تبليغاتX
™ ( (سمپاد آمل) ) ™

™ ( (سمپاد آمل) ) ™

وبسایت رسمی دبیرستان های شهید بهشتی و فرزانگان آمل

قرار 4 روز به همه خوش بگذره !!!!!!!!!!!!!

/* /*]]-->*/ سلام سلام صد تا سلام ...

خوبین ؟؟؟ خوشین ؟؟؟ من ؟؟!! آره توپ ... خب معلومــــــــــه ... اینم پرسیدن داره ... شما که خبرا زود تر از اینجا بهتون می رسه مارو سیاه نکنین ... تضمین به حرف "ربابه م" از معاونان مرکز  : اماره سیو نکنین ، اما شه لوله بخاری دله گت بیمی !!!!!!!!!!!!

خب بگذریم ... واسه اونایی که نمی دونن می گم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!  


مرکز تصمیم داره بچه های سال سومش ... از قضا ما !!! ... رو امسال اردو ببره اصفهـــان !!!!!!!!!!!


هــــووووورررااااااا      هــــــووووورررااااااا       هـــــــــووووورررااااااا



شرایط حضور در اردوی دانش آموزی  :::


دوستان عزیز علاقه مند ( خواهران ) : مبلغ 60 تومن ( الزامی)... یه ساک اضافی به منظور آوردن سوغاتی به منزل ( اختیاری ) ...!!!!

***

دوستان عزیز علاقه مند ( برادران !) : مبلغ 60 تومان به همراه چادر  به منظور استتار و عدم شناخت توسط چشمان عقاب فرزانگان یا همون خانم ربابه م !!!!!!!!!!!!!! ( جفتش الزامی )


بله دیگه ما منتظر حضور گرمتان هستیم عزیزان !!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم بهمن 1388ساعت 13:40  توسط Soha  | 

عزاداری تو مدرسه ... حیف زنگ تفریحا کوتاهه !!!

 

عزاداری های همه قبول در گاه حق ...

حتما همتون این مدت تو مراسم محرم شرکت کردین... البته ان شاءالله که به یاد کربلا نه واسه چیز دیگه...

ما هم این ایام رو تو مدرسه به سوکواری پرداختیم !   ... صرف اینکه ما تمام روزا رو عزاداری داشتیم ... آخرین روز نیم ترم اول جالب تر از بقیه اش شده بود ...

 

طبق معمول چهارشنبه ها زنگ اول با آقای موسوی کلاس جبر و احتمال داشتیم ...

و از اونجایی که آقای موسوی فردی بسیار بسیار سیاستمدار ، خشن و همیشه عصبانی هستند و اصلا هم نمی شه با ایشون شوخی کرد و گفت آقای موسوی آخه این وقت صبحی ما همه خوابیم شما هم 10 دقیقه قبل زنگ می یاین تو کلاس ... تا خود زنگ هم هی می گین ... اَه بابا جان این چه مدرسه ایه ... چرا زنگ کلاسو نمی زنن معلما برن کلاس ؟؟!! ...

 هیچی دیگه ما هم تصمیم گرفتیم این آخرین روز و از این حالت درآیم ...

گذشته از اینکه کنار مدیر و معاون نشسته بودیم و داشتیم سعی می کردیم آبرو داری کنیم همه یه چشمون به صفحه ی آیات بود یه چشم دیگه به صفحه ی ساعت ...

مراسم تموم شد و تقریبا یه ربع از کلاس آقای موسوی گذشت ... !

چشمتون روز بد نبینه وقتی رسیدیم ... در زدیم ... معلم رامون نداد تو کلاس !!!! ... ما داری حالا خندمون گرفته دم درکلاس وایستادیم ...

معاونمون می یاد با ترس ولرز ... آقای موسوی ببخشید ... ... بله جانم بفرمایید ... ... بچه ها اومده بودن زیارت عاشورا ... ... خب ؟؟ ... ... خب !! اگه می شه بیان تو کلاس ، با مدیر هماهنگ شده بود ... ... با مدیر هما هنگ شده بود ؟؟ اصلا چه ربطی به مدیر داره ؟!!!!!!!!!!!!! ، این زنگ کلاس معلمه ... رفتن زیارت عاشورا ، نمی دونم والا ... خب بفرماین تو ... پارسالم یه جلسه همین جوری شد دو سه نفر از بچه ها رفته بودن ... !!!!!!!!!!!!! ... بله دیگه ...

