | 

بمب خبری از طرف سمپاد آمل...

به نام یگانه هستی بخش بی همتا

 

با سلام خدمت تمامی شما دوستان عزیز و بازدیدکنندگان گرامی

چند روز پیش شایان در انتهای پست خودش صحبت از یک بمب خبری به میون اورد و اون پست به دلایل شخصی خود شایان ۳ ساعت بعد پاک شد.

گروهی از بچه های سمپاد پسر اعم از فارغ التحصیلان و محصلین شروع به اقدامی مشترک کردند که در اون همگی بتونن آزاد و بدون هیچ دغدغه ای کار هایی رو انجام بدن ولی از اونجایی که بنابر حکم مرجع محترم قضایی با استناد به ماده ۲۲ قانون حقوق ملت و مردم در حال حاضر از گفتن این خبر معذوریم ولی همگی منتظر خبری باشید تا شمال کشور رو به حرکت وادار کنه.

تقریبا تمامی کار های این پروژه بزرگ انجام شده و وکلای ما هم دنبال کسب حکم قضایی برای بیان این موضوع هستند ولی به خاطر احترام به قانون در حال حاضر نمی تونیم اطلاعات بیشتری راجع به این بمب خبری بدیم.

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جا داره بنده رضا حسین زاده مدیر وبسایت سمپاد آمل همین جا اعلام کنم ما دیگه در مورد بی احترامی های حاسب به احترام دو تا از دوستای گلم داداش سجاد و امیرحسین عزیزم(امیدوارم هر جا هست تو اوج باشه) و به حرمت دوستیمون دیگه اظهار نظر نمی کنیم و اگر با حضورمون در نمایشگاه و همایش شب گالیله ای جای کسی رو تنگ کردیم همین جا عذر خواهی می کنیم و پوزش می طلبیم.

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

میروم   تنها و بی کس میروم

          سوار بر اسب تیز پای خیال    

                              تا آسمان چشمانت می تازم

            به امید اینکه

                    در گوشه ای از آسمان چشمانت

                                              لکه ابر سیاهه رو سیاهی باشم

                 شرمنده اما عاشق

                                به امید دیدار خزان زندگی کنم

     و از هراس مرگ آرزو هایم

                           آرزوی مرگ کنم

                                      برگرد دریاها منتظر دیدار پارو های قایق عشقمان هستند

سر فراز باشی ای میهن من

یاحق.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 16:28  توسط Dangereza  | 

بیانیه اول سمپاد آمل از طرف مدیریت سایت

بسم الله الرحمن الرحیم

با عرض سلام و خسته نباشید خدمت تک تک شما بازدیدکنندگان محترم

در طی هفته گذشته و این چند روز متاسفانه چیز هایی رو دیدم که به نظرم واقعا به معنای واقعی فاجعه بود،گرگ صفتانی را دیدم در لباس فرزندان مسجود آدم که به هتک حرمت و پرده دری ها و نمک دان شکستن ها دست زدند.

تمامی ماجرا از نظرات فردی ناشناس با نام مستعار ورونیکا شروع شد که باعث شد تنش هایی ایجاد شود ولی سرانجام به روشن شدن برخی مسائل انجامید،در اینجا بر خود لازم می دانم تا جلوی تمامی اراجیف را بگیرم چون عده ای آنقدر پر رو شده اند که به خود اجازه گام نهادن بر زندگی خانوادگی بچه های سمپاد آمل را می دهند.

شاید شایان حسین زاده به خاطر کم حوصله بودن حاصر به پاک کردن پست خود شد ولی من همانی هستم که پرسال برای دفاع از حق و حقوق خویش با وکیل وارد حراست آموزش و پرورش شدم،صحبت های من سرگشاده نیست بلکه تمامی آنها خطاب به فرد یا اشخاص یا گروهی خاص است.

آقایونی که دم از فزهنگ و کلاس و پرستیژ می زنید کلاه خود را محکم نگاه دارید چون این روز ها باد دارد آبروی افرادی را دانه دانه می برد،شما هایی که در انجمن خود نمی توانید پسر و دختر را کنار هم نگه دارید،شما هایی که تنی چند از اعضای پسر مجموعه شما مزاحمت های تلفنی برای خانم های مجموعه ایجاد می کنند چطور به خود اجازه بی حرمتی می دهید؟

شمایی که در اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی سکنی گزیده ای در کدام فرهنگ اسلامی و غیر اسلامی آبرو بردن روا شمرده شده است؟؟آیا فکر می کنید آبرو بردن و چرند و پرند گفتن کاری دارد؟؟نه امروزه و در این دور و زمونه راحت ترین کار تمسخر و خندیدن هست که در روز های گذشته عده ای ثابت کردند این کار را خوب می توانند انجام دهند به آنها خدا قوت و احسنتم می گوییم زیرا شاید توانایی کار های سخت تر را ندارند و همیشه آسان ترین کار ها را انجام می دهند  الحق و الانصاف هم این کار را بی نقص انجام دادند جا دارد به شما ای والله انفسکم بگوییم.

