تبليغاتX
™ ( (سمپاد آمل) ) ™ ™ ( (سمپاد آمل) ) ™
نويسنده : Soha - ساعت 5:57 روز شنبه سیزدهم شهریور 1389
اين متن رو يه جايي ديدم كه يه بخششو گذاشتم واسه دوستان هي گله نكنن چرا نمي ياد و اينا ... هميني كه هست ... مي خواين بخواين ... نمي خواين هم بخواين ... 


من اگه خدا بودم، اینترنت رو قطع می‌کردم مردم یه ذره زند‌گی کنند.

من اگه خدا بودم جای این فیلترچی ها گاو می آفریدم بلکه مفید باشند .

من اگه خدا بودم کتاب نمی فرستادم،جزوه می گفتم بنویسید.

من اگه خدا بودم پیامبر نمی‏فرستادم، مرد بودم، خودم می‏اومدم پایین!

من اگه خدا بودم این سوال که پدر و مادرم کی ان ، فکرمو خیلی مشغول میکرد!

من اگه خدا بودم حتما یه جایی، تو یه آیه ای، سوره ای، چیزی ، میگفتم قبل از آفرینش ِ آدمیزاد داشتم چه کار میکردم.

من اگه خدا بودم به موسی میگفتم بزنه دهن چوپانه رو سرویس کنه ، آخه این چه طرز حرف زدن با ساحت مقدس ماست؟

من اگه خدا بودم به جاي آدرس خانه هنرمندان، آدرس کاخ ِ. . . رو ميدادم دست عزرائيل!

من اگه خدا بودم، همتونو خدا میکردم. به خدا. 

من اگه خدا بودم جهنم رو خراب مي‌كردم، مي‌دادم سر بهشت، اينجوري ديگه مردم براي رفتن به بهشت اينقدر جرم و جنايت نمي‌كردن!

من اگه خدا بودم چگونه سیروا فی الارض کردن و می پرسیدم ...آخه برادر من با کدوم  پول ... تازه اگر ایرانی راه بدن .

من اگه خدا بودم برای تماس با من لازم نبود عربی حرف بزنید.

من اگه خدا بودم سر یه سیب اینقدر ... بازی در نمیاوردم!

من اگه خدا بودم کار به اینجاها نمیکشید

من اگه خدا بودم یه بار RESET می کردم؛ زندگیِ خیلیا هَنگ کرده...

من اگه خدا بودم سریعا یه تکذیبیه بابت خلقت سوسک صادر می کردم
 
من اگه خدا بودم تو دهن این دولت می‏زدم! آقایون تکبیر

من اگه خدا بودم کلمه ی دشمن رو از ادبیات حذف می کردم، اونوقت میشِستم ببینم دوست برادر چجوری میخواد خطبه بگه !

من اگه خدا بودم با احساسات آدمها انقدر بازی نمیکردم...

من اگه خدا بودم یادم نمی رفت که خودم گفتم"ان مع العسری یسری"

من اگه خدا بودم یه الگوریتم ساده1-6-3 واسه عزرائیل می نوشتم که به ازای مرگ هر هنرمند جون 6 تا آ . . .و 3 تا ۳۰ یا . . . مدار رو هم بگیره

من اگه خدا بودم همون سیستم قدیمی چندخدایی رو دوباره راه می انداختم.اونوقت اینجوری مجبور نبودم یه نفری همه ی مسئولیت رو قبول کنم!

من اگه خدا بودم ايران رو تو اروپا مي‌آفريدم، حوالي اسپانيا و ايتاليا یا برزیل !

من اگه خدا بودم ماهی یه میلیون و پونصد به هر کدوم از بنده هام میدادم، همینجوری، برن حال کنن.

من اگه خدا بودم اول یاد میگرفتم گ و پ و چ و ژ را تلفظ کنم، بعد کتاب میدادم بیرون!

من اگه خدا بودم، وقتی می‌دیدم دارن آدمای بی‌گناهو می‌برن بالای چوبه‌ی دار همین‌جوری برّ‌ و بر نگاه نمی‌کردم؛ می‌رفتم سریع نیروی جاذبه‌ی زمین رو از کار می‌انداختم.

من اگه خدا بودم وقتی بنده مو سرویس میکردم دیگه توقع شکر گزاری ازش نداشتم!

من اگه خدا بودم، محمدرضا شجريان رو به عنوان يكي از معجزاتم و صادق هدايت رو هم به عنوان نماينده تام‌الاختيارم در زمين معرفي ميكردم.

و....



شما اگه خدا بودين ... چه ميكردين ؟!


نويسنده : Dangereza - ساعت 3:28 روز چهارشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1389

به نام حق به نام عشق عاشق***به نام تک گل هستی .....

 

با عرض سلام و ارادت خدمت تمامی شما بازدیدکنندگان و دویتان هم پای سمپاد آمل

عرض پوزش و عذر خواهی منو دوستانم و بپذیرید باور کمید همگی به نحوی درگیریم منو شایان و ممس کنکور آرمین و سها امتحان نهایی اسنورک هم باور بفرمائید نمی دونم کجاست اصلاً...

ولی جای همتون خالی قبل عید واسمون جشن فارغ التحصیلی گرفتن آقا چشمت روز بد نبینه رویس آموزش و پرورش و معاونشو دیگه تر ور خشک نکردیم همو رو با هم سوزوندیم

 بیچاره این آقا رئیسه جو گرفته بودتش می گفت من در میان حمعی از فرزانگان این شهر به خود می بالم و از این حرفا که وقتی اسم فرزانگان رو گفت بچه ها بالا تا پلئینشو آفتوبه گرفتن شستن پیچوندنش پهنش کردن رو طناب تا آبش بره...وقتیم دید اوضاع بیش از پیش خیطه می گفت مثل اینکه بچه ها بعد مدتها هم رو دیدن ما تا صبحم حرف بزنیم کسی گوش که نمیده هیچ ما رو به سخره هم میگیرن...