زنگ تفریح که زده شد ... توی کلاس هم همه شد... معلم که رفت بیرون ... از اونجایی که ما تعدادمون کمه ... کلا ریاضی 26 نفریم ... صندلیهامون دقیقا دور تا دور کلاس چیده میشه وسط خالی می مونه ... ما هم اون زنگ تفریح صندلی ها رو جابجا کردیم ... بعدشم همه ی عزاداران ، سینه زنان و زنجیر زنان اومدن تکیه سوم ریاضی !!! ... یه چند نفرم رفتن مداح اهل بیت و خبر  کردن زودتر تشریف بیارن !!!!!!!

... مداحمون تشریف آوردن ... رفتن بالای صندلی معلم ... یه کاغذ هم دستشون !!!!!

 

 ... دستشو می یاره جلو دهنش الان انگار میکروفن دستشه !!!! ...

 

 :یک  دو سه ... سه سه سه {این مثلا اکوش بود!!!! } ... ... خانمای زنجیر زن ... زن زن زن ... لطفا هماهنگ باشین ... شین شین شین ... !!!!!!!!

 

 :یکی داد می زنه ... خانما بیاین اینور ... اااا خانم پاتو از رو سیم ور دار ... !!!  { دیگه خیلی جدی گرفتیم موضوعو !!!}

 

بله مداحمون که شروع کرد ... همراه با ریتم مداح که یدفعه اوج می گرفت ...  بچه ها از آروم شروع می کردن تا سه ضرب !!! ... منو چند تن دیگر داشتیم سنج می زدیم با کتاب !!! ... جامدادیمم این وسط شیشه گلاب بود ... !!!


جای شما خالی ... از بقیه تکیه ها به تکیه ما دسته روی بود ... معاونام دیدین اینجوری نمیشه ... زنگ بعدش آهنگ پخش کردن بچه ها رو فرستادن تو حیاط واسه عزاداری ... همه دورتا وایستاده بودن و سینه می زدن ...

ما و چند تن از دوستان که متوجه شدیم کلا 16 تا 17 نفر بودیم رفتیم وسط حیاط حلقه زدیم و پا گرفتیم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!   

حالا خودمونم خندمون می گرفت ... مداح رفت وسط با اون کاغذ معروفش همراه مداحی که داشت پخش می شد می خوند واسمون صداشم فقط به ما می رسید ...

معاونمون هی می یومد خانما جدی باشین ... !!! ... بعد ما یه چندتا اکیپ دیگه هم اومدن وسط ... بقیه بچه ها داشتن از خنده روده بر می شدن !!!! ... ااا یادم رفت بگم داشتم می رفتم پایین سنجمو بردم با خودم ولی نشد بزنم آخه با بچه ها پا گرفته بودیم اون وسط !!!

عزاداری های شما هم قبول باشه ... ما که دل ملتو شاد کردیم ...

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم دی 1388ساعت 10:26  توسط Soha  | 

ما هم مثه شما ... شایدم شما مثه ما !!!

سلام به همگی ! ...

مثل اینکه این زنگ تفریحای مهیج تو دو تا مرکز مسری شده ... آخه ما هم این چند وقته زنگای تفریحمون با بزن بکوب ورقص و آواز و البته درمناسبت های خاص هم اجرای برنامه ویژه همراه بوده ...

خودمونیما این مدرسه هم جای باحالیه ... به ما که خیلی خوش می گذره ... مثلا همین چند روز پیش ... زنگ تفریح بود ... اومدیم تو کلاس همه با هم شروع کردیم آهنگ خوندن ... اونم چه آهنگایی !!!!