شایان حسین زاده اشتباه نکرد روز همایش که به او گفته شد مجری برنامه است با کمال خلوص نیت و با عشق به انجمن و احترام به مجموعه آمد و برنامه را لنگ نگذاشت چون اگر صد بار دیگر هم به او گفته شود به خاطر ادب و احترامی که برای بچه های انجمن قائل هست او با کمال میل می آید اما گرگ هایی درپس پرده به خود اجازه بی احترامی میدهند.

آیا بنده رضا حسین زاده اشتباه کردم از کلاس های کنکور خودم زدم تا بتوانم کمکی به بچه های انجمن کنم و الا من که سر خود نیامده بودم آقای سالار با بنده تماس گرفت و من آمدم چون احترام گذاشتم ولی جواب احترام بی حرمتی است؟؟؟

برای من چند تا سوال پیش آمده آقای سلیمانی:

۱-چطور تلسکوپ مدرسه فرزانگان را آوردید؟؟؟

۲-پول تبلیغ و اطلاع رسانی را از کجا تامین کردید؟؟؟

۳-با اعتبار چه کسی برای انجمن بدون پرداخت ۱ ریال روز نمایشگاه جنس برای فروش آوردید؟؟؟

۴-زیر کدام فاکتور را امضا کردید؟؟؟

۵-مسئولیت کدام وسیله را در نمایشگاه به عهده گرفتید؟؟؟

۶-با کدام وسیله روزی ۵۰ کیلومتر را برای انجمن طی کردید؟؟؟

۷-چگونه امنیت نمایشگاه را تامین کردید؟؟؟

۸-با کدام پیشینه با فرماندهی نیروی انتظامی شهر هماهنگ بودید؟؟؟

۹-چقدر از جیب خود خرج کردید؟؟؟

۱۰-بابت کدام حادثه حاضر به تقبل مسئولیت بودید؟؟؟

۱۱-شما قبل از نمایشگاه سالن را شستید؟؟؟

۱۲-شما نمایشگاه را چیدید؟؟؟

۱۳-شما نمایشگاه را جمع و جور کردید؟؟؟

۱۴-شما اجناس را پس دادید؟؟؟

۱۵-شما بعد از اتمام نمایشگاه آن را جارو زدید؟؟؟

آقای سلیمانی کمی حق نان و نمک را نگه دارید،انسان هر چه قدر که کامل تر می شود و به مراحل بالاتری از کمال می رسد بندگی و عبودیت و فروتنی اش افزایش می یابد نه اینکه مانند یکه بزن ها یقه همه را بگیرد.

شما بهتر است به جای تلاش در جهت ارتقا سطح دانش نجوم در این مرز و بوم ابتدا به فکر ارتقا فرهنگ و ادب در خود باشی،باشد با توکل بر ایزد منان روز هایی گرم تر از روز های تابستان منتظرتان باشد.

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------

سجاد سالار بهرستاقی عزیزم

من و شما با هم خیلی صمیمی هستیم و همدیگر را خوب می شناسیم و از همدیگر به اندازه کافی شناخت داریم و من در این مدت به احترام سه نفر لب باز نکردم شما و امیر حسین قنبری و سرکار خانم عربی و الا من را که می شناسی به اندازه کافی از نعمت زبان برخوردارم که جواب هر شخص را در آن واحد دهم اما ادب حکم می کند در جمع مصلحت جمع را رعایت کنیم نه اینکه به فکر خودخواهی های خود باشیم. 

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------

کامیار عزیززاده و هادی سلیمانی هم می خواهم بدانند من برای نمایشگاه کار های نهایی را انجام داده بودم تا معاون وزیر علوم را بیاورم ولی یکی از دوستانم مانع شد و گفت فردا که افتخارات نمایشگاه به نامشان نوشته شد و به تو هر چه که خواستند گفتند و تو را از انجمن هم راندند آنگاه آقای معاون نمی گوید تو چه کاره بودی؟؟؟

امروز که می بینم می فهمم چه کار به جایی کردم که به حرف های دوستم گوش کردم و گرنه آوردن مسئولین و مقامات که کاری ندارد...

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------

اما در این بیانیه لازم می دانم این را هم خاطر نشان کنم که اگر دفعات بعد هم بی حرمتی صورت گیرد به همین بیانیه متکی نمی شویم،کسانی که مرا می شناسند می دانند چه کار هایی از دستم بر می آید.

و مکروا و مکر الله و الله خیر الماکرین

سرفراز باشی ای میهن من

یاحق.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 17:27  توسط Dangereza  | 

پاسخ به برخی انتقادات

به نام یگانه حیات بخش جاودان

 

با سلام خدمت دوستان گلم و همراهان صمیمی سمپاد آمل

دیروز یکی از دبیران محترم مدرسه دخترونه به من یه ایمیلی زدن که خیلی منو ناراحت کرد البته این دبیر محترم خیلی معذرت می خوام ولی وجود اینو نداشتن که حتی خودشونو معرفی کنن و شروع کردن به این وبلاگ و نویسنده هاش بد و بیراه گفتن من هم به عنوان مدیر سایت(شایان جونم دست راست منن)این حرفا اصولا تو کلم نمیره.