بچه های ما تو این روز به طور کامل نشون دادن دانشگاه و محیط دیگه کوچکترین تاثیری روشون نداشته برای مثال مسئول حراست اداره هم اومد هم زمان یکی از بچه ها هم اومد صندلی نداشت این مسئولین که بلند شدن با ایشون دست بدن این دوست ما صندلی رو برداشت طرف فقط خدا بالاسرش بود که پشتش رو دید و ننشست و الا کارش با کرم الکاتبین بود...

من هم مشابه این کار رو انجام دادم با این تفاوت که کار من جواب داد و طرف اومد بشینه افتاد رو زمین مدیر در حال سخنرانی سالن ترکید یهو اون بیچاره هم هول خورد هی می گفت چی شد؟؟ ما گاف دادیم؟؟هــــــــــــــــــــــــــا حریان چیه؟؟ بنده خدا منگ شده بود..

حالب تر از همه این جوایزشون بود واسه من کاری پیش اومد مجبور شدم زودتر برم به یکی از بچه ها سپردم یادگاریمو بگیره ولی مدیر گفت یا خودش یا در غیر این صورت جایزش می سوزه که مثل اینکه جایزمون سوخت.

خلاصه دوستان خوب ما لمیدوارم من و تمامی بچه های سمپاد آمل رو به خاطر این کمبود وقت ببخشید و مطمئن باشید به خوبی جبران خواهیم کرد

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------

امیدوارم دوستم بداری

               شاید سرد باشم

                              شاید آغوشم را تکه یخی منزل گاه باشد

  اما این را بدان این دل سیاه و تاریک 

       این آغوش سرد

                                      این نگاه در هم شکننده

            و این پیکر بی ارزشم تمامی فدای تک نیم نگاهت

که تا عمر دارم با آن عالمی دارم

                  و بدان نیازمندم پس باش تا بهترین باشــــــــــــــــــــم

 

 

 

سرفراز باشی ای میهن من

یاحق


نويسنده : Snork - ساعت 12:43 روز پنجشنبه پانزدهم بهمن 1388
سلام به همه ی سربازای سمپادی!!!!!( چه صبایی و چه شاد محلی!!!)

چه خبرا؟؟؟ سها خانوم شما که گفته بودین قراره اپ کنین توپ، پس چی شد؟؟؟!

شایان جونم خبر داره، این روزا چشمه ی شعرم بد داره می جوشه!!!

یه مثنوی دادم ۲۴ بیت( شخصی بود نمی شد تو وبلاگ گذاشت!!!!)

ولی این یکی رو می ذازم حالشو ببرین( البته تقلیده!!!!!!!)

..........................................................................................................................

صدای پای مرداب!!!

اهل سمپادم!

روزگارم بد نیست!

تکه مغزی دارم، خرده هوشی، سر سوزن ذوقی!

دفتری دارم بهتر از برگ درخت!

جزوه هایی بهتر از اب روان!

 

و دبیری که در این نزدیکی است!

لای این کاغذ ها، پای ان میز بلند!

روی بی اگاهی، روی بی قانونی!!!!

 

من مسلمانم!

قبله ام تخته سیا!

جانمازم نیمکت، مهرم گچ!!

میز سجاده ی من!

من وضو با تپش تخته سیا می گیرم!!

در نمازم جریان دارد ایکس، جریان دارد ایگرگ!!!

mg از پشت نمازم پیداست!!

همه ذرات نمازم متفزّک (فیزیکی) شده است!!!( دوباره شد قضیه ی چلسوی!!!!!!)

من نمازم را وقتی می خوانم که اذانش را مچ، گفته باشد سر گلدسته ی سلمانی!!!( سلمانی = دبیر فیزیک)

من نمازم را پی تکبیره الاحرام "و امّا" خوانم!!

پی قد قامت " شِت".

دیگه خسته شدم!!!!! ایشالا بقیه ش باشه بعدا!!

.........................................................................................................................

حالا قضیه ی شاه عباس!!!!!!!

تا حالا فقط پادشا و ملکه رو معرفی کردیم!!!

نخست وزیر مملکت در حقیقت و در باطن بابای کمیل جون، یعنی اقای یزدانیه اما در ظاهر یه اقایی هست که وقتی بش میگی " دبیر کی تعطیل میشیم" گفت " پسر، من خودم ۶۰۰ نفرو دور می زنم!!!" اخه یکی نیست بگه چه ربطی داره!!!!!!!

ایشون جناب اقای خ........ اول رحمان نظری هستن که شباهت زیادی به .......... دارن!!!!!

مملکت شاد محل هم که نخست وزیر نداره!!!! ۴-۵ تا وزیر داره همچی باحال!!!!

ترکتاز و هراتی و محمد نسب و عمه ی عارف معادی و .....( بابا مرسی امار!!!!! من اینا رو از کجا می دونم!!!!!!!!)

بسه دیگه!!! زیاد شر گفتم!!!!! شما به بزرگی تون ببخشید!!! قربون همتون( البته همه ی پسرا)

بااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!


نويسنده : Snork - ساعت 12:22 روز دوشنبه بیست و هشتم دی 1388
سلام!!!

اميدوارم كه حال همتون خوب باشه!!!

اول از همه به ممس و همه ي اونايي كه شمارشون تو گوشيش بود تسليت مي گم!!!

دوما:

اقا قضيه اين نرده ها چقد سوتيه!!!! ۶ به ۴!!!!!

احتمالا دخترا هيچي نمي دونن!! اخه شاه عباس دستور داده زمين مملكتشو با نرده نصف كنن!! الان حياط مدرسه رو ۲ تيكه كردن!!! نصف مال راهنمايي نصف مال دبيرستان!! جالب اين جاست كه ( گلاب به روتون! روم به ديوار!) دستشويي رو هم با امتداد اين ميله ها نصف كردن!!! ۶ تا مال دبيرستان و ۴ تا مال راهنمايي!!!