... یکی میزد رو میز ... یکی با سوت آهنگ می زد یکی ام وسط وایستاده بود آهنگ می خوند بقیه ام در حال دست زدن و همراهی کردن با خواننده بودن ... چند تن از بچه هام که اون وسط مجلس رو گرم می کردن ... { این فضای کلاس ما هر زنگ تفریحه !!!!!} .

.منم اون روز کلا حوصله نداشتم ... بعد 1زنگ جبر و 2زنگ حسابان ... سرم یکم درد می کرد ... واسه همینم سر جام ته کلاس داشتم دست می زدمو همراهی می کردم و داشتم تصمیم می گرفتم که تمرین هندسه واسه زنگ بعد بنویسم یا احتمال داره تمرینا رو نگاه نکنه پس به خودم زحمت ندم !!!!!

  به صدا های کلاس سوم ریاضی گوش فرا می دهیم :

آ لَیلا لیَلای چَم بَیرین ... آ لیلا

وِنه بَمِرده مارّه دَم بَیرین ... آ لیلا

آ لیلا گِته مِن عروسی نَکِمه ... آ لیلا

   اَمه خِنه شِمه خِنه دیاره ... آ لیلا

اَمه ریکا شِمه کیجا ره خانه ... آ لیلا   

   اَمه خِنه شِمه خِنه برابر ... آ لیلا

   اَمه کیجا شِمه ریکای دلبر ... آ لیلا

و چند بیت دیگه که من خودمم متوجه نمی شم چین !!!

. بله وسط این در افشانی های بچه هامون بودیم که یه دفعه ... معاونمون اومدن درو باز کردن بعدشم گفتن ... ... آخه این چه وضیه ... مثلا زنگ نمازتونه ... بجای اینکه برین نماز بزنو برقص راه انداختین ... حداقل به حرمت امروز این کارا رو نکنین ... .

... اِاِاِ مگه امروز چشه ؟!!!! .

.. هی چیش نیس ! فقط شهادته !!! .

.. اووووووو ببخشید ... { کسری از ثانیه پس از بسته شدن در کلاس توسط خانم معاون } .

.. عمه بابایم کجاست ... عمه بابایم کجاست ... .

.. نه ... این نه .... به کربلا آب روان ... ..

. اِ برو بابا ... این چیه ... آقامون دلبره دلارو می بره ...

{ چیزی نیس فقط بچه ها دارن آهنگ مناسب موقعیتو پیدا می کنن} بلاخره یه مداح می یاد وسط بچه ها همه اعزا داری می کردیم ... !!!

مام با بچه ها داشتیم ته کلاس طبل می زدیم { در واقع کتابامونو به طور هماهنگ می زدیم به میزمون ... بله دیگه ما استعداد داریم فقط امکانات نداریم !!!!!!!!} .

...بله در این وضع که جو هم رو گرفته بود ... یکی از دوستان این انرزی هارو جم کرد و یکجا با پا رفت تو میز معلم ... بعدی هم برای اینکه بگه عجب کاره باحالی بود با شدت بیشتر این کارو تکرار کرد ... و در آخر یک طرف میز فلزی کلاس تقریبا کنده شد !!! ... زنگ ام همون زمان خورد ... معلم هندسه اومد ... یه نگاه به میز انداخت و گفت ... اِ کی این میزو اینجوریش کرده ... مام گفتیم ... چیزی نیس زنگ تفریح دسته روی داشتیم !!!...

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 15:58  توسط Soha  | 

عیدمون مبارک !!!


مژده ، مژده !!!

به افتخار سال سومای فرزانگان و البته به لطف بیماری انفولانزای عزیز مدرسه تعطیل گردیده است !!! 

یکشنبه دوشنبه سه شنبه ... پر !!!

... دل همتون آب ...

بچه های عزیز به یاد داشته باشند ... 

پس از تعطیلات عید خوکی در روز چهارشنبه جشن روز دانش آموز برگزار گردیده !!!

 ... و تاکید می شود به خاطر داشته باشید پس از بازگشت ازصفا سیتی در روز چهارشنبه 13 آبان کتابهایتان را به همراه بیاورید !!!