ایشون فرمودن چیه یه مشت بچه جمع شدین در مورد فعالیت یه کادر با سابقه تو دوتا مرکز کذب می نویسین؟؟؟

البته من منظورشون رو از کادر با تجربه زیاد خوب متوجه نشدم ولی اگر منظورتون آقای محمدی که ایشون تا پارسال یه عکس با کت مدیریتی نداشتن و بدون گزینش از بین اون همه مدیران با سابقه اومدن مدرسه ما(این بدون مصاحبه عین حرف آقای محمدی که پارسال تو کلاس ما گفتن بچه ها هم همه شاهد هستن)و کسی هم عرصه ای هم برای ایشون تنگ نکرد و اگر ما هم نقایصی رو از مدرسه در قالب طنز می گیم می خوایم مسئولین مدرسه ازدید یه دانش آموز اشکالات خودشون و عملکرداشونو ببینن.

به علاوه اصلا دوست داریم اشکالات مدرسه رو با قصد و نیت بگیم طبق فرمایش رهبر با طنز پردازان بهترین زبان انتقاد طنزه پس ما هم به کارمون ادامه می دیم زیره رهنمود های رهبر شما هم هیچ کاری نمی تونین بکنین.....

در مورد خانم باقری هم من نظر نمی دم چون اینطوری که بوش میاد ۶۰-۷۰٪ بچه های فرزانگان از شیوه مدیریتی ایشون رضایت ندارن گرچه من خدمنتشون ارادت ویژه ای دارم.

پس خواهشا از این به بعد انتقاد های سازنده بکنین نه مخرب و بی پایه و اساس

سرفراز باشی ای میهن من

در پناه حق

مدیریت سایت:رضاحسین زاده

یاحق


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 7:56  توسط Dangereza  | 

مطالبی جالب راجع به عشق....مخصوص سنین نوجوونی....

بسم رب الشهدا و الصدیقین

 

با سلام خدمت تمامی شما بازدیدکنندگان  محترم

امروز که داشتم ایمیلم رو چک می کردم دیدم از یکی از دوستام که تو تبریز دانشجو هست یه ایمیل بهم رسیده وقتی بازش کردم و تا تهش خوندم اصلا دلم نیومد این مطلب رو تو پیج اصلی نذارم و شما دوستان خوبم هم از این مطلب استفاده نکنین پس توجهتون رو به این مطلب جلب می کنم:

تفاوت عشق و هوس

 

1 – عشق معطوف به غير از خود است. در حاليكه محور هوس خود فرد و لذت اوست. جملات زير را مقايسه كنيد:
- ( من) دوستت دارم
- ( من) برات مي ميرم                                                                                      
- (براي من) هيچكس مثل تو نميشه
- ( من ) هميشه به فكر توام
-( من) را فراموش نكن
- ( من ) از تو رنجيدم
در حاليكه در عشق، توجه به حالتها و لذتهاي خود نيست. و خواست و شرايط معشوق جايگزين خودخواهي فرد مي شود.
جمله معشوق است و عاشق پرده اي
زنده معشوق است و عاشق مرده اي
2 – هوس پاسخ به يك نياز جسماني و رواني است، مثل نياز به آب، نياز به اكسيژن ، نياز به غذا. ولي عشق فراتر از يك چنين نيازي هست. عشق فراهم آورنده رشد و خودشكوفايي فرد است. لذا فردعاشق خود را خوار نمي كند، كوچك نمي كند. عشق عزت و احترام دارد و اين احترام از روي بي نيازي و بزرگي عشق حاصل مي شود. شايد در فيلم ها ديده و شنيده باشيد كه فردي مي گويد« من عشق را گدايي نمي كنم».
هر چه جز عشقست، شد ماكولِ[1] عشق
دو جهان يك دانه پيش نَولِ[2] عشق
دانه يي مر مرغ را هرگز خورَد؟
كاهدان مر اسب را هرگز چَرَد[3]؟

<<<بقیـــــــــــه متــــــــــن در ادامـــــــــــــه مطلــــــــب>>>


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 12:58  توسط Dangereza  | 

هشت موضوع شگفت انگیز از زندگی آلبرت انیشتن، كه شما هیچ گاه آنان را نمی دانستید...

۱-اوبا سر بزرگ متولد شد

 

وقتی انیشتن به دنیا آمد او خیلی چاق بود و سرش خیلی بزرگ تا آنجایی كه مادر وی تصور می كرد، فرزندش ناقص است،اما او بعد از چند ماه سر و بدن او به اندازه های طبیعی بازگشت.

۲-حافظه اش به خوبی آنچه تصور می شود، نبود


مطمئنا انیشتن می توانسته كتابهای مملو از فرمول و قوانین را حفظ كند،اما برای به یاد آوری چیز های معمولی واقعا حافظه ضعیفی داشته است. او یكی از بدترین اشخاص در به یاد آوردن سالروز تولد عزیزان بود و عذر و بهانه اش برای این فراموشكاری، مختص دانستن آن [تولد ]برای بچه های كوچك بود.


۳-او ازداستانهای علمی-تخیلی متنفر بود

انیشتن از داستانهای تخیلی بیزار بود. زیرا كه احساس می كرد ،آنها باعث تغییر درك عامه مردم ازعلم می شوند و در عوض به آنها توهم باطلی از چیز هایی كه حقیقتا نمی توانند اتفاق بیفتند میدهد.
به بیان او "من هرگزدر مورد آینده فكر نمی كنم،زیراكه آن به زودی می آید. به این دلیل او احساس می كرد كسانی كه بطور مثال بشقاب پرنده ها را می بین�`ند باید تجربه هایشان را برای خود نگه دارند.

<---!!! بقیـــــه متـــــن در ادامـــــــه مطلـــــب!!!--->


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 12:2  توسط Dangereza  | 

اول مهر مبارک یا تسلیت؟؟...اولین روز مدرسه رهبر انقلاب

<<به نام یگانه خالق هستی بخش>>

 

با سلام خدمت تمامی بازدیدکنندگان محترم

به خدا موندم بگم با تبریک سال نو تحصیلی یا با تسلیت سال نو تحصیلی این پست رو شروع می کنم ولی خوب هر دو رو می گم حالا هر کی خودش با هر کدوم حال می کنه.

امروز به همین مناسبت یه پست مناسبتی از خاطره اولین روز مدرسه رهبر انقلاب می ذارم که امیدوارم براتون جالب باشه

اولین روزهای مدرسه آقا

از روز اول مدرسه و اولین معلم تان برایمان بگویید.

مدرسه؛ باید بگویم اولین مرکز درسی که من رفتم، مدرسه نبود، مکتب بود در سنین قبل از مدرسه- شاید چهار سال یا پنج سالم بود که من و برادر بزرگتر از من را- که از من، سه سال و نیم بزرگ‌تر بودند- با هم در مکتب دخترانه گذاشتند؛ یعنی مکتبی که معلمش زن بود، و بیشتر دختر بودند، چند نفر پسر هم بودند. البته من خیلی کوچک بودم.

تجربه‌ای که از آن وقت می‌توانم به یاد بیاورم، این است که بچه را در آن سنین چهار، پنج سالگی، اصلا نباید به مدرسه و مکتب و اینها گذاشت؛ برای این که هیچ فایده‌ای ندارد. من به نظرم می‌رسد که از آن دوره‌ی مکتب قبل از مدرسه، هیچ استفاده‌ی علمی و درسی نکردم. گذاشته بودند که ما قرآن یاد بگیریم- طبعا- چون در مکتب‌ها معمولا قرآن درس می‌دادند آن وقت در مدرسه‌ها قرآن معمول نبود، [قرآن] درس نمی‌دادند.

بد نیست بدانید که من متولد 1318هستم. این دورانی که می‌گویم، سال‌های 1324- 1323، آن سال‌هاست- اوایل مکتب رفتن ما- بنابراین یک دوره آن است؛ که اولین روز مکتب را یادم نیست. پس از مدتی- یکی دو ماه- که در آن مکتب بودیم، ما را از مکتب برداشتند و در مکتبی گذاشتند که مردانه بود؛ یعنی معلمش مرد مسنی بود. شاید شما در این داستان‌های قدیمی، «ملا مکتبی» خوانده باشید؛ درست همان ملا مکتبی تصویر شده در داستان‌ها و در قصه‌های قدیمی ما، پیش او درس می‌خواندیم. من کوچکترین فرد آن مکتب بودم- شاید آن وقت، حدود پنج سالم بود- و چون هم خیلی کوچک بودم، هم سید و پسر عالم بودم، این آقای «ملا مکتبی»، صبح‌ها من را کنار دست خودش می‌نشاند و پول کمی، مثلا اسکناس پنج‌قرانی- آن وقت‌ها اسکناس پنج ریالی بود، اسکناس یک تومانی و دو تومانی بود، شما ندیده‌اید- یا دو تومانی از جیب خود بیرون می‌آورد، به من می‌‌داد و می‌گفت: تو اینها را به قرآن بمال که برکت پیدا کند! بیچاره دلش را خوش می‌کرد که به این ترتیب- مثلا- پولش برکت پیدا کند؛ چون درآمدی نداشتند.

روز اولی که ما را به آن مدرسه بردند، من یادم هست که از نظر من روز بسیار تیره، تاریک بد و ناخوشایندی بود!

پدرم، من و برادر بزرگم را با هم وارد اتاق بزرگی کرد که به نظر من- آن وقت- خیلی بود. البته شاید آن موقع به قدر نصف این اتاق، یا مقداری بیشتر از نصف این اتاق بود؛ اما به چشم کودکی آن روز من، جای خیلی بزرگی می‌آمد. و چون پنجره‌هایش شیشه نداشت و از این کاغذهای مومی داشت، تاریک و بد بود. مدتی هم آن جا بودیم. لیکن روز اولی که ما را به دبستان بردند، روز خوبی بود؛ روز شلوغی بود. بچه‌ها بازی می‌کردند، ما هم بازی می‌کردیم. اتاق ما کلاس بسیار بزرگی بود- باز به چشم آن وقت کودکی من- عده‌ی بچه‌های کلاس اول، زیاد بود. حالا که فکر می‌کنم، شاید سی‌نفر، چهل‌نفر، بچه‌های کلاس اول بودیم؛ روز پرشور و پرشوقی بود و خاطره‌ی بدی از آن روز ندارم.

...بقیه متن در ادامه مطلب...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 5:14  توسط Dangereza  | 

کمی تا حدودی جدی...خداحافظ رمضان...سلام عید فطر

به نام ساقی جام رضوان

 

با سلام خدمت تمامی شما دوستان گلم و همپایان همیشگی سمپاد آمل

با عرض ارادت خدمت مقام عظمی امامت علی (ع) این پست رو شروع می کنم.

نمی دونم چرا ولی تا حالا برای هیچ پستی تا این موقع شب بیدار ننشستم،این پست در حقیقت بعد از ۷ ساعت فکر کردن من داره نوشته می شه،تو این ۷ ساعت به این ماهی که گذشت با تمامی اتفاقاتش فکر کردم.

رمضان ۸۸ برای من مثل بقیه ماه رمضون ها نبود که ۷۰-۸۰٪ رو روزه بگیرم و بقیشم به دلایل متفاوت نگیرم ولی علت تمایز این رمضون برای من این جور چیزا نیست،برای من تو رمضون امسال اتفاقاتی افتاد که تا حدودی مسیر ززندگی منو عوض کرد نمی خوام بگم آدم شدم،امام علی اومد تو خوابم و بم گفت فلانی تو عوض شو فلان کار رو کن و... نه،می خوام بگم با اتفاقی که برای من افتاد باعث شد تا من امسال دانشگاه نرم و یک سال دیگه بخونم تا جایی قبول شم که به دردم بخوره،باعث شد تا بابام به خاطر عزم دوبارم برای خوندن برام ماشین بگیره تا سال بعد،بعد قبولی بم بده...من با همه ی تغییراتی که امسال در حال رخ دادن هست تو من،قول دادم تغییر نکنم،قول دادم اخلاق ناپسندم رو تغییر بدم بدون اینکه از تم اصلی خودم در آم،قول دادم تا آینده خودم رو طوری بسازم که برای هر کاری هر کسی نتونه بهم نه بگه،با اینکه امسال از طرف افراد زیادی مورد بی مهری قرار گرفتم و برای هر سرفصلی که تو کارام باز میکردم از طرف همه با یه !!نه!!روبرو می شدم ولی رمضون امسال با تمامی اتفاقات بد و خوبش بهم یاد داد که خداوند یکی از آیه هاشو خیلی دوست داره و اونم اینه:((اِنٌ الله مَعَ صابرین)) پس منم تصمیم گرفتم برای تمام آرزو های بزرگم صبر کنم تا شاید خداوند گوشه چشمی هم به ما نشون داد و اون کسی که به خاطر کارام به من نه گفت یا از قبول طرح و پروژه هام سر باز زد حسرت پروژه های منو بخوره و زمانی دنبال کارام رو بگیره که من دیگه با دستای نیرومند یکی دیگه تو اوجم و از اون بالا به بند و بساطش می خندم.

من امروز آروم و آهسته شروع به فعالیت می کنم تا سال ها بعد از چنین عیدی به عنوان نقطه عطف زندگیم یاد کنم چون یادآوری روز ها و فرصت های از دست رفته فقط به تجربه ما اضافه می کنه و غمگین شدن دوباره خلعت چنان گران بهایی رو برای ما به ارمغان نمی آره بر عکس باعث سست شدن در جایگاه جاری نیز می شه.

شاید خدا خواست با این اتفاقات بهم نشون بده که اگر من یه قولی بهش بدم اونم جایزه خوبی بهم می ده فقط امیدوارم بتونم به قولم عمل کنم و تا آخرش پاش واستادم که اگر بتونم این کار رو انجام بدم مطمئنا خداوند مزد این هممه تلاشم رو تو همین دنیا می ده و منو به آرزوم و اون آرامشی که می خوام می رسونه.

شب احیای امسال مثل سال های قبل نبود لااقل برای من خیلی خیلی متفاوت بود،این شب با اتفاقات خارجی زمینه ساز کارای من بود.

 

بامداد امروز که بار دیگر به سقف اتاقم خیره شده بودم ناگهان از خود بیخود

شدم و حضور غریبه ای را نزد خود حس کردم که چون کودکی موج سوار بر

 گونه هایم موج سواری می کند،اشک هایم بی کنترل در حسرت نگاه یارش

از منزلش برون شد تا شاید بار دیگر آن نگاه معصوم را بجوید اما حیف که تنها

راه دیدار آن نگاه های شرم آلود گذر زمان بود.

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 5:57  توسط Dangereza  | 

خاطرات با دکترای خبرنگاری....

به نام نامی عشق

 

با سلام و عرض احترام و وقت بخیر خدمت تک تک دوستای گل سمپادی و غیر سمپادی

گفتیم یه خاطره ای هم از خبرنگارا بنویسیم این قشر زحمت کش و پر دغدغه در کشور ما.

صبح روز اول نمایشگاه بود و جناب آقای مدنی اومده بودن به نمایشگاه سر بزنن اول راجع به این آقای مدنی بگم،ایشون آچار فرانسه استانن خلاصه از بازیگری،مجری گری،منشی صحنه،طراح دکور،مجری ستاد میرحسین موسوی،انتخاب رشته،مشاوره تحصیلی،آزمون های تعیین سطح،آب حوض،بنایی،نقاشی و...، خلاصه اینه که ایشون نباشه استان لنگه تازه ایشون با خانم آیدا منتظر حجت در صدا و سیمای مرکز طبرستان همکارن و با هم تو تلویزیون دلقک بازی در میارن،.......ایشون اومدن و به من گفتن حیف این نمایشگاه بازتاب خبری نشه و من شماره چند تا خبرنگار رو میدم شما زنگ بزنین و بهشون اطلاع بدین تا بیان.

خوب بریم سر اصل مطلب...خوب این دختر شما بابت مهریه چقدر می خواد؟....اوه اوه یه لحظه جو بریم سر اصل مطلب منو گرفت شرمنده خلاصه ما این خبرنگاره زنگ زدیم و اومد بعد که نمایشگاهرو دید زنگ زد بزرگترش اومد با میکروفون با آرم واحد مرکزی خبر و رفت تو غرفه ابزار های نجومی(البته قبل از این کار تو آبدار خونه یه صبحانه تووووووووووپ تو آبدار خونه نمایشگاه زد) و اومد تو این غرفه و حالا از من میپرسه به این بچه هایی که نجوم کار می کنن چی میگن؟؟؟؟؟؟ میگم جاااااااااااااااااااان؟؟؟ میگه الآن به این بچه ها چی میگن؟ گفتم میگن منجم بعد دیدم میکروفون رو گرفت و رفت به سمت فیلمبردار و داره می گه من اینطوری حرکت می کنم تو هم همرام نیا یه جا ثابت فیلم بگیر بعد دیدم میگه ۳.....۲.....۱....حرکت:((اولین نمایشگاه تخصصی نجوم در شمال کشور با هکاری ۲۵ نفر از منجمان برتر این رشته علمی در شهرستان آمل گشایش یافت،که در آن منجمان آخرین دستاورد های علمی خود را به دید عموم گذاشتند.))

حالا دیدم منو گرفته و میگه بیا به عنوان مدیر برگزاری صحبت کن حالا منو امیر داریم بهش میگیم داداش مدیر ایشون هستن(امیر)ولی این بابا میگه فرقی نداره بیا آقا بیا ما هم گفتیم باشه بعد از ما یه سوال پرسید ما اومدیم جواب بدیم گفتیم به نام خدا دیدم میگه کات.....به نام خدا نداریم بدون به نام خدا بگو حالا می گم مگه میشه میگه آره به نام خدا نداریم و ما هم بدون به نام خدا واسش گفتیم.

حالا رفت بالا سر غرفه ستارگان پیشه سجاد بعد از کلی مصاحبه علمی یهو از سجاد می پرسه تو خودت تو آسمون ستاره داری؟؟ حالا من تو دلم گفتم آب پاش آخه این سوال میون یه بحث علمی می پرسی؟؟؟

خلاصه کلا خبرنگار سر آب پاشی بود قابل به ذکر اون گزارش از شبکه های ۲،۴،۵،خبر،پرس تی وی پخش شد

 

کاغذ سفید هر چه قدر هم که سفید و تمیز باشد کسی آن را قاب نمی گیرد

 برای ماندگاری در قلب ها باید خاطره ای برای باهم بودن داشت

 

سرفراز باشی ای میهن من

یاحق.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 12:42  توسط Dangereza  | 

پشت صحنه نمایشگاه:((برخورد با مسئولین....))

با سلام به تک تک برو بچه های گل سمپادی و تمامی بازدیدکنندگان محترم

بله دیگه همه شروع کردن خاطره نویسی گفتیم ما هم از چند تا مسئله خاطره ای بنویسیم

همین جا جا داره از خانم باقری اولا تشکر کنم ثانیا عذر خواهی:تشکر بابت همکاری بی نظیرشون با حاسب و عذر خواهی بابت این خاطره.

روزی که منو امیر قنبری واسه گرفتن تلسکوپ رفتیم خانم باقری گفتن باید از حراست آموزش و پرورش نامه بیارین ما هم که همین طوری خودمون عقب بودیم گفتیم اگه این کار رو واسه فردا بندازیم دیگه خدا باس رحم کنه از این رو آرمین عزیز با امیر جان مشغول فیلم برداری شدن منم عازم آموزش و پرورش در این مسیر من رکورد خودم رو تو سرعت زدم قبل از این ۱۶۵ بود که با کمک خدا اینو به ۱۸۰ رسوندم و من در عرض ۲۳ دقیقه رفتم آموزش و پرورش و برگشتم تو مدرسه تیزهوشان دختر بودم خود خانم باقری منو دید جا خورد قسمت جالب تو آموزش و پرورش بود که آقای رسولی مسئول حراست می فرمودند:((من آخه چیو نامه بزنم؟؟ اصلا ربطی به من نداره!! فکر کنین رئیس پلیس آمل نامه بزنه که می تونین اموال آموزش و پرورش رو ببرین چون اصلا ربطی به هم ندارن این مال مدرسست و اصلا ربطی به ما نداره!!)) من هم این ها رو به خانم باقری گفتم اونم دید گیر یک سری آدم سیریش افتاده بالاخره مجبور شد تلسکوپ رو بده.

یه روزه دیگه قبل نمایشگاه بچه ها حرکات نمایشی با ماشین خواستن ماهم افتادیم رو دور دستی و راک فورد و تیک آف و ... که یک آن دیدیم همسایه ها در اومدن و فحش میدن من پریدم با ماشین یه ۱۰۰ متر جلو تر ایستادم تا بچه ها بیان دیدم یه ماشین جلومو گرفت منم نا مردی نکردم یه راکفورد کشیدم و ۳ دقیقه ای دم پل ۱۲ چشمه بودم حالا فکر کنین تو اون خیابون تنگ چاکسر فقط و فقط لایی می کشیدم اون لحظات از بهترین لحظات زندگیمن اون لحظه هایی رو می گم که لایی می کشم .

بله میرسیم سر بچه های خودمون... من انصافا در مورد غذا عمرا چیزی بیارن و من در هر حالتی نه بگم ولی یه نفر بود اونجا دست منو بست بابا اون اصلا نابغه خوردنه یعنی هر چی خوردنی فک و فامیل بچه ها میووردن اون می خورد رکورد هایی هم بر جاب گذاشت:خوردن سه کیک با یک تکدانه(سرعتی ۲ دقیقه و ۳۰ ثانیه)خوردن انواع شیرینی ها به صورت مشت مشت و... ولی روز آخر افطار هم یه کیف اوردن ما حواس نبودیم چقدرشو بیرون بردن یا از سر سفره جم کردن الله و اعلم ما که ندیدم ولی اون کیف و اون غذا ها بعید بود بیرون نبرن با اون اشتها البته من بر آن شدم تا تراز گردش مالی پدرشونو در بیاریم و بعد از آنالیز سرانه مصرف غذای ایشون رو در ماه بیان کنم.این نابغه در خوردن کسی نیست جز آیدا(آذین)

بله ایشالا دفعات بعد خاطرات دیگه ای رو هم می ذارم

ماندم  به  تو  گلشن  زیبا  چه   نویسم-----من مور صغیرم به سلیمان چه نویسم

ترسم که قلم شعله کشد صفحه بسوزد-----با  این  دل  تنگم به عزیزم چه نویسم 

(مرحوم قیصر امین پور)

سرفراز باشی ای میهن من

یاحق.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 11:56  توسط Dangereza  | 

گزارش اولین نمایشگاه تخصصی نجوم در شمال کشور

بسم الله الرحمن الرحیم

 

با سلام خدمت تمامی شما دوستان عزیز

اولین نمایشگاه تخصصی نجوم در شمال کشور با مجوز رسمی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی در شهرستان آمل برگزار شد.

در این نمایشگاه ۲۵ نفر از منجمان آماتور این رشته علمی آخرین یافته های جهانی این رشته را برای عموم مردم تشریح کردند.

این نمایشگاه دارای ۹ غرفه شامل:ابزار های نجومی-آموزش رصد-فیلم های نجومی-رصد مداوم-کودکان-ستارگان و اجرام غیر ستاره ای-تاریخ نجوم-منظومه شمسی-فناوری فضایی و حیات فرا زمینی و....

این نمایشگاه با استقبال بی نظیر مردم شهرستان آمل روبرو شد و مسئولین نمایشگاه را بر آن داشت تا یک روز دیگر هم آن را تمدید کنند.

از این نمایشگاه به گزارش شمال نیوز میانگین روزانه ۴۰۰۰ نفر بازدید کردند.

این نمایشگاه بازتاب فوق العاده ای در رسانه ی ملی ما داشت به طوری که شبکه های ۲،۴،خبر،مازندران،پرس تی وی گزارش تصویری خبری آن را پخش و چندین با زیر نویس کردند.

خبرگزاری های شمال نیوز،کودک نیوز،شبکه خبر و واحد مرکزی خبر خبر آن را در خبر های پر طرفدار خود قرار دادند.

در آخر لازم می دانم از اسپانسر های این نمایشگاه از جمله سوران صنعت فولاد به مدیر عاملی آقای امید شکوهمند و بهشت پرگل به مدیر عاملی محمدرضا واحدی کمال تشکر را بکنم.

اعضای نمایشگاه:

امیرحسین قنبری نیاکی،رضا حسین زاده،غزل عربی،غزاله صابر آملی،هادی سلیمانی،رضا بهزادی، شایان حسین زاده،محمدحسین شکیبا،کوروش حلال خور،سها علیپور،آذین منتظر حجت،پایا نادار، آرمین کاویانی،سجاد سالار بهرستاقی،مرتضی عباس زاده،حامد عباس زاده،محمد علی معدی، کمیل یزدانی،امیر صادق نیکو،امیرحسین خرمانی،رضا چگین،مهران فضلی،پوریا حبیب زاده،عادل رمضانی و با تشکر بی نهایت فراوان از رئیس اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی آمل حاج حسین جوادی. 

شاد و پیروز و سربلند

سرفراز باشی ای میهن من

یاحق

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 16:58  توسط Dangereza  | 

سمپاد آمل تولد یه سالگیت مبارک...

به نام حق به نام خالق دوستی ها

با سلام خدمت تمامی بازدیدکنندگان گرامی و دوستان مهربان سمپاد آمل

سال پیش در همچین روزی سمپاد آمل مشترک توسط آقای محمدحسین شکیبا(ممس) و سرکار خانم بهناز جلالی(فرزانگان) پایه گذاری شدد و اولین وبلاگ مشترک سمپادی ها لقب گرفت و امروز بعد از گذشت یک سال از آن روز این وبلاگ بر قله وبلاگ های سمپادی از همه نظر قرار دارد و امیدواریم با رفتن تک تک بچه ها از این مدرسه بچه های جوون تر بیان و این مسئولیت رو به عهده بگیرن و خوبی این وبلاگ این جاست که متعلق به شخص خاصی نیست و امیدواریم مانند ارثیه بین سمپادی های گل بچرخه.

سمپاد آمل تولد یک سالگیت مبارک

آمار فعالیت های یک سال اخیر سایت:

تعداد کل پست ها:۸۰ پست

تعداد کل نظرات:۴۹۳ نظر بدون نظرات خصوصی

تعداد کل بازدید ها:۶۱۰۴ نفر تا لحظه ارسال پست

بیشترین بازدید:۱۲۰ نفر ۳ دی ۱۳۸۷

تعداد کل صفحات:۵ صفحه

بازدیدکنندگان کشور های خارجی:۲۷ کشور

پیج رنک در گوگل:۲

رنکینکگ جهانی وبلاگ:۱۸۲۷

اسپانسر دومین:هاست ایران

هاست های پشتیبانی کننده:پارسا اسپیس و پرشین گیگ

طراح قالب:ساسان نوبخت و رضا حسین زاده

تعداد لینک در سایت های دیگر:۱۸۹ لینک

تعداد اعضا:۷۷ نفر تا لحظه ارسال پست

موتور جست و جو های شناسایی شده:۱۲ موتور

مدیر وبلاگ:کوچیک تک تک شما رضا حسین زاده

از تمامی دوستانی که ما رو در این یک سال با نظراتشون دلگرم کردن صمیمانه تشکر می کنیم و امیدواریم همچنان مشوق ما باشند در ضمن در سمپاد آمل به روی همه افراد بازه و هرکسی که می تونه ما رو در آپ کردن وبلاگ کمک کنه ازش دعوت به همکاری می کنیم.

به امید سربلندی ایران و ایرانی

یاحق.

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 1:24  توسط Dangereza  | 

کنکور 88

به نام یگانه خالق بی همتا

"سوره ی کنکور"

کاف سین ها(۱)ای مردمی که به محض نزول نتایج کنکور تلفن بر می دارید و کنکوری ای که می شناسید را سین جیم می کنید شما را به عذابی سخت بشارت می دهیم(۲) که چون نتایج آمد خویشان را پرس و جو می کنید از احوالشان(۳)بدانید و آگاه باشید که به تعداد رتبه ی آنها برای شما هیزم میسر کرده ایم(۴)همانا زمانی که رتبه اش به عدد پیامبران ما نزدیک شد بترس و توبه کن که پرس جویت برایش بسیار دردناک است و در قیامت تو را پرس و جو خواهیم کرد(۵)پس گروهی داوطلبان به رسول ما گفتند دروغ که کونتور نمی اندازد و درباره ی رتبه هایشان کذب گفتند و یکان و دهگانش را حذف کردند و خداوند دروغ گویان را دوست نمی دارد(۶) پس ای رسول به آنها بگو نمره ی زیر گروه یکشان درجه ی حرارت منزلگاهشان خواهد بود که چه بد منزلگاهیست(۷)همانا ما از سازمان سنجش خیلی حسابگرتریم(۸)پس هشدار ده به آنان که فضولی می کنند که اگر از فضولی خارج شوند و به دلداری روی آورند آنها را دوست خواهیم داشت و اگر به فضولی خود ادامه دهند از زیان کارانند(۹)همانا عذاب دیدن رتبه برای داوطلبان ما کفایت می کند(۱۰)پس زمانیکه جواب ها را می بینند می گویند:((به راستی ما چنین کردیم؟ ما باور نمی کنیم حتما اشتباهی صورت گرفته است))(۱۱)اما بدان ها بگویید بچشید این است طعم آن همه الافی در سال کنکور(۱۲)چه خوست عاقبت خرخوان ها که به راحتی وارد دانشگاه های ما می شوند(۱۳)پس دیگر بدان ها کاری نداشته باشید که در صورت برخورد از آنها محسوب می شوید(۱۴)یک سال دیگر بشینید و بخوانید که خداوند درس خوان بی همتاست(۱۵)

 -به جون پورعباس راست گفتم-

این آیات زمانی بر من الهام شد(استغفرالله) که بچه پسر عموی ناتنی پسرخاله ی دوست بابام پسرش که ۱۷ سال و ۱۰ ماهه که ندیدمش از گینه بیسائو زنگید که رضا چی کار کرد؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟

خدا بگم این پور عباس و با این پوردستمالچی(مشاور گزینه جوان)چی کار کنه؟؟ یکی نیست بگه اگه تو مردی بورو امتحان بده ۲۰۰۰۰ شدی من جات می رم...

خلاصه ما هم امسال رو باید بشینیم و یه سال سخت تر رو در پیش داریم

به امید سربلندی ایران و ایرانی

رضا حسین زاده

یاحق.

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 3:23  توسط Dangereza  |