هر چند با تقسيم شدن مملكت شاه عباس، قيافه ي مدرسه خيلي زاقارت شده ولي اين مي تونه خبر خوبي هم باشه!!!!!!!!

اين نشون مي ده چون شاه عباس مي دونه سربازاش ياغين!!!!!!! اين كارو كرده تا وقتي سرباز هاي ملكه زينب ميان كنار قلعه ي ما!!!!، فاصله ي قانوني رعايت بشه!!!!!!!

من مودمم سوخته!!! ببخشيد كه خيلي وقت بود پست ندادم!!! 

باي!!!!!!!

..................................

--------------------------------------------------

(قسمت نقطه چین بالا سانسور شد...توسط این جناب: شایان)...آخه دیگه دیگه!!!!؟!؟!؟!؟!

با درود بر پدرمان کورش بزرگ...داریوش بزرگ...و همه سرداران این کشور و آریوبرزن دلیر!!!!!

با تشکر....سانسور چی: شایان

--------------------------------------------------


نويسنده : Dangereza - ساعت 2:26 روز سه شنبه پانزدهم دی 1388

به نام یکتا ساقی بی همتا

با نام و یاد خدا سلام عرض می کنم خدمت تمامی شما دوستان گرامی و بازدیدکندگان محترم

بعد از مدتها فرصت کردم دوباره بنویسم واقعا از همه عذر خواهی می کنم

مطمئنم این ده روز اول محرم به همتون خوش گذشت...بــــــــــــــله دیگه خوش گذشت چون ماشالا تکیه اسک به سه قسمت تقسیم می شد:

۱-قسمت بانوان

۲-قسمت آقایان

۳-قسمت آقایان +بانوان(صفا سیتی)

فقط کم مونده بود در تکیه اسک بزنن:((عزاداری دهه اول سرور و سالار شهیدان-مکان تکیه اسک با لژ خانوادگی-همه شبه از ۹ شب تا هر وقت حال کردین اطراف تکیه))

البته گروهی هم وارد عمل شده و گوش شیطون کر چشم حسود کور بار مادی و معنوی حودشون رو از این شبها بستن و الآن هم دارن حالشو میبرن{داری پستو می خونی یا اس ام اس میدی؟؟} والله ما که بخیل نیستیم دارندگیو برازندگی...

اما تو یکی از این شبها که با امیرحسین قنبری(نیاکی) و البرز حق پرست به تکیه نیاکی رفتیم تو راه برگشت عباس آقا رو دیدیم...عباس آقا کیه؟؟ بابا دمتون گرم دیگه عباسعلی محمدی نیاکی که ما رو دیدین؟(ا(گه ندیدینم چیز چندان خاصیو از دست ندادین)) بعد از احوالپرسی و خداحافظی متوجه برخورد سرد البرز شدم کنجکاو شدم ببینم موضوع چیه وقتی پرسیدم دیدم البرز میگه این آقا اومده بود مغازه ما خرید بهشون میگم منو به جا نیوردین میگه نه میگم من سال پیش شاگردتون بودم ایشون می فرمایند تو دانشگاه البرز میگه نه تو دبیرستان شهیدبهشتی ایشون هم میگن بزار به حساب پیری پسرم که البرز می گه نه می ذارم به حساب بی توجهیتون و ایشون میرن.

از این جریان چند جور میشه استدلال کرد:

۱-ایشون می خواستن بگن من خیلی با سیاستم که اصلا دانش آموزای عادی تو ذهنم نمی مونن

۲-من خیلی شاگرد دارم  که نمی تونم همه رو به یادم بسپرم

۳-من خیلی با تجربم که کم کم دارم پیر میشم

۴-من دارم تو دانشگاه درس میدم

بــــــــــــــــــــــــــــــــله دیگه زندگی هست کشمکش و سیاست...ولی روز عاشورا یه چیز دیگه بود البته به مسایل سیاسی این روز اصلا کاری ندارم ولی برای خودم خیلی جالب بود برای اولین رفتم چاچراغ بلند کردم و بیشتر مسیر رو دوش من بود تا اون اتفاق...اتفاق چیه؟؟؟ یه اتفاق نادر که واسه هر ۱۰۰۰ علمدار یکی تو هر ۱۰ سال پیش میاد که اونم امسال خورد به من که بعد امام زاده ابراهیم(به قول سها خانم امام زاده ابی)یک خانم ۶۵-۷۰ ساله این شال های آویزون چلچراغ رو گرفت کشید بلند بلند گریه که ابوالفضل قربون دست بریدت و چلچراغ و کشید من که دیدم تعادلش از دستم داره در میره رو یه زانو نشسم و چلچراغ رو انداختم رو یخ کتفم و بچه ها رو  صدا کردم که خدا رو شکر چلچراغ رو سر مردم نیوفتاد ولی کتفم به شدت آسیب دید که منو تا بیمارستانم اون روز برد.

قربون شام غریبان امام حسین برم که امسال به حسین پارتی شباهت داشت تا شام غریبان امام حسین و افشاگری خانم زینب که دیگه از این شب نگیم بهتره ولی همین قدر رو بدونین برای البرز حق پرست واسه کارت شارژ ایرانسل از کوچه نوشاد تو خ اما رضا تا فلکه اومدیم که بالاخره یه مغازه داشت اونم فقط ۵۰۰۰تومنی.

خلاصه دهه اول محرم امسال هم برای من با انتظامات بودن شبای دهه اول شروع شد و با چلچراغ بلند کردن روز عاشورا به پایان رسید فقط اینو مطمئنم شب عاشورای امسال نقطه عطفی تو زندگیم بود که مسیر زندگیمو عوض کرد که منو از سرباززدن از یک گناه لحظه ای به شوق آرامش ابدی رسوند که تا عمر دارم ازش لذت می برم.

 

امیدوارم لحظه لحظه زندگیتون پر آرامش باشه...

سرفراز باشی ای میهن من

یاحق.