با تشکر مرکز آموزشی فرزانگان آمل 


+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 18:30  توسط Soha  | 

صبحگاه امروز با کمی نمک !!!!!!!

سلام امروز صبح گاه طبق معمول نبود ... داستانش هم بر می گرده به روز دختر ... که یکی از بچه های خود شیرین جوگیر مدرسه اون روز باید تو برنامه اش یه متنی و می خوند اونم رفت و شروع کرد راجع به اسلام گفتن ... یه دفعه دیدیم خانم داره می گه « ...اسلام بود که ما زنان ایرانی را از اتاق های تاریک بیرون کشید ... » خلاصـــــه این اسلام بود که ماروآزاد کرد ... حالا بچه ها رو داری شدن یه گوله آتیش ... چی ؟؟؟؟ این چه حرفی یه ؟؟؟ خودت می فهمی چی می گی ؟؟؟!!! ... داشتیم از عصبانیت منفجر می شدیم ... گذشت و گذشت تا اینکه امروز صبح یکی از نیم دو جین معاون پرورشی مدرسه گفت : « صبح گاه نوبت کدوم کلاسه ؟؟ اااا یعنی چی ؟! شما چرا همکاری نمیکنین ... این چه وضعیه ؟! ... » که یکی از بچه های سوم راهنمایی گفت : « ما یه مقاله داریم ... ولی شما نذاشتین بخونیم ... » اونام که دیدین دیگه داره ضایع می شه اجازه دادن ... دختره اومد جلو و با یه لحن تند و سخت شروع کرد به خوندن متنش ... که ای کوروش ... آرش ... و زنان در دوران هخامنشی ...شروع کرد به جواب حرفای اون بچه دومی که اون مزخرفات و گفته بود ... ما سوما هم پایه ...شروع کردیم به دست زدن اونمی خوند مام دست و سوت و هورررا ... هر کار کردن آروممون کنن نتونستن ... آخرشم گفت : «♥ پاینده باد ایران من ♥» ........... همه تشویق کردیمش ( البته منظورم سوماست بقیه خواب بودن ... اما لازم به ذکر که کلاس ما به تنهایی به اندازه یه مدرسه سرو صدا می تونه در بیاره اگه بخواد حالا تجربیام باشن دیگه تمومه ) حالا بماند که این خانم معاون پرورشی هی می گفت : «بسه دیگه ... تومش کن ... وقت نداریم »... بعد کلی سروصدای ما ... زنه اومد و میکروفونو گرفتو رفت پا منبر ... که ما هر گونه انتقادی رو می پذیریمو از این حرفا ... 20 دقیقه که ایشون پا منبر بودن مام ترجیح دادیم بین بد و بدتر، بد و انتخاب کنیمو واسه همین کتاب دینو زندگیمونو گرفتیم دستمون !!! بعدشم که کلی حرف زد که آره اسلام برای آزادی اومده ... مام شروع کردیم به هوووووووووووو کردن ... هر کار کرد ما به حرفاش گوش بدیم ... ندادیم که ندادیم !!!!!! ... دید فایده نداره گفت : صلوات ... همه بچه ها : هووووووووووووووووووووووووووو {مرسی صلوات واقعا!!!} خلاصه کلی حال داد ... داشتیم می ترکیدیم از فرط خنده !!!!!! و ... واقعا هم زنده باد ایران پاک من
+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 19:18  توسط Soha  | 

بی سیم !!!

بازم سلام

در ادامه ی خاطرات نمایشگاه به درخواست یکی از دوستان تصمیم دارم اشاره ای به موضوع بی سیم داشته باشم :

خب ،،، بله ،،، بازم آقا رضا {نصف خاطرات نمایشگاه مربوط به ایشون بود!!!}

از اونجایی که بای موارد امنیتی نیاز بود که بچه های امنیت با هم در ارتباط باشن ،،، ما اونجا چند تا بی سیم داشتیم ( خَله باکلاس بیمی !!) و بازم از اونجایی که یکی ، دوتا از این بی سیما دست جناب آقای حسین زاده بود ،،، بدیهی بود که اتفاقات غیر منتظره ای بیوفته

