عزاداری های همه قبول در گاه حق ...



حتما همتون این مدت تو مراسم محرم شرکت کردین... البته ان شاءالله که به یاد کربلا نه واسه چیز دیگه...
ما هم این ایام رو تو مدرسه به سوکواری پرداختیم ! ... صرف اینکه ما تمام روزا رو عزاداری داشتیم ... آخرین روز نیم ترم اول جالب تر از بقیه اش شده بود ...
طبق معمول چهارشنبه ها زنگ اول با آقای موسوی کلاس جبر و احتمال داشتیم ...
و از اونجایی که آقای موسوی فردی بسیار بسیار سیاستمدار ، خشن و همیشه عصبانی هستند و اصلا هم نمی شه با ایشون شوخی کرد و گفت آقای موسوی آخه این وقت صبحی ما همه خوابیم شما هم 10 دقیقه قبل زنگ می یاین تو کلاس ... تا خود زنگ هم هی می گین ... اَه بابا جان این چه مدرسه ایه ... چرا زنگ کلاسو نمی زنن معلما برن کلاس ؟؟!! ...
هیچی دیگه ما هم تصمیم گرفتیم این آخرین روز و از این حالت درآیم ...
گذشته از اینکه کنار مدیر و معاون نشسته بودیم و داشتیم سعی می کردیم آبرو داری کنیم همه یه چشمون به صفحه ی آیات بود یه چشم دیگه به صفحه ی ساعت ...
مراسم تموم شد و تقریبا یه ربع از کلاس آقای موسوی گذشت ... !
چشمتون روز بد نبینه وقتی رسیدیم ... در زدیم ... معلم رامون نداد تو کلاس !!!! ... ما داری حالا خندمون گرفته دم درکلاس وایستادیم ...
معاونمون می یاد با ترس ولرز ... آقای موسوی ببخشید ... ... بله جانم بفرمایید ... ... بچه ها اومده بودن زیارت عاشورا ... ... خب ؟؟ ... ... خب !! اگه می شه بیان تو کلاس ، با مدیر هماهنگ شده بود ... ... با مدیر هما هنگ شده بود ؟؟ اصلا چه ربطی به مدیر داره ؟!!!!!!!!!!!!! ، این زنگ کلاس معلمه ... رفتن زیارت عاشورا ، نمی دونم والا ... خب بفرماین تو ... پارسالم یه جلسه همین جوری شد دو سه نفر از بچه ها رفته بودن ... !!!!!!!!!!!!! ... بله دیگه ...
زنگ تفریح که زده شد ... توی کلاس هم همه شد... معلم که رفت بیرون ... از اونجایی که ما تعدادمون کمه ... کلا ریاضی 26 نفریم ... صندلیهامون دقیقا دور تا دور کلاس چیده میشه وسط خالی می مونه ... ما هم اون زنگ تفریح صندلی ها رو جابجا کردیم ... بعدشم همه ی عزاداران ، سینه زنان و زنجیر زنان اومدن تکیه سوم ریاضی !!! ... یه چند نفرم رفتن مداح اهل بیت و خبر کردن زودتر تشریف بیارن !!!!!!!
... مداحمون تشریف آوردن ... رفتن بالای صندلی معلم ... یه کاغذ هم دستشون !!!!!
... دستشو می یاره جلو دهنش الان انگار میکروفن دستشه !!!! ...
:یک دو سه ... سه سه سه {این مثلا اکوش بود!!!! } ... ... خانمای زنجیر زن ... زن زن زن ... لطفا هماهنگ باشین ... شین شین شین ... !!!!!!!!
:یکی داد می زنه ... خانما بیاین اینور ... اااا خانم پاتو از رو سیم ور دار ... !!! { دیگه خیلی جدی گرفتیم موضوعو !!!}
بله مداحمون که شروع کرد ... همراه با ریتم مداح که یدفعه اوج می گرفت ... بچه ها از آروم شروع می کردن تا سه ضرب !!! ... منو چند تن دیگر داشتیم سنج می زدیم با کتاب !!! ... جامدادیمم این وسط شیشه گلاب بود ... !!!
جای شما خالی ... از بقیه تکیه ها به تکیه ما دسته روی بود ... معاونام دیدین اینجوری نمیشه ... زنگ بعدش آهنگ پخش کردن بچه ها رو فرستادن تو حیاط واسه عزاداری ... همه دورتا وایستاده بودن و سینه می زدن ...
ما و چند تن از دوستان که متوجه شدیم کلا 16 تا 17 نفر بودیم رفتیم وسط حیاط حلقه زدیم و پا گرفتیم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
حالا خودمونم خندمون می گرفت ... مداح رفت وسط با اون کاغذ معروفش همراه مداحی که داشت پخش می شد می خوند واسمون صداشم فقط به ما می رسید ...
معاونمون هی می یومد خانما جدی باشین ... !!! ... بعد ما یه چندتا اکیپ دیگه هم اومدن وسط ... بقیه بچه ها داشتن از خنده روده بر می شدن !!!! ... ااا یادم رفت بگم داشتم می رفتم پایین سنجمو بردم با خودم ولی نشد بزنم آخه با بچه ها پا گرفته بودیم اون وسط !!!
عزاداری های شما هم قبول باشه ... ما که دل ملتو شاد کردیم ...