نويسنده : K.N.V-Armin - ساعت 17:39 روز یکشنبه بیست و نهم آذر 1388
سلام به همگی

من آرمین هستم ولی به اسم های آقای نجوم و یا فیلمبردار و ......... هم شناخته می شوم.من در کلاس ۳۰۲ مرکز پسرانه هستم.

--------------------------------------------------------------------------------------------

معرفی بسته

هفته پیش یکی از زنگ ها که ما بیکار بودیم آقای دلروز معلم ورزش یک سری  از بچه را صدا زد و گفت که با آن ها کار دارد  ولی من به خاطر خستگی از زیر آن در رفتم.ولی آن هایی که رفتند دبیر از آن ها خواست تا روی دروازه ای کوچک بایستند و با دست میله ی تور بسکتبال را نگه دارند تا  جناب آقای جوش کار آن را در جای جدید خود جوش دهد. که یک سری از بچه ها هم که در داخل کلاس بودند شروع به ثبت لحظات با موبایل خود کردند که عکس هایش را در اولین فرصت برایتان می گزرام.یکی از میله ها تمام شد که دبیر بچه ها را مرخص کرد .چند دقیقه ی بعد دوباره داشت بچه ها را برای میله ی دوم صید می کرد که ما هم از روی بی توجهی به تور دبیر افتادیم. و مجبور شدیم میله را برای ۱۰ یا ۱۵ دقیقه نگه داریم که هوا هم نم نم بارون میزد و باد هم می وزید که من یکی قندیل بستم و فرت فرت دماغم راه افتاد.

--------------------------------------------------------------------------------------------

امیدوارم به عنوان اولین پستم در این سایت مورد رضایت شما واقع شود.

دوستدار شما ..................

آرمین.........

------------------------------------------

ایشالله عروسیت آرمین جان ((شایان))!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!


نويسنده : Snork - ساعت 18:15 روز چهارشنبه هشتم مهر 1388
سلام به همه ی دوستای سمپادی و غیر سمپادی

همون طور که همتون می دونید خواستم مخ کار بگیرم اما پایا مثل همیشه خراب کرد.(دقیقا مثل بازی مافیا تو نمایشگاه که خراب کرد) خلاصه لو رفتم دیگه حالا خودم رو کامل معرفی می کنم

من محمد رضوانی نیا دانش آموز سال دوم دبیرستان شهید بهشتی و المپیادی کامپیوتر والبته مدرس کلاس المپیاد کامپیوتر تو کلاس های هفته ی بعد.و هم محلی شایان اینا(ایرایی)

از معرفی بگذریم

اقا یه سوتی بزرگ از دبیر .....(ببخشید چون تازه اومدم نمیدونم می شه اسم دبیر رو گفت یا نه)

امروز سر زنگ ریاضی بحث طائفه ها پیش اومد یهو دبیر گفت هر جا می رین فقط قبرستون سنگچال نرین گفتیم چرا؟ نگفت. خلاصه از ما اصرار و از دبیر انکار . بالاخره رازی شد و گفت اخه اون جا مرده هاش هم ادمو لخ.....بییییییییییییب.(بیب یعنی ........یه جورایی یعنی ......اها یعنی قزوینی بازی)

به خدا دبیر ا..... گفت.(اول اسمش الف داره)


نويسنده : Dangereza - ساعت 12:42 روز یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388

به نام نامی عشق

 

با سلام و عرض احترام و وقت بخیر خدمت تک تک دوستای گل سمپادی و غیر سمپادی

گفتیم یه خاطره ای هم از خبرنگارا بنویسیم این قشر زحمت کش و پر دغدغه در کشور ما.

صبح روز اول نمایشگاه بود و جناب آقای مدنی اومده بودن به نمایشگاه سر بزنن اول راجع به این آقای مدنی بگم،ایشون آچار فرانسه استانن خلاصه از بازیگری،مجری گری،منشی صحنه،طراح دکور،مجری ستاد میرحسین موسوی،انتخاب رشته،مشاوره تحصیلی،آزمون های تعیین سطح،آب حوض،بنایی،نقاشی و...، خلاصه اینه که ایشون نباشه استان لنگه تازه ایشون با خانم آیدا منتظر حجت در صدا و سیمای مرکز طبرستان همکارن و با هم تو تلویزیون دلقک بازی در میارن،.......ایشون اومدن و به من گفتن حیف این نمایشگاه بازتاب خبری نشه و من شماره چند تا خبرنگار رو میدم شما زنگ بزنین و بهشون اطلاع بدین تا بیان.

خوب بریم سر اصل مطلب...خوب این دختر شما بابت مهریه چقدر می خواد؟....اوه اوه یه لحظه جو بریم سر اصل مطلب منو گرفت شرمنده خلاصه ما این خبرنگاره زنگ زدیم و اومد بعد که نمایشگاهرو دید زنگ زد بزرگترش اومد با میکروفون با آرم واحد مرکزی خبر و رفت تو غرفه ابزار های نجومی(البته قبل از این کار تو آبدار خونه یه صبحانه تووووووووووپ تو آبدار خونه نمایشگاه زد) و اومد تو این غرفه و حالا از من میپرسه به این بچه هایی که نجوم کار می کنن چی میگن؟؟؟؟؟؟ میگم جاااااااااااااااااااان؟؟؟ میگه الآن به این بچه ها چی میگن؟ گفتم میگن منجم بعد دیدم میکروفون رو گرفت و رفت به سمت فیلمبردار و داره می گه من اینطوری حرکت می کنم تو هم همرام نیا یه جا ثابت فیلم بگیر بعد دیدم میگه ۳.....۲.....۱....حرکت:((اولین نمایشگاه تخصصی نجوم در شمال کشور با هکاری ۲۵ نفر از منجمان برتر این رشته علمی در شهرستان آمل گشایش یافت،که در آن منجمان آخرین دستاورد های علمی خود را به دید عموم گذاشتند.))