 ،،، به طور مثال شما در غرفه خودتون گرم توضیح دادن مباحث جذاب نجومی هستید ! که یکدفعـــــــــه وسط توضیحات گرانبهاتون

     ،،، آهنگ فوتبالیستاااااااااا پخش می شه و شما هم هر چی دنبال منبع صدا می گردین پیداش نمی کنین

،،، اما،،، و اماپس از ریشه یابی گروه ، منبع صدا رو پیدا کردیم که دیدیم آقا رضا از فرط بی کاری گوشی تلفن همراه (!)شونو گذاشته جلوی بی سیم و در حال پخش آهنگه!!! و این آهنگ داره تو غرفه های پخش می شه !!!

                                            به ،،، به ،،، فیض بردیم !!!

و یا صحبت کردن آقا رضا و جناب قنبری نیاکی با بی سیم که باس تا شعاع 100متری شون کسی نباشه و گرنه به دلیل به کاربردن کلمات بیـب چهرتون شطرنجی می شه !!!

هنوز مونده ! ،،، بله به قول یکی از دبیر ریاضی سال اولمون که خیلی ارادت داریم بهشون

                                                این نهضت ادامه دارد !

حالا قسمت جالبش ،  مربوط می شه به فیلمبردار فعال گروه و همکار بنده !

بدلیل نامساعد بودن هوا ، گرفتن تصویر سیاره ها با تلسکوپ واسه بچه ها خیلی سخت شده بود و در واقع نمی شد رصد کرد ،،، که هر چی گفتیم بابا اون دکل و ... !! اوهوم

بله می گفتم ،،، اما احتمال 20 % می رفت که بشه رصد کرد ( این درصدام داستان داره واسه خودش ! ) واسه همینممردم تو حیاط ارشاد منتظر بودن تلسکوپم روی بوم ساختمون بود و بچه ها سعی می کردن با اون تصویرو بگیرن و اونو رو پرده نمایش بدن ،،، در همین حال بود که به این نتیجه رسیدن باس کلا بیخیال رصد بشن ! ،،، آقا رضا هم با اون بی سیم معروفس تو حیاط بود و اخویی فیلمبردار ماهم اون بی سیم دستش بود بالا کنار تلسکوپ بود

و می خواست به آقا رضا بگه : رضا جان ! یه لطفی بکن حواست به مردم باشه ازشون پذیرایی کن که یه موقع خسته نشن منم الان میام پایین

،،،،،،،، که بجای اینکه جمله ای به این بلندی رو بگه کل جمله رو خلاصه کرد و بی سیمو گرفت و گفت : رضا مردمو اون پایین سرگرم کن تا من بیام !!!!!!!!

بله دیگه ،،، باید حرفای بچه های انجمنو طلا گرفت ،،، بس که جملاتو واضح و رسا به مردم انتقال می دن !!!

                خب اینم از داستان بی سیم جادویی !

                                                                       و این داستان ها ادامه دارند ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 17:20  توسط Soha  | 

نمایشگاه و سوتی هاش

ســــــــــــلام

چه خبرا؟؟ خوبین ؟؟

 آره دیگه ،،، نمایشگاه نجوم ایندفعه هم تموم شد ،،،

 خداروشکر که مردم نمایشگاه رو قبول داشتن ، در واقع به شخصه از نمایشگاه راضی بودم که این نتیجه ی زحمات بچه های انجمن حاسب بود ،،، و ،،، یه خسته نباشیدم به گروه می گم که تو این 3روز ( خودمونیم دیگه روز چهارم که هیشکی نمی دونست نمایشگاه تمدید شده ،،، و اصلا به حساب نمی یومد !!!) و البته هفته های قبلش خیلی زحمت کشیدن {بَکوشتِنه شه خِد ر ِ}
خوبی بچه های گروه اینه که همه شون ( حالا اکثر قریب به اتفاقشون ! چه فرقی می کنه مهم نفس کار !! می خواستم تاثیر گذاری جمله بیشتر شه !!!) واسه کاری که می کردن ارزش زیادی قائل بودن ،،، از بچه های پیش دانشگاهی که از کلاساشون می زدن تا مثه بقیه هر روز یک ساعت قبل بازکردن نمایشگاه( 8صبح تابستــــــــــون خیلیه هاااااااااا) اداره ارشاد بودن ،،، تا من که به عنوان یه مهمون باهاشون همکاری می کردم { و البته از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون ! مثه اینکه یه سماورم سوزوندم ،،، اصلا سوزوندم که سوزوندم !!!( روووو رو دارین ؟!) بهم گفتن زدی سماور و سوزوندی منم در کمال خونسردی گفتم : ا سوخت !!! ،،، ولی نسوخته بود نامردا داشتن اذیتم می کردن !}

تا دلتون می خواد خاطره و سوتی داشتیم ،،،

 مثلا یه خاطره که الان یادم اومد :

روز دو ، سوم نمایشگاه بود ،،،

 تضمین داره به حرف جناب آقای فرماندار که تو سخنرانیشون فرمودند : ما نخبه هایی مثه حامد عباس زاده داریم که رتبه ی ی ی ی ، چند بود ؟! آها ! 8 ،9 رو تو کنکور کسب می کنن !!! ،،،

 خب می گفتم ،،، از اونجایی که نمایشگاه تو تابستون بود ،،، طبیعیه که مردم تا ظهر اون طرفا پیداشون نشه ! مسلما بازدید صبح خیلی خیلی کمتر از غروب یا شب بود 

، واسه همینم بچه یه در میون هی غر می زدن که " چرا کسی نمی یاد !" اون روزم ما تو غرفه فروشگاه نشسته بودیم ، و یه نفرم داشت کتابا رو نگاه می کرد و نرم افزارا رو می دید ،،، که یه دفعه یکی از بچه گفت : اه پس چرا کسی نمیاد ؟! ،،،

 و بله چشمتون روز بد نبینه ،،، 

آقا رضا هم دیگه کم نذاشت در جا برگشت گفت : آخه این وقت روز خر رِه با نانچیکوتصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.com  بَزِنَی خِنه جا در اِننه ؟؟؟!!! {ان شاءالله که نیاز به ترجمه نداشته باشه !!!}     

          بــــــــله !!!!!!!!!    

 جمله که تموم شد خودش فهمید چه سوتی ای داده ،،، مام سرخ و سفید و سبز شدیم تا این آقای بازدیدکننده برن ...( آقا چیه ؟! چرا منظور بد میگرین ؟! چه ربطی به سیاست داشت ؟؟ اصلا به ما چه ملت تو ستادشودن پرچم ایران می بندن دستشون یا می گن ما پرچم رو تجزیه نمی کنیم ؟!!! ما رو چه به سیاست ؟! والا به ما که حق رای هم ندادن ،،، لابد یه چیزی می دونستن که ندادن ،،، دسشونم درد نکنه ،،، خدا خیرشون بده !!!)

 در کل خاطرات خیلی خوبی این مدت داشتیم که می تونین تو سمپاد آمل دنبالش کنین ، و در آخر ،،، از همه ی بچه های حاسب به پاس تمام زحمتاشون و شما دوستای عزیز و گل که بهمون افتخار دادین و تو این نمایشگاه کنارمون بودین تشکر می کنم .


امید است (!) موفق باشید !!!

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 1:24  توسط Soha  | 

سلام دوستای خوب 
چه خبر؟؟ چیکارا می کنین ؟؟ 
از من چه خبر ؟!! خب ... هه ... یه خبرایی هست که گفتن نگین فعلا !!! (یعنی چی می تونه بشه ؟؟!!)
راستی بـــــــــــــــــــرد چلسی از منچسترو به همه هوادارا تبریـــــک می گم ... ای ول کارلو گل کاشتی ... حالا بیخیال فوتبال ... شما از مدرسه خبر ندارین ؟! من که خبر ندارم ... هی چپ و راست میام الکی آپ میکنم !!! ... خب به من چه ؟؟؟؟!!!!!!! هیچ اتفاقی نمی افته ... مگه تقصیر منه ؟!! ... کاش می شد مدرسه ها باز می شد باز بسته می شد !!!( مثلا یه ماه در میون بریم مدرسه ) ... مگه چیه ؟!!! به قول دبیر ریاضیمون رفتم یه خلاقیتی نشون بدم آدم باید تو زندگیش خلاق باشه ... مثه معلم ریاضی ما ... بیچاره بس که با شخصیت بود ما کلاسش حرف می زدیم ... عذاب وجدان می گرفتیم ... فک کنین ؟!!!!!!!!!!!!!!!! ... 
راستی از همه ی اینا بگذریم ... داداشام کجان ؟؟!!!! ... دلم واسشون تنگ شده !! ... کسی اونا رو ندیده ... باز فدای داداش فردم بشم که یه خبری می گیره ...
راستی یه متنی خوندم نوشته به دکتر علی شریعتی ( که در واقع هیچ ربطی به پست نداره !!همینجوری می نویسم نظرتونو راجع بهش بگین ) :
" شکم خالی هیچ ندارد ، جامعه ای که دچار کمبود اقتصادی و مادی است ، مسلما کمبود معنوی خواهد داشت ، آنچه را که به نام اخلاق و مذهب می نامند ، در جامعه های فقیر ، یک سنت موهوم انحرافی است ، معنویت نیست "

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 23:2  توسط Soha  | 

انتخاب رشته چی می گه واسه خودش ؟!

سلام ... خوبین دوستان ؟!

بله دیگه ... دوستان پیش دانشگاهی هم که خیلی جدی درگیر انتخاب رشته اند ... چه شود آینده درخشان هممون ؟! ... خدا داند !

از مدرسه ام خبری نیست (!) جز اینکه یه ماه و دو هفته دیگه بایـــد بریم مدرســــه !!! فک کنین چه هیجان انگیز میتونه باشه... روز باز گشایی مدارس ! ... دیدار معلمای عزیز!! ... و شروع بدبختیامون!!! ... معلم ادبیات می یاد تو کلاس می زنه به در با یه ریتم شاد تا بلکه خواب از سرمون بپره بعدشم می گه بچه کتاب در بیارین عقبیم !!! آخه اولین روز مدرسه درس عقبیم چه صیغه ایه ( دو سال که کلاسای ادبیاتمون اینجوری شروع میشه ) ... ای خدا اینکه ادبیات بود بقیه باز در نوع خودشون مثال زدنی ان مثلا وقتی زنگ کامپیوتر میشه و مهندس اکبرپور می خواد بیاد تو کلاس ... بزنم به تخته تو بیدار کردن بچه سر صبی تبحر دارن ... یه عطسشون لازمه که کل کلاس بره کره ماه و برگرده ... پنجره ها به لرزه در میان ما دیگه جای خود داریم !!! همچین از خواب می پریم که نگو و نپرس ... بقیش بماند ...

راستی دوشنبه منو جینی ( تنها خواهر خانواده مون که همه ی داداشا هواشو حسابی دارن !!!) رفتیم مدرسه یه سری بزنیم دیدیم کادر مدرسه از رتبه ها راضی به نظر می یان !!! رتبه های یه چند تایی از دوسامونم پرسیدیم ... در کل اگه از بچه ها بپرسی خودشون که اصلا راضی نبودن حالا مدیر و معاون چرا راضی به نظر می اومدن خودش جای بسی چند تحقیق داره !

راستی از همینجا به بچه های هر دو مرکز که رتبه های خیلی خوبیم آوردن تبریک میگم ... امید است موفق باشند !!!!!

فعلا که همه بچه ها تو تب وتاب اند ... اصلا نمیشه ازشون خبر گرفت ... آخه این چه مصیبتیه ملت امتحانشم می دن باز باید غصه انتخاب رشته ام داشته باشن ...  قبلش کلی بدبختی ... خودشم که رسما فتنه ست ... اینم از بعدش

... ای خـــدا غصه ام گرفت ... از هفت خوان رستم سخت تره ... ما باید چطور این مصیبت رو بگذرونیم ؟!

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 20:45  توسط Soha  |