تبليغاتX
™ ( (سمپاد آمل) ) ™

™ ( (سمپاد آمل) ) ™

وبسایت رسمی دبیرستان های شهید بهشتی و فرزانگان آمل

بسه دیگه!!!

سلام به همه ی دوستان عزیزم

از همه ی بچه های نجوم عذرخواهی میکنم که وارد این بحث شدم.

من فقط می خواستم بپرسم دیگه واقعا کافی نیست این همه کشمکش؟ ببینین بچه ها من فقط تو نمایشگاه باهاتون بودم ولی می خوام از همتون بپرسم اون همه صمیمیت کجا رفته؟ یکی میگه چرا غزل خانم تو هیئت رئیسه هست یکی دیگه جواب میده . خیلی عذر می خوام ولی این که چرا غزل تو هیئت رئیسه هست فقط به اعضای اصلی انجمن ربط داره یا مثلا چه فرقی می کنه که پسرا اول شروع کردن یا دخترا؟ مهم اینه که الان با کمک هم هر روز بهتر از دیروز میشن نذارین مثل قضیه ای که سر آرمین اتفاق افتاد یه بار دیگه صمیمیت بچه ها کم بشه...

به نظر من کامیار عزیز حرف خوبی زد آرمین مال حاسب و حاسبم مال آرمینه . حالام که یه بحث الکی داره بین اعضا اختلاف نظر میندازه

من می خوام به عنوان یه دوست از بزرگترای انجمن مثل امیر حسین و هادی و سجاد گل بخوام که اوضاع رو زودتر درستش کنن حالا هرطور که میدونن ولی دیگه واقعا زیادی داره کش پیدا می کنه.

زحمتایی که تا حالا کشیدینو به یاد بیارینو کاری کنین که دیگه اوضاع از این بدتر نشه من پیشنهاد می دم هیئت رئیسه یه بیانیه تو وبسایتش بذاره ما هم همونو می ذاریم رو سایت.

در هر صورت بازم ببخشید که دخالت کردم ولی یکی باید اینا رو می گفت. 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 17:30  توسط Mamas  | 

خاطرات بعد از نمایشگاه...

به به... می بینم که بازار خاطرات گرمه!!!

خداییش چقدر خاطره داریما... اول یه چیزی به شایان جان بگم . آخه عزیزم تو که می دونی من و سها که خونه پی سی نداریم رضا هم که وقت نداره کلا خواستم بگم سرعت تایپ ما هم خوبه (چشم حسود کور!!!)

خلاصه به درخاست رضا می خوام یه خاطره از ماشین بازی هایی که شبا بعد از نمایشگاه می رفتیم واستون بگم...

بهترین خاطره این بود که یه شب بعد از نمایشگاه خسته و کوفته گفتیم چی کار کنیم؟! رضا گفت بریم بچرخیم مام گفتیم برییییییییم...!

خلاصه چشمتون روز بد نبینه یهو دیدیم واقعا داریم می چرخیم! سرمونو گرفتیم بالا دیدیم داریم دور یکی از میدون های آخر کوچه ۲۲وم می چرخیم!

حالا نچرخ کی بچرخ!

 یه دور دو دور سه دور... رضا بسسسسه... ۷۸ ۷۹ ۸۰... رضا تورو جون عزیزت بی خیال شو... ۱۲۳ ۱۲۴ ۱۲۵... رضا داریم بییییب!... ۱۶۷ ۱۶۸ ۱۶۹... رضا مغزمون جمع شد طرف راست سرمون! ول کن دیگه!!! حالا فکر کنین ۷ نفر تو ماشین داریم می ترکیم تازه آرش نهاوندیانم با ماشین اومد...! چشمتون روز بد نبینه یه چند دوریم با اون چرخیدیم! دیگه هر جی خورده بودیمو بیییییب!

خلاصه شایان عصبانی می شود!!! رضا فرمونو می کشه چپ شایان می کشه راست و در کمال تعجب این شایانه که مبارزه رو می بره و خلاصمون می کنه...

واسه همتون از صمیم قلب آرزو می کنم این بلا به سرتون نیاد!

خاطره ار رانندگی رضا بازم هست که به وقتش واستون می گم...

و در آخر...

دچار باید بود وگرنه زمزمه ی حیرت میان دو حرف حرام خواهد شد... 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 12:10  توسط Mamas  | 

من برگشتم!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!

سلام به همه ی دوستای گلم خوبین؟

من برگشتم!!! انگار همین دیروز بود که فکر یه سایت مشترک بین دو تا مدرسه زد به سرم...

یادتونه تو اولین پست با یه شعار قشنگ از سروش لشکری کارو شروع کردم؟

«یه مرد هیچ وقت زمین نمی خوره»

اما رضای عزیز خوب می دونه چطوری زمینمون زدن...

بی خیال بحثو سیاسی نکنیم!!!

یه مدت زیادی ازتون دور بودم اما باید از رضا تشکر کنم که با کمک بچه های دیگه سایتو سر پا نگه داشت !!!

حالا که همه از نمایشگاه گفتن بذارین منم بگم...

بدون اغراق می گم یکی از بهترین روزای زندگیمو تو اون روزای نمایشگاه داشتم . یه هفته آماده سازی و بعد ۴ روز که نمایشگاه برگزار شد .

خیلی خوب بود دوستای خیلی خوبی پیدا کردم و خوشحالم از این بابت! اما خیلی هم ناراحتم آخه جدا شدن از بچه ها خیلی سخت بود واسم...

دست خانم عربی واقعا درد نکنه اون عکس یادگاری بهترین یادگاری شد واسمون... هر وقت دلم واسه بچه ها تنگ می شه عکس رو می گیرم تو دستمو همه ی خاطراتو یادم میارم.

تو اون ۲هفته جو خیلی صمیمی ای به وجود اومده بود که از همه بچه ها به خاطر همه ی زحمتاشون تشکر می کنم...

و باید از اشخاصی مثل آقای نوایی و آقای شاکری تشکر کنیم که بهمون سر زدن...

و در آخر چندتا کلمه جلوی اسم بچه های نمایشگاه...

رضا= بیییییب! و رانندگی فوق العادش!

سها= چیزززز! سماور! و کتاب حافظش که به قول خودش نباید دست کم گرفتش!

غزل عربی= و فال هایی که می گرفتو همه رو رسوا کرد...!

آذین منتظر حجت= برو سر غرفت!

آرمین= و ۴۰ گیگ فیلم از کل نمایشگاه...!

شایان= و صندلی فروشگاه!

خودم= سانسور! (آخه سوتی من قابل نوشتن نیست ف*ی*ل*ت*ر می شیم!!!)

رضا بهزادی= پخش فیلم! (البته بیشتر کارتون!)

سجاد سالار= پسر تو غرفه نداری هی میای پایین؟!

غزاله صابر= و ID Card معروفش!

و بازی مافیا تو روز آخر...

همش خاطره شد و رفت شاید دیگه خیلی هارو نبینم. دلم واسه همتون تنگ می شه بچه ها...

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 12:31  توسط Mamas  |