حالا دیدم منو گرفته و میگه بیا به عنوان مدیر برگزاری صحبت کن حالا منو امیر داریم بهش میگیم داداش مدیر ایشون هستن(امیر)ولی این بابا میگه فرقی نداره بیا آقا بیا ما هم گفتیم باشه بعد از ما یه سوال پرسید ما اومدیم جواب بدیم گفتیم به نام خدا دیدم میگه کات.....به نام خدا نداریم بدون به نام خدا بگو حالا می گم مگه میشه میگه آره به نام خدا نداریم و ما هم بدون به نام خدا واسش گفتیم.

حالا رفت بالا سر غرفه ستارگان پیشه سجاد بعد از کلی مصاحبه علمی یهو از سجاد می پرسه تو خودت تو آسمون ستاره داری؟؟ حالا من تو دلم گفتم آب پاش آخه این سوال میون یه بحث علمی می پرسی؟؟؟

خلاصه کلا خبرنگار سر آب پاشی بود قابل به ذکر اون گزارش از شبکه های ۲،۴،۵،خبر،پرس تی وی پخش شد

 

کاغذ سفید هر چه قدر هم که سفید و تمیز باشد کسی آن را قاب نمی گیرد

 برای ماندگاری در قلب ها باید خاطره ای برای باهم بودن داشت

 

سرفراز باشی ای میهن من

یاحق.


نويسنده : Mamas - ساعت 12:10 روز شنبه چهاردهم شهریور 1388
به به... می بینم که بازار خاطرات گرمه!!!

خداییش چقدر خاطره داریما... اول یه چیزی به شایان جان بگم . آخه عزیزم تو که می دونی من و سها که خونه پی سی نداریم رضا هم که وقت نداره کلا خواستم بگم سرعت تایپ ما هم خوبه (چشم حسود کور!!!)

خلاصه به درخاست رضا می خوام یه خاطره از ماشین بازی هایی که شبا بعد از نمایشگاه می رفتیم واستون بگم...

بهترین خاطره این بود که یه شب بعد از نمایشگاه خسته و کوفته گفتیم چی کار کنیم؟! رضا گفت بریم بچرخیم مام گفتیم برییییییییم...!

خلاصه چشمتون روز بد نبینه یهو دیدیم واقعا داریم می چرخیم! سرمونو گرفتیم بالا دیدیم داریم دور یکی از میدون های آخر کوچه ۲۲وم می چرخیم!

حالا نچرخ کی بچرخ!

 یه دور دو دور سه دور... رضا بسسسسه... ۷۸ ۷۹ ۸۰... رضا تورو جون عزیزت بی خیال شو... ۱۲۳ ۱۲۴ ۱۲۵... رضا داریم بییییب!... ۱۶۷ ۱۶۸ ۱۶۹... رضا مغزمون جمع شد طرف راست سرمون! ول کن دیگه!!! حالا فکر کنین ۷ نفر تو ماشین داریم می ترکیم تازه آرش نهاوندیانم با ماشین اومد...! چشمتون روز بد نبینه یه چند دوریم با اون چرخیدیم! دیگه هر جی خورده بودیمو بیییییب!

خلاصه شایان عصبانی می شود!!! رضا فرمونو می کشه چپ شایان می کشه راست و در کمال تعجب این شایانه که مبارزه رو می بره و خلاصمون می کنه...

واسه همتون از صمیم قلب آرزو می کنم این بلا به سرتون نیاد!

خاطره ار رانندگی رضا بازم هست که به وقتش واستون می گم...

و در آخر...

دچار باید بود وگرنه زمزمه ی حیرت میان دو حرف حرام خواهد شد... 


نويسنده : Dangereza - ساعت 11:56 روز پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388
با سلام به تک تک برو بچه های گل سمپادی و تمامی بازدیدکنندگان محترم

بله دیگه همه شروع کردن خاطره نویسی گفتیم ما هم از چند تا مسئله خاطره ای بنویسیم

همین جا جا داره از خانم باقری اولا تشکر کنم ثانیا عذر خواهی:تشکر بابت همکاری بی نظیرشون با حاسب و عذر خواهی بابت این خاطره.

روزی که منو امیر قنبری واسه گرفتن تلسکوپ رفتیم خانم باقری گفتن باید از حراست آموزش و پرورش نامه بیارین ما هم که همین طوری خودمون عقب بودیم گفتیم اگه این کار رو واسه فردا بندازیم دیگه خدا باس رحم کنه از این رو آرمین عزیز با امیر جان مشغول فیلم برداری شدن منم عازم آموزش و پرورش در این مسیر من رکورد خودم رو تو سرعت زدم قبل از این ۱۶۵ بود که با کمک خدا اینو به ۱۸۰ رسوندم و من در عرض ۲۳ دقیقه رفتم آموزش و پرورش و برگشتم تو مدرسه تیزهوشان دختر بودم خود خانم باقری منو دید جا خورد قسمت جالب تو آموزش و پرورش بود که آقای رسولی مسئول حراست می فرمودند:((من آخه چیو نامه بزنم؟؟ اصلا ربطی به من نداره!! فکر کنین رئیس پلیس آمل نامه بزنه که می تونین اموال آموزش و پرورش رو ببرین چون اصلا ربطی به هم ندارن این مال مدرسست و اصلا ربطی به ما نداره!!)) من هم این ها رو به خانم باقری گفتم اونم دید گیر یک سری آدم سیریش افتاده بالاخره مجبور شد تلسکوپ رو بده.

یه روزه دیگه قبل نمایشگاه بچه ها حرکات نمایشی با ماشین خواستن ماهم افتادیم رو دور دستی و راک فورد و تیک آف و ... که یک آن دیدیم همسایه ها در اومدن و فحش میدن من پریدم با ماشین یه ۱۰۰ متر جلو تر ایستادم تا بچه ها بیان دیدم یه ماشین جلومو گرفت منم نا مردی نکردم یه راکفورد کشیدم و ۳ دقیقه ای دم پل ۱۲ چشمه بودم حالا فکر کنین تو اون خیابون تنگ چاکسر فقط و فقط لایی می کشیدم اون لحظات از بهترین لحظات زندگیمن اون لحظه هایی رو می گم که لایی می کشم .

بله میرسیم سر بچه های خودمون... من انصافا در مورد غذا عمرا چیزی بیارن و من در هر حالتی نه بگم ولی یه نفر بود اونجا دست منو بست بابا اون اصلا نابغه خوردنه یعنی هر چی خوردنی فک و فامیل بچه ها میووردن اون می خورد رکورد هایی هم بر جاب گذاشت:خوردن سه کیک با یک تکدانه(سرعتی ۲ دقیقه و ۳۰ ثانیه)خوردن انواع شیرینی ها به صورت مشت مشت و... ولی روز آخر افطار هم یه کیف اوردن ما حواس نبودیم چقدرشو بیرون بردن یا از سر سفره جم کردن الله و اعلم ما که ندیدم ولی اون کیف و اون غذا ها بعید بود بیرون نبرن با اون اشتها البته من بر آن شدم تا تراز گردش مالی پدرشونو در بیاریم و بعد از آنالیز سرانه مصرف غذای ایشون رو در ماه بیان کنم.این نابغه در خوردن کسی نیست جز آیدا(آذین)

بله ایشالا دفعات بعد خاطرات دیگه ای رو هم می ذارم

ماندم  به  تو  گلشن  زیبا  چه   نویسم-----من مور صغیرم به سلیمان چه نویسم

ترسم که قلم شعله کشد صفحه بسوزد-----با  این  دل  تنگم به عزیزم چه نویسم 

(مرحوم قیصر امین پور)

سرفراز باشی ای میهن من

یاحق.


نويسنده : Shayan - ساعت 1:22 روز دوشنبه نهم شهریور 1388
به به !

سمپاد گروپ دیگه داره میترکونه ها ها ها !!!

جمع همه مون که جمعه ...ای ول ای ول....

به خونه خودت خوش اومدی ممس جان!!مطمئنم همه منتظر برگشتنت بودن و حالا که اومدیم تیم بزرگ وبسایت نویسی سمپاد گروپ با حضورت کامل شد.....

بچه ها از امروز می هواهیم بترکونیماااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا..................!

من ِداش رضای گلم ِ مس جون عزیزم و سها خانوم (ما چند(۴) نفر!!!)از امروز کولاک می کنیم....(گر چه تا حالاش هم کردیم نه!!!!!!!!!!!!!..)

بله دیگه...یه چی بگم تا یادم نرفته ...آره دوستای گلم سها خانوم اصلا سماور رو نسوزوند بلکه تنها رسما سماور رو آسفالتید!!!!سماور رو روشن کردن بعدش یادشون رفت خاموش کنن صبح که اومدیم با یه چیز جزغاله طرف بودیم...ما که به این سوزوندن نمی گیم مگه شما می گین؟؟؟!!!!!بعدش هم خیلی راحت آقای غلامی که اصولا مسئول همه چی رو من بدبخت می دونست افتادن سر من!!(البته خیلی بهمون حال دادن...آقای غلامی رو میگماااااااااااا)بله دوستان این خانم های نمکایشگاه رفتن یه چایی بدن سماور رو رسما نابودیدین!!!!

بله ! اینم یه خاطره خوب دیگه بود!!(فقط نفهمیدم کجاش خوب بود!!!)

ایشا ا... خاطره بعدی خاطره من از پاک کردن دستشویی با دستهای مبارک خودش!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!خودم بالا آوردم!)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

به به آرمین جان ! مرد سوژه پرداز!چطوری؟ میگما چطوره اون فیلم ها رو بزاریم برا دانلود تا همه یه حالی بکنن!نظرت چیه فیلمبردار غیر محترم!!!!استاری نایت من چی شد مرد نا حسابی؟؟؟ اس بده بهم بگو!واسه اون قضیه آموزش دادنه میخوام.میخوام تا قبل از مهر باره اون طرف رو واسه نجوم ببندم.

 

و اگر مرگ نبود

دست ما در پی چیزی می گشت!

دوستتون دارم...

شایان...


نويسنده : Mamas - ساعت 12:31 روز یکشنبه هشتم شهریور 1388
سلام به همه ی دوستای گلم خوبین؟

من برگشتم!!! انگار همین دیروز بود که فکر یه سایت مشترک بین دو تا مدرسه زد به سرم...

یادتونه تو اولین پست با یه شعار قشنگ از سروش لشکری کارو شروع کردم؟

«یه مرد هیچ وقت زمین نمی خوره»

اما رضای عزیز خوب می دونه چطوری زمینمون زدن...

بی خیال بحثو سیاسی نکنیم!!!

یه مدت زیادی ازتون دور بودم اما باید از رضا تشکر کنم که با کمک بچه های دیگه سایتو سر پا نگه داشت !!!

حالا که همه از نمایشگاه گفتن بذارین منم بگم...

بدون اغراق می گم یکی از بهترین روزای زندگیمو تو اون روزای نمایشگاه داشتم . یه هفته آماده سازی و بعد ۴ روز که نمایشگاه برگزار شد .

خیلی خوب بود دوستای خیلی خوبی پیدا کردم و خوشحالم از این بابت! اما خیلی هم ناراحتم آخه جدا شدن از بچه ها خیلی سخت بود واسم...

دست خانم عربی واقعا درد نکنه اون عکس یادگاری بهترین یادگاری شد واسمون... هر وقت دلم واسه بچه ها تنگ می شه عکس رو می گیرم تو دستمو همه ی خاطراتو یادم میارم.

تو اون ۲هفته جو خیلی صمیمی ای به وجود اومده بود که از همه بچه ها به خاطر همه ی زحمتاشون تشکر می کنم...

و باید از اشخاصی مثل آقای نوایی و آقای شاکری تشکر کنیم که بهمون سر زدن...

و در آخر چندتا کلمه جلوی اسم بچه های نمایشگاه...

رضا= بیییییب! و رانندگی فوق العادش!

سها= چیزززز! سماور! و کتاب حافظش که به قول خودش نباید دست کم گرفتش!

غزل عربی= و فال هایی که می گرفتو همه رو رسوا کرد...!

آذین منتظر حجت= برو سر غرفت!

آرمین= و ۴۰ گیگ فیلم از کل نمایشگاه...!

شایان= و صندلی فروشگاه!

خودم= سانسور! (آخه سوتی من قابل نوشتن نیست ف*ی*ل*ت*ر می شیم!!!)

رضا بهزادی= پخش فیلم! (البته بیشتر کارتون!)

سجاد سالار= پسر تو غرفه نداری هی میای پایین؟!

غزاله صابر= و ID Card معروفش!

و بازی مافیا تو روز آخر...

همش خاطره شد و رفت شاید دیگه خیلی هارو نبینم. دلم واسه همتون تنگ می شه بچه ها...


نويسنده : Dangereza - ساعت 3:23 روز یکشنبه یازدهم مرداد 1388

به نام یگانه خالق بی همتا

"سوره ی کنکور"

کاف سین ها(۱)ای مردمی که به محض نزول نتایج کنکور تلفن بر می دارید و کنکوری ای که می شناسید را سین جیم می کنید شما را به عذابی سخت بشارت می دهیم(۲) که چون نتایج آمد خویشان را پرس و جو می کنید از احوالشان(۳)بدانید و آگاه باشید که به تعداد رتبه ی آنها برای شما هیزم میسر کرده ایم(۴)همانا زمانی که رتبه اش به عدد پیامبران ما نزدیک شد بترس و توبه کن که پرس جویت برایش بسیار دردناک است و در قیامت تو را پرس و جو خواهیم کرد(۵)پس گروهی داوطلبان به رسول ما گفتند دروغ که کونتور نمی اندازد و درباره ی رتبه هایشان کذب گفتند و یکان و دهگانش را حذف کردند و خداوند دروغ گویان را دوست نمی دارد(۶) پس ای رسول به آنها بگو نمره ی زیر گروه یکشان درجه ی حرارت منزلگاهشان خواهد بود که چه بد منزلگاهیست(۷)همانا ما از سازمان سنجش خیلی حسابگرتریم(۸)پس هشدار ده به آنان که فضولی می کنند که اگر از فضولی خارج شوند و به دلداری روی آورند آنها را دوست خواهیم داشت و اگر به فضولی خود ادامه دهند از زیان کارانند(۹)همانا عذاب دیدن رتبه برای داوطلبان ما کفایت می کند(۱۰)پس زمانیکه جواب ها را می بینند می گویند:((به راستی ما چنین کردیم؟ ما باور نمی کنیم حتما اشتباهی صورت گرفته است))(۱۱)اما بدان ها بگویید بچشید این است طعم آن همه الافی در سال کنکور(۱۲)چه خوست عاقبت خرخوان ها که به راحتی وارد دانشگاه های ما می شوند(۱۳)پس دیگر بدان ها کاری نداشته باشید که در صورت برخورد از آنها محسوب می شوید(۱۴)یک سال دیگر بشینید و بخوانید که خداوند درس خوان بی همتاست(۱۵)

 -به جون پورعباس راست گفتم-

این آیات زمانی بر من الهام شد(استغفرالله) که بچه پسر عموی ناتنی پسرخاله ی دوست بابام پسرش که ۱۷ سال و ۱۰ ماهه که ندیدمش از گینه بیسائو زنگید که رضا چی کار کرد؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟

خدا بگم این پور عباس و با این پوردستمالچی(مشاور گزینه جوان)چی کار کنه؟؟ یکی نیست بگه اگه تو مردی بورو امتحان بده ۲۰۰۰۰ شدی من جات می رم...

خلاصه ما هم امسال رو باید بشینیم و یه سال سخت تر رو در پیش داریم

به امید سربلندی ایران و ایرانی

رضا حسین زاده

یاحق.


سلام عرض می کنم...

دوباره منم با چند تا سوتی..................

مثل اینکه مدرسه ما (پسر)خیلی پولدار شدن ؟!!!ده ها اسپیلیت توشیبا و دیگه قراره همش رو هم آقای محمدی بزنه تو اتاق پسرشون!!!پسرشون؟؟آره دیگه!!!نمی دونین مگهپسرشون فکر کنم حداکثر ۷ ساله آقای محمدی مدیر مرکز چند هفته است با ایشون میان مدرسه اونم با چه لباسایی ...وای واییه تیشرت در حد تاپ با یه شلوارک خیلی کوتاه!!!!!!!!!اونوقت عمو جلال میاد اسم ماهارو به جرم پوشیدن تیشرت یا بقول خودشون زیر پیرهن!!!!یادداشت میکنه!!برا هر کی کوتاهتر باشه یه ضربدر هم میزنه جلو اسمش(یاد اول ابتدایی افتادیم : بدها و خوبها که یادتونه!!!!!!در اون حد............!)داشتم می گفتم مدرسه شده مهد کودک دیگه!!با بچه ها یه پروژه داریم اگه خدا بخواد یه تابلو بزنیم بالا مدرسه مهد کودک شهید بهشتی(مهد کودک....و دوستان)کلی بچه ریختن تو مدرسه که معلوم نیس بچه کین؟؟؟!

راستی برا کسب درامد بیشتر اون باغچه گنده و مزخرف وسط حیاط داره میشه پارک جنگلی اگه بارون بیاد..!مبلغ ورودیش هم دادن پول معلم و قبولی تو تیزهوشانه!!!۱۱۱برای درک عمق فاجعه بگم یهو دیدیم یه نیسون ادم اومدن تو مدرسه با دیگ و کاهو و وسایل لهو و لهب(استغفرا... اسمشو نیار !!!)پیگیری کردیم درومد که آره یکی از خانواده ها که اومدن مدرسه ما ثبت نام بچشون دیدن جایه خوبیه زنگ زدن کل خاندان با نیسون ریختن یه پیک نیکی برن دیگه!!!چی کارشون دارین بزارین حال کنن...)

راستی جدیدا آقای شکری می خنده.!!!!!!!!!۱خیلی عجیبه؟!!!آخه روز اولی که سوم با آقای شکری کلاس داشتیم اومدن تو کلاس بدون حتی سلام شروع کردن به درس دادن؟؟؟؟!ولی امسال می خنده که خدارو شاکریم !!!آقای شکریه دیگه (دبیر خیلی چاکریم!!!!!!!!!!!!!!!))

جدیدا هم برای کاهش مصرف برق و البته پول!!! یه دفعه کولر رو می قعطن!!!!!!!!!!!!!!!میگن فیوز پرید!!!!ما خودمون ختم این کارا حالا جلو ما فیلم بازی می کنن؟!!!!

خسته شدم انقدر نوشتم......باشه بقیه برا بعد.....

ببینین چقدر فعالم انگار تنها نویسنده اینجا منم....!!!!!!!!!!!!!!!

از نظراتتون ممنونم....جعفرزاده چون میدونم انقد با هوش نیستی شرط می بندم اشتب زدی داش!!!!بازم با نظراتتون منو حمایت کنین و باعث دلگرمیم شین......

من تمنا کردم                                                                                                                  

که تو با من باشی

تو بمن گفتی هرگز هرگز

پاسخی سخت و درشت

و مرا غصه ی این هرگز کشت

                                 (حمید مصدق)

دوستتون دارم.........

فروهر(شوک)


نويسنده : - ساعت 13:3 روز جمعه پانزدهم آذر 1387

به نام حضرت دوست***که هر چه داریم از اوست

با عرض سلام و خسته نباشید خدمت تمامی بازدیدکنندگان محترم

جا داره تا قبل از هرچیز پیشاپیش عید سعید قربان رو از طرف گروه سمپاد آمل به تمامی مسلمین جهان تبریک عرض کنم.

می خوام این پست رو با گله ای از دوستای گلم در فرزانگان شروع کنم که تو پست قبلیشون در مورد آزمون صحبتی کرده بودن مبتنی بر اینکه « بچه های تیزهوشان به خاطر رتبه هاتون به خودتون نگیرید » و این موضوع با نظر یه فرزانگانی با این مصداق «زنده باد فرزانگان» کامل شد و این دو حرف باعث تحریک یه عده بی جنبه می شه(که منطقی هم هست) که شروع می کنن به فحاشی علیه فرزانگان(اونم فرزانگان کل ایران) که منم خیلی سریع تمامی نظراتشون رو پاک کردم وگرنه معلوم نبود چه بلبشوئی بشه؟؟ پس خواهشا از این به بعد در متون و عباراتتون از این جور اصطلاحات تحریک آمیز خواهشا به کار نبرین چون هدف این وبلاگ نشان دادن اتحاد بین سمپاد پسر و دختر کل کشوره.

خوب حالا بریم سر پست خودمون:

در این پست می خوام سوتی های تمامی اعضا سمپاد پسر رو براتون بزارم:

برای دیدن سوتی ها به ادامه مطلب بروید


نويسنده : - ساعت 16:58 روز سه شنبه دوم مهر 1387
سلام بچه ها چطورین؟ مدرسه هم که شروع شد...

اولین سوتی از جناب آقای نصیریان بود که کلی واسش خندیدیم...

قضیه این بود که آقا جلال داشت می گفت روز شهادت حضرت علی(ع) و ایام لیالی قدرو به همه ی شما دانش آموزان عزیز تبریک می گیم...

اما سوتی دوم... آقای رضایی دبیر دینی راهنمایی در مراسم صبحگاهی گفتن شما باید از پیروانان امام علی باشین...

و جالب تر از همه این بود که لیست قبول شده های دانشگاه ها رو زده بودن اسم یکی رو نوشته بودن علی افراسی آب... 

خوب دیگه بسه انقدر خندیدین حالا برین درس بخونین...


نويسنده : - ساعت 16:0 روز سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387
اين سوتيه مثل اينكه هر دفعه بايد تكرار بشه...خداييشم خنده داره...
از ستون پنجمي هاي ما در مدرسه خبر رسيد كه مدير محترم و جديد مركز خانم باقري نيز پيرو خانم اكبري نمونه و خانم رضوي پور اين سوتي عظيم رو دادند و  دوستان محترممون رو در شهيد بهشتي "فرزانگان پسر"خطاب فرمودند....و كلاس كار فرزانگاني ها رو در حد فجيعي پايين آوردند!!!:)) شوخي بود الان كل كل شهيد بهشتي و فرزانگان شروع ميشه...اين وبلاگ كاملا دوستانه است(چشمك)...

|




sampad-amol

Sampad Group

sampad-amol

http://sampad-amol.blogfa.com

™ ( (سمپاد آمل) ) ™

™ ( (سمپاد آمل) ) ™

™ ( (سمپاد آمل) ) ™

با عرض سلام
سمپاد گروپ ورود شما را خیر مقدم می گوید.
این وبلاگ زیر نظر مستقیم نهاد ریاست جمهوری و وزارت ارشاد و وب سایت سازماندهی آدرس های اینترنتی می باشد و هیچ وابستگی به هر سازمان یا ارگان با جناح ندارد و زیر نظر قوانین جرم های اینترنتی جمهوری اسلامی ایران در حال فعالیت است.
لحظات خوشی را در این سایت برایتان آرزومندیم.
موفق و پیروز و سربلند باشید.
یاحق.
سمپاد گروپ وبسایت رسمی دبیرستان های شهید بهشتی و فرزانگان آمل

™ ( (سمپاد آمل) ) ™

قالب بلاگفا

قالب پرشين بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog