تبليغاتX
™ ( (سمپاد آمل) ) ™

™ ( (سمپاد آمل) ) ™

وبسایت رسمی دبیرستان های شهید بهشتی و فرزانگان آمل

کاملا خصوصی....آهنربای تو....تو را هم چون طلوع صبح فردا دوست دارم

به نام حق،به نام عشق عاشق***به نام تک گل هستی........

 

آن زمان که بیکران آبی آسمان

                         به آبی دریایه بیکران می پیوندد

    بیکران ها قابل رویت می شوند

                آنجاست که عمق عشق های ابدی

                                      به معشوقه های دنیوی درک می شود

                     و آنجاست که برای باور عبارت دوستت دارم

  هیچ نیازی با قسم های کبیره نیست

         و حرف دل به راحتی باور می شود

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------

با عرض سلام و خیر مقدم خدمت تک تک شما بازدیدکنندگان محترم

در ابتدا باید تمامی دوستان و نویسندگان به خاطر دادن پست خصوصی در این بلاگ منو ببخشن و من تمامی غرولند ها را با کمال میل و عذرخواهی می پذیرم.

این پست در امتداد همون پست شهریور امسال هست که تا حدودی  جزو مسیر زندگیم محسوب می شد،خواسته یا ناخواسته ایزد منان را شاکرم که یک سال برای کنکور دوباره وقت گذاشتم تا این همه اتفاق خوب برایم بیفتد...

چقدر جالب بود ماه رمضون و محرم امسال...مطمئنم تا این دنیا باقیه عاشورای ۸۸ رو هیچ وقت فراموش نمی کنم،امسال برخلاف سال های دیگه خیلی برام زیبا بود،چون معتقدم خیلیا ازم بد می گن یا به قول خودشون ته سوژه گیر اُوردنن جالب اینجاست خودشون به خاطر خیلی چیزا سوژه ان همیشه،دلیلی نمی بینم نام ببرم ولی خوب نام خودشون مشخص هستن...

آدمیزاد تنها فرقش با فرشته و ملائکه در اینه که ما از روح خداوند تغذیه شدیم و در آن روح نیز چیزی به نام عشــــــــــــــــــــــــق وجود داشت که باعث تفاوت ما و اشرف و المخلوقین بودنمونه...

چقدر جالب که دل بعضی ها مانند کاروانسرا یا چاپارخانست که هر رهگذری که از راه رسید در آن سکنی گزیندو پس از اندکی استراحت و عادت و طاقت آنجا تسویه کرده و با نیرو شتاب بیشتری به راه و هدف خود ادامه دهد...

واقعا از ته دلم امیوارم عاشق شکفتن غنچه گل سرخ معشوقتون در آب لیوان بالا سرتان شوید تا جادوی این حس جدید و عجیب رو در خودتون احساس کنید!

چشم تر حاصل از فکر به معشوق عشق پاک خالصانه نزد خداوند بالاترین پاداش هارا دارد               (امام صادق(ع))

پس اگر می خواهید طعم و لذت واقعی زندگی را بچشید عاشق شوید...

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------

می روم،تنها و بی کس میروم

                                سوار بر اسب تیزپایه خیال

             تا آسمان چشمانت می تازم

                           به امید اینکه در گوشه ای از این آسمان چشمانت

    لکه ابر رو سیاهی باشم،شرمنده اما عاشق

                 به امید دیدار خزان زندگی کنم

                                      و از هراس مرگ آرزوهایم،آرزوی مرگ کنم

          ام چه نیکو که آمدی تا بال بگشایم

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------

بازم عذر خواهی از تمامی دوستام!

سرفراز باشی ای میهن من

یاحق

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم بهمن 1388ساعت 3:17  توسط Dangereza  | 

مدیریت باسیاست+زندگی به شرط خنده...

به نام یکتا ساقی بی همتا

با نام و یاد خدا سلام عرض می کنم خدمت تمامی شما دوستان گرامی و بازدیدکندگان محترم

بعد از مدتها فرصت کردم دوباره بنویسم واقعا از همه عذر خواهی می کنم

مطمئنم این ده روز اول محرم به همتون خوش گذشت...بــــــــــــــله دیگه خوش گذشت چون ماشالا تکیه اسک به سه قسمت تقسیم می شد:

۱-قسمت بانوان

۲-قسمت آقایان

۳-قسمت آقایان +بانوان(صفا سیتی)

فقط کم مونده بود در تکیه اسک بزنن:((عزاداری دهه اول سرور و سالار شهیدان-مکان تکیه اسک با لژ خانوادگی-همه شبه از ۹ شب تا هر وقت حال کردین اطراف تکیه))

البته گروهی هم وارد عمل شده و گوش شیطون کر چشم حسود کور بار مادی و معنوی حودشون رو از این شبها بستن و الآن هم دارن حالشو میبرن{داری پستو می خونی یا اس ام اس میدی؟؟} والله ما که بخیل نیستیم دارندگیو برازندگی...

اما تو یکی از این شبها که با امیرحسین قنبری(نیاکی) و البرز حق پرست به تکیه نیاکی رفتیم تو راه برگشت عباس آقا رو دیدیم...عباس آقا کیه؟؟ بابا دمتون گرم دیگه عباسعلی محمدی نیاکی که ما رو دیدین؟(ا(گه ندیدینم چیز چندان خاصیو از دست ندادین)) بعد از احوالپرسی و خداحافظی متوجه برخورد سرد البرز شدم کنجکاو شدم ببینم موضوع چیه وقتی پرسیدم دیدم البرز میگه این آقا اومده بود مغازه ما خرید بهشون میگم منو به جا نیوردین میگه نه میگم من سال پیش شاگردتون بودم ایشون می فرمایند تو دانشگاه البرز میگه نه تو دبیرستان شهیدبهشتی ایشون هم میگن بزار به حساب پیری پسرم که البرز می گه نه می ذارم به حساب بی توجهیتون و ایشون میرن.

از این جریان چند جور میشه استدلال کرد:

۱-ایشون می خواستن بگن من خیلی با سیاستم که اصلا دانش آموزای عادی تو ذهنم نمی مونن

۲-من خیلی شاگرد دارم  که نمی تونم همه رو به یادم بسپرم

۳-من خیلی با تجربم که کم کم دارم پیر میشم

۴-من دارم تو دانشگاه درس میدم

بــــــــــــــــــــــــــــــــله دیگه زندگی هست کشمکش و سیاست...ولی روز عاشورا یه چیز دیگه بود البته به مسایل سیاسی این روز اصلا کاری ندارم ولی برای خودم خیلی جالب بود برای اولین رفتم چاچراغ بلند کردم و بیشتر مسیر رو دوش من بود تا اون اتفاق...اتفاق چیه؟؟؟ یه اتفاق نادر که واسه هر ۱۰۰۰ علمدار یکی تو هر ۱۰ سال پیش میاد که اونم امسال خورد به من که بعد امام زاده ابراهیم(به قول سها خانم امام زاده ابی)یک خانم ۶۵-۷۰ ساله این شال های آویزون چلچراغ رو گرفت کشید بلند بلند گریه که ابوالفضل قربون دست بریدت و چلچراغ و کشید من که دیدم تعادلش از دستم داره در میره رو یه زانو نشسم و چلچراغ رو انداختم رو یخ کتفم و بچه ها رو  صدا کردم که خدا رو شکر چلچراغ رو سر مردم نیوفتاد ولی کتفم به شدت آسیب دید که منو تا بیمارستانم اون روز برد.

قربون شام غریبان امام حسین برم که امسال به حسین پارتی شباهت داشت تا شام غریبان امام حسین و افشاگری خانم زینب که دیگه از این شب نگیم بهتره ولی همین قدر رو بدونین برای البرز حق پرست واسه کارت شارژ ایرانسل از کوچه نوشاد تو خ اما رضا تا فلکه اومدیم که بالاخره یه مغازه داشت اونم فقط ۵۰۰۰تومنی.

خلاصه دهه اول محرم امسال هم برای من با انتظامات بودن شبای دهه اول شروع شد و با چلچراغ بلند کردن روز عاشورا به پایان رسید فقط اینو مطمئنم شب عاشورای امسال نقطه عطفی تو زندگیم بود که مسیر زندگیمو عوض کرد که منو از سرباززدن از یک گناه لحظه ای به شوق آرامش ابدی رسوند که تا عمر دارم ازش لذت می برم.

 

امیدوارم لحظه لحظه زندگیتون پر آرامش باشه...

سرفراز باشی ای میهن من

یاحق.

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم دی 1388ساعت 2:26  توسط Dangereza  | 

عزاداری تو مدرسه ... حیف زنگ تفریحا کوتاهه !!!

 

عزاداری های همه قبول در گاه حق ...

حتما همتون این مدت تو مراسم محرم شرکت کردین... البته ان شاءالله که به یاد کربلا نه واسه چیز دیگه...

ما هم این ایام رو تو مدرسه به سوکواری پرداختیم !   ... صرف اینکه ما تمام روزا رو عزاداری داشتیم ... آخرین روز نیم ترم اول جالب تر از بقیه اش شده بود ...

 

طبق معمول چهارشنبه ها زنگ اول با آقای موسوی کلاس جبر و احتمال داشتیم ...

و از اونجایی که آقای موسوی فردی بسیار بسیار سیاستمدار ، خشن و همیشه عصبانی هستند و اصلا هم نمی شه با ایشون شوخی کرد و گفت آقای موسوی آخه این وقت صبحی ما همه خوابیم شما هم 10 دقیقه قبل زنگ می یاین تو کلاس ... تا خود زنگ هم هی می گین ... اَه بابا جان این چه مدرسه ایه ... چرا زنگ کلاسو نمی زنن معلما برن کلاس ؟؟!! ...

 هیچی دیگه ما هم تصمیم گرفتیم این آخرین روز و از این حالت درآیم ...

گذشته از اینکه کنار مدیر و معاون نشسته بودیم و داشتیم سعی می کردیم آبرو داری کنیم همه یه چشمون به صفحه ی آیات بود یه چشم دیگه به صفحه ی ساعت ...

مراسم تموم شد و تقریبا یه ربع از کلاس آقای موسوی گذشت ... !

چشمتون روز بد نبینه وقتی رسیدیم ... در زدیم ... معلم رامون نداد تو کلاس !!!! ... ما داری حالا خندمون گرفته دم درکلاس وایستادیم ...

معاونمون می یاد با ترس ولرز ... آقای موسوی ببخشید ... ... بله جانم بفرمایید ... ... بچه ها اومده بودن زیارت عاشورا ... ... خب ؟؟ ... ... خب !! اگه می شه بیان تو کلاس ، با مدیر هماهنگ شده بود ... ... با مدیر هما هنگ شده بود ؟؟ اصلا چه ربطی به مدیر داره ؟!!!!!!!!!!!!! ، این زنگ کلاس معلمه ... رفتن زیارت عاشورا ، نمی دونم والا ... خب بفرماین تو ... پارسالم یه جلسه همین جوری شد دو سه نفر از بچه ها رفته بودن ... !!!!!!!!!!!!! ... بله دیگه ...

زنگ تفریح که زده شد ... توی کلاس هم همه شد... معلم که رفت بیرون ... از اونجایی که ما تعدادمون کمه ... کلا ریاضی 26 نفریم ... صندلیهامون دقیقا دور تا دور کلاس چیده میشه وسط خالی می مونه ... ما هم اون زنگ تفریح صندلی ها رو جابجا کردیم ... بعدشم همه ی عزاداران ، سینه زنان و زنجیر زنان اومدن تکیه سوم ریاضی !!! ... یه چند نفرم رفتن مداح اهل بیت و خبر  کردن زودتر تشریف بیارن !!!!!!!

... مداحمون تشریف آوردن ... رفتن بالای صندلی معلم ... یه کاغذ هم دستشون !!!!!

 

 ... دستشو می یاره جلو دهنش الان انگار میکروفن دستشه !!!! ...

 

 :یک  دو سه ... سه سه سه {این مثلا اکوش بود!!!! } ... ... خانمای زنجیر زن ... زن زن زن ... لطفا هماهنگ باشین ... شین شین شین ... !!!!!!!!

 

 :یکی داد می زنه ... خانما بیاین اینور ... اااا خانم پاتو از رو سیم ور دار ... !!!  { دیگه خیلی جدی گرفتیم موضوعو !!!}

 

بله مداحمون که شروع کرد ... همراه با ریتم مداح که یدفعه اوج می گرفت ...  بچه ها از آروم شروع می کردن تا سه ضرب !!! ... منو چند تن دیگر داشتیم سنج می زدیم با کتاب !!! ... جامدادیمم این وسط شیشه گلاب بود ... !!!


جای شما خالی ... از بقیه تکیه ها به تکیه ما دسته روی بود ... معاونام دیدین اینجوری نمیشه ... زنگ بعدش آهنگ پخش کردن بچه ها رو فرستادن تو حیاط واسه عزاداری ... همه دورتا وایستاده بودن و سینه می زدن ...

ما و چند تن از دوستان که متوجه شدیم کلا 16 تا 17 نفر بودیم رفتیم وسط حیاط حلقه زدیم و پا گرفتیم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!   

حالا خودمونم خندمون می گرفت ... مداح رفت وسط با اون کاغذ معروفش همراه مداحی که داشت پخش می شد می خوند واسمون صداشم فقط به ما می رسید ...

معاونمون هی می یومد خانما جدی باشین ... !!! ... بعد ما یه چندتا اکیپ دیگه هم اومدن وسط ... بقیه بچه ها داشتن از خنده روده بر می شدن !!!! ... ااا یادم رفت بگم داشتم می رفتم پایین سنجمو بردم با خودم ولی نشد بزنم آخه با بچه ها پا گرفته بودیم اون وسط !!!

عزاداری های شما هم قبول باشه ... ما که دل ملتو شاد کردیم ...

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم دی 1388ساعت 10:26  توسط Soha  | 

بمب خبری از طرف سمپاد آمل...

به نام یگانه هستی بخش بی همتا

 

با سلام خدمت تمامی شما دوستان عزیز و بازدیدکنندگان گرامی

چند روز پیش شایان در انتهای پست خودش صحبت از یک بمب خبری به میون اورد و اون پست به دلایل شخصی خود شایان ۳ ساعت بعد پاک شد.

گروهی از بچه های سمپاد پسر اعم از فارغ التحصیلان و محصلین شروع به اقدامی مشترک کردند که در اون همگی بتونن آزاد و بدون هیچ دغدغه ای کار هایی رو انجام بدن ولی از اونجایی که بنابر حکم مرجع محترم قضایی با استناد به ماده ۲۲ قانون حقوق ملت و مردم در حال حاضر از گفتن این خبر معذوریم ولی همگی منتظر خبری باشید تا شمال کشور رو به حرکت وادار کنه.

تقریبا تمامی کار های این پروژه بزرگ انجام شده و وکلای ما هم دنبال کسب حکم قضایی برای بیان این موضوع هستند ولی به خاطر احترام به قانون در حال حاضر نمی تونیم اطلاعات بیشتری راجع به این بمب خبری بدیم.

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جا داره بنده رضا حسین زاده مدیر وبسایت سمپاد آمل همین جا اعلام کنم ما دیگه در مورد بی احترامی های حاسب به احترام دو تا از دوستای گلم داداش سجاد و امیرحسین عزیزم(امیدوارم هر جا هست تو اوج باشه) و به حرمت دوستیمون دیگه اظهار نظر نمی کنیم و اگر با حضورمون در نمایشگاه و همایش شب گالیله ای جای کسی رو تنگ کردیم همین جا عذر خواهی می کنیم و پوزش می طلبیم.

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

میروم   تنها و بی کس میروم

          سوار بر اسب تیز پای خیال    

                              تا آسمان چشمانت می تازم

            به امید اینکه

                    در گوشه ای از آسمان چشمانت

                                              لکه ابر سیاهه رو سیاهی باشم

                 شرمنده اما عاشق

                                به امید دیدار خزان زندگی کنم

     و از هراس مرگ آرزو هایم

                           آرزوی مرگ کنم

                                      برگرد دریاها منتظر دیدار پارو های قایق عشقمان هستند

سر فراز باشی ای میهن من

یاحق.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 16:28  توسط Dangereza  | 

بیست سوالی

سلام به همه ی دوستان سمپادی

همون طور که متوجه شدین من عضو جدید نویسندگان سایتم که فقط شایان جون منو میشناسه

واسه همین اسمشو گذاشتم بیست سوالی

هرکی فهمید من کیم تو نظرات بگه.(شاید جایزه دادم)

در ضمن از شایان هم خواهش می کنم به بقیه نگه (خودت گفتی مثل شیر پشتمی) خلاصه می خوام یه کم مخ کار بگیرم

فعلا بی خیال

می خوام یه بازی انلاین باحال معرفی کنم

حتما همه با بازی تراوین آشنا هستید یه بازی دیگه به سبک تراوین با گرافیک بالا به اسم جنگ خان ها دارای زبان های عربی و انگلیسی. جالب این جاست که تراوین فقط ۳ نژاد داره اما این بازی بیش از ۱۰ نژاد داره که یکیشم نژاد پرشینه.

                                                                                                             www.khanwars.com

من کیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟

فعلا بای.

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 16:26  توسط Snork  | 

اول مهر مبارک یا تسلیت؟؟...اولین روز مدرسه رهبر انقلاب

<<به نام یگانه خالق هستی بخش>>

 

با سلام خدمت تمامی بازدیدکنندگان محترم

به خدا موندم بگم با تبریک سال نو تحصیلی یا با تسلیت سال نو تحصیلی این پست رو شروع می کنم ولی خوب هر دو رو می گم حالا هر کی خودش با هر کدوم حال می کنه.

امروز به همین مناسبت یه پست مناسبتی از خاطره اولین روز مدرسه رهبر انقلاب می ذارم که امیدوارم براتون جالب باشه

اولین روزهای مدرسه آقا

از روز اول مدرسه و اولین معلم تان برایمان بگویید.

مدرسه؛ باید بگویم اولین مرکز درسی که من رفتم، مدرسه نبود، مکتب بود در سنین قبل از مدرسه- شاید چهار سال یا پنج سالم بود که من و برادر بزرگتر از من را- که از من، سه سال و نیم بزرگ‌تر بودند- با هم در مکتب دخترانه گذاشتند؛ یعنی مکتبی که معلمش زن بود، و بیشتر دختر بودند، چند نفر پسر هم بودند. البته من خیلی کوچک بودم.

تجربه‌ای که از آن وقت می‌توانم به یاد بیاورم، این است که بچه را در آن سنین چهار، پنج سالگی، اصلا نباید به مدرسه و مکتب و اینها گذاشت؛ برای این که هیچ فایده‌ای ندارد. من به نظرم می‌رسد که از آن دوره‌ی مکتب قبل از مدرسه، هیچ استفاده‌ی علمی و درسی نکردم. گذاشته بودند که ما قرآن یاد بگیریم- طبعا- چون در مکتب‌ها معمولا قرآن درس می‌دادند آن وقت در مدرسه‌ها قرآن معمول نبود، [قرآن] درس نمی‌دادند.

بد نیست بدانید که من متولد 1318هستم. این دورانی که می‌گویم، سال‌های 1324- 1323، آن سال‌هاست- اوایل مکتب رفتن ما- بنابراین یک دوره آن است؛ که اولین روز مکتب را یادم نیست. پس از مدتی- یکی دو ماه- که در آن مکتب بودیم، ما را از مکتب برداشتند و در مکتبی گذاشتند که مردانه بود؛ یعنی معلمش مرد مسنی بود. شاید شما در این داستان‌های قدیمی، «ملا مکتبی» خوانده باشید؛ درست همان ملا مکتبی تصویر شده در داستان‌ها و در قصه‌های قدیمی ما، پیش او درس می‌خواندیم. من کوچکترین فرد آن مکتب بودم- شاید آن وقت، حدود پنج سالم بود- و چون هم خیلی کوچک بودم، هم سید و پسر عالم بودم، این آقای «ملا مکتبی»، صبح‌ها من را کنار دست خودش می‌نشاند و پول کمی، مثلا اسکناس پنج‌قرانی- آن وقت‌ها اسکناس پنج ریالی بود، اسکناس یک تومانی و دو تومانی بود، شما ندیده‌اید- یا دو تومانی از جیب خود بیرون می‌آورد، به من می‌‌داد و می‌گفت: تو اینها را به قرآن بمال که برکت پیدا کند! بیچاره دلش را خوش می‌کرد که به این ترتیب- مثلا- پولش برکت پیدا کند؛ چون درآمدی نداشتند.

روز اولی که ما را به آن مدرسه بردند، من یادم هست که از نظر من روز بسیار تیره، تاریک بد و ناخوشایندی بود!

پدرم، من و برادر بزرگم را با هم وارد اتاق بزرگی کرد که به نظر من- آن وقت- خیلی بود. البته شاید آن موقع به قدر نصف این اتاق، یا مقداری بیشتر از نصف این اتاق بود؛ اما به چشم کودکی آن روز من، جای خیلی بزرگی می‌آمد. و چون پنجره‌هایش شیشه نداشت و از این کاغذهای مومی داشت، تاریک و بد بود. مدتی هم آن جا بودیم. لیکن روز اولی که ما را به دبستان بردند، روز خوبی بود؛ روز شلوغی بود. بچه‌ها بازی می‌کردند، ما هم بازی می‌کردیم. اتاق ما کلاس بسیار بزرگی بود- باز به چشم آن وقت کودکی من- عده‌ی بچه‌های کلاس اول، زیاد بود. حالا که فکر می‌کنم، شاید سی‌نفر، چهل‌نفر، بچه‌های کلاس اول بودیم؛ روز پرشور و پرشوقی بود و خاطره‌ی بدی از آن روز ندارم.

...بقیه متن در ادامه مطلب...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 5:14  توسط Dangereza  | 

کمی تا حدودی جدی...خداحافظ رمضان...سلام عید فطر

به نام ساقی جام رضوان

 

با سلام خدمت تمامی شما دوستان گلم و همپایان همیشگی سمپاد آمل

با عرض ارادت خدمت مقام عظمی امامت علی (ع) این پست رو شروع می کنم.

نمی دونم چرا ولی تا حالا برای هیچ پستی تا این موقع شب بیدار ننشستم،این پست در حقیقت بعد از ۷ ساعت فکر کردن من داره نوشته می شه،تو این ۷ ساعت به این ماهی که گذشت با تمامی اتفاقاتش فکر کردم.

رمضان ۸۸ برای من مثل بقیه ماه رمضون ها نبود که ۷۰-۸۰٪ رو روزه بگیرم و بقیشم به دلایل متفاوت نگیرم ولی علت تمایز این رمضون برای من این جور چیزا نیست،برای من تو رمضون امسال اتفاقاتی افتاد که تا حدودی مسیر ززندگی منو عوض کرد نمی خوام بگم آدم شدم،امام علی اومد تو خوابم و بم گفت فلانی تو عوض شو فلان کار رو کن و... نه،می خوام بگم با اتفاقی که برای من افتاد باعث شد تا من امسال دانشگاه نرم و یک سال دیگه بخونم تا جایی قبول شم که به دردم بخوره،باعث شد تا بابام به خاطر عزم دوبارم برای خوندن برام ماشین بگیره تا سال بعد،بعد قبولی بم بده...من با همه ی تغییراتی که امسال در حال رخ دادن هست تو من،قول دادم تغییر نکنم،قول دادم اخلاق ناپسندم رو تغییر بدم بدون اینکه از تم اصلی خودم در آم،قول دادم تا آینده خودم رو طوری بسازم که برای هر کاری هر کسی نتونه بهم نه بگه،با اینکه امسال از طرف افراد زیادی مورد بی مهری قرار گرفتم و برای هر سرفصلی که تو کارام باز میکردم از طرف همه با یه !!نه!!روبرو می شدم ولی رمضون امسال با تمامی اتفاقات بد و خوبش بهم یاد داد که خداوند یکی از آیه هاشو خیلی دوست داره و اونم اینه:((اِنٌ الله مَعَ صابرین)) پس منم تصمیم گرفتم برای تمام آرزو های بزرگم صبر کنم تا شاید خداوند گوشه چشمی هم به ما نشون داد و اون کسی که به خاطر کارام به من نه گفت یا از قبول طرح و پروژه هام سر باز زد حسرت پروژه های منو بخوره و زمانی دنبال کارام رو بگیره که من دیگه با دستای نیرومند یکی دیگه تو اوجم و از اون بالا به بند و بساطش می خندم.

من امروز آروم و آهسته شروع به فعالیت می کنم تا سال ها بعد از چنین عیدی به عنوان نقطه عطف زندگیم یاد کنم چون یادآوری روز ها و فرصت های از دست رفته فقط به تجربه ما اضافه می کنه و غمگین شدن دوباره خلعت چنان گران بهایی رو برای ما به ارمغان نمی آره بر عکس باعث سست شدن در جایگاه جاری نیز می شه.

شاید خدا خواست با این اتفاقات بهم نشون بده که اگر من یه قولی بهش بدم اونم جایزه خوبی بهم می ده فقط امیدوارم بتونم به قولم عمل کنم و تا آخرش پاش واستادم که اگر بتونم این کار رو انجام بدم مطمئنا خداوند مزد این هممه تلاشم رو تو همین دنیا می ده و منو به آرزوم و اون آرامشی که می خوام می رسونه.

شب احیای امسال مثل سال های قبل نبود لااقل برای من خیلی خیلی متفاوت بود،این شب با اتفاقات خارجی زمینه ساز کارای من بود.

 

بامداد امروز که بار دیگر به سقف اتاقم خیره شده بودم ناگهان از خود بیخود

شدم و حضور غریبه ای را نزد خود حس کردم که چون کودکی موج سوار بر

 گونه هایم موج سواری می کند،اشک هایم بی کنترل در حسرت نگاه یارش

از منزلش برون شد تا شاید بار دیگر آن نگاه معصوم را بجوید اما حیف که تنها

راه دیدار آن نگاه های شرم آلود گذر زمان بود.

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 5:57  توسط Dangereza  | 

گزارش اولین نمایشگاه تخصصی نجوم در شمال کشور

بسم الله الرحمن الرحیم

 

با سلام خدمت تمامی شما دوستان عزیز

اولین نمایشگاه تخصصی نجوم در شمال کشور با مجوز رسمی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی در شهرستان آمل برگزار شد.

در این نمایشگاه ۲۵ نفر از منجمان آماتور این رشته علمی آخرین یافته های جهانی این رشته را برای عموم مردم تشریح کردند.

این نمایشگاه دارای ۹ غرفه شامل:ابزار های نجومی-آموزش رصد-فیلم های نجومی-رصد مداوم-کودکان-ستارگان و اجرام غیر ستاره ای-تاریخ نجوم-منظومه شمسی-فناوری فضایی و حیات فرا زمینی و....

این نمایشگاه با استقبال بی نظیر مردم شهرستان آمل روبرو شد و مسئولین نمایشگاه را بر آن داشت تا یک روز دیگر هم آن را تمدید کنند.

از این نمایشگاه به گزارش شمال نیوز میانگین روزانه ۴۰۰۰ نفر بازدید کردند.

این نمایشگاه بازتاب فوق العاده ای در رسانه ی ملی ما داشت به طوری که شبکه های ۲،۴،خبر،مازندران،پرس تی وی گزارش تصویری خبری آن را پخش و چندین با زیر نویس کردند.

خبرگزاری های شمال نیوز،کودک نیوز،شبکه خبر و واحد مرکزی خبر خبر آن را در خبر های پر طرفدار خود قرار دادند.

در آخر لازم می دانم از اسپانسر های این نمایشگاه از جمله سوران صنعت فولاد به مدیر عاملی آقای امید شکوهمند و بهشت پرگل به مدیر عاملی محمدرضا واحدی کمال تشکر را بکنم.

اعضای نمایشگاه:

امیرحسین قنبری نیاکی،رضا حسین زاده،غزل عربی،غزاله صابر آملی،هادی سلیمانی،رضا بهزادی، شایان حسین زاده،محمدحسین شکیبا،کوروش حلال خور،سها علیپور،آذین منتظر حجت،پایا نادار، آرمین کاویانی،سجاد سالار بهرستاقی،مرتضی عباس زاده،حامد عباس زاده،محمد علی معدی، کمیل یزدانی،امیر صادق نیکو،امیرحسین خرمانی،رضا چگین،مهران فضلی،پوریا حبیب زاده،عادل رمضانی و با تشکر بی نهایت فراوان از رئیس اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی آمل حاج حسین جوادی. 

شاد و پیروز و سربلند

سرفراز باشی ای میهن من

یاحق

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 16:58  توسط Dangereza  | 

روز کنکور...

به نام حق به نام خالق دوستی ها

سلام به تمامی شما دوستان گل و نازنینم

امیدوارم حال همتون خوب و اوقات به کامتون باشه

بله دیگه بالاخره ما هم راحت شدیم البته نه من همه ی کنکوری های گل که قربون همشون برم امیدوارم همگی موفق باشن(هرچند نمیشه)راحت شدن.

امروز صبح یکی از بهترین روزای زندگیم بود هم آرامش توپی داشتم هم سرحال آزمون دادم.

امروز می خوام یه فلش بک به ایام گذشته بزنم یعنی روزایی که تک و تنها تو این وبلاگ بودم، یکی از همون روزا بود که صبح اومدم مدرسه دیدم ممس میگه رضا بیا که بیچاره شدیم ما گفتیم چی شده باشه دیدیم بله مدیر مدرسه عکس و کلیپ و... هرچی که راجع به خودمون رو تو سایت گذاشتیم رو دیده و ما رو خواسته رفتم بالا پیش آقای نصیریان گل(مسئول پرونده)دیدم میگه از اداره اطلاعات دنبالتونن که اینا رو نوشتین باس همین امروز هرچیو که نوشتین باس پاک کنین منم پیشم خودم گفتم ذکی امرا اینهمه ننوشتم که پاک کنم پس باس بزنم زیرش آقا زدم زیرش ولی چاره نکرد ما رو بردن پیش مدیر ...

اونم پاچمونو گرفت که دیروز تمامی ادارات دولتی بسیج بودن شما رو بگیرن(تمامی کارای ایران تموم شده بود منتظر بودن ما رو بگیرن)داش ممس که پر شد و خودم بهش گفتم همه چیو بنداز گردن من.

اونم این کارو کردو منو بردن، یه روز کامل کلاس نرفتیم جاتون خالی مدیر گفت از حراست استان دنبالتونن و شما باس اینا رو پاک کنین منم گفتم نمی کنم اونم قاط زد گفت تکلیفت رو فردا آموزش پرورش معلوم می کنه.

فردا ما نرفتیم بعد پس فردا اومدیم مدرسه دیدیم بچه ها می گن برو اوضاع کیشمیشیه ولی نرفتم و ایستادم مدیر اومد و گفت دیروز جلسه بود آموزش پرورش ما ازتون دفاع کردیم مسئله حل شد فقط قرار شد شما اونا رو پاک کنین منم گفتم از اول گفته بودم من این کار رو نمی کنم اونم گفت برو سر کلاس درست می کنیم.

فردا رفتم آموزش و پرورش دیدم جلسه سیخی چنده؟؟،تحت تعقیبیم چیه؟؟،دنبالمونن کی گفته؟؟و... تازه گفتم از کدوم مدرسه اومدم کلیم تحویلمون گرفتن.

این شد که ما پا این وبلاگ ایستادیم

بهناز خانمم اگه خودش صلاح بدونه میگه ولی همین قد بدونین آدمای بی جنبه تو این شهر خیلین که مخصوصا با من مشکل دارن و داش ممس گل منم که گفت ما با هم شروع کردیم اگه این نباشه منم نیستم این طوری بود که من ماندم تنهای تنها...

ولی خوشبختانه الآن تیم مثل قبل شده(هنوز قوی تر) و قول میدم همتون با این گروپ حال کنین.

از امروز ما تو آزادی مطلقیم و شبانه روزی منتظر نظر ها و پیامک ها و تماس های شما هستیم در ضمن هر کی مطلبی هم برای درج در صفحه اول داره بده تا با اسم خودش براش بزنیم.

شماره ها هم گوشه وبلاگ هست(لطفا دقت فرمائید)

به یادتان هستیم،به یادمان باشید(به اقتباس از کتاب های اندیشه سازان،،،،انقد کتاب خوندیم شبیه کتاب شدیم)

در ضمن زیر قولمم نزدم

موفق و پیروز و سربلند باشید

کوچیک تک تک شما

رضا حسین زاده

یاحق.

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 18:32  توسط   | 

اضافه شدن یه دوست جدید......

با نام و یاد خدا

با سلام خدمت تمامی شما دوستان گلم

آره دیگه فردام آخرین مرحله سنجش هست واسم دعا کنین کنکورم  رو خوب بدم دیگه روزای آخره منم امروزهفتمین روزیه که رنگ بیرون رو ندیدم ولی قول میدم بعد کنکور جبران کنم خونه نیام(شوخی کردم الآن مامانه دهن مارو سرویس میکنه)

آخرین خبر اضافه شدن یه همکار جدید به مجموعمونه که نمی خوام زیاد معرفیش کنم تا خودش خودش رو معرفی کنه فقط همین رو بدونین اسمش نگارین خانم هست بعد امتحانات پست میده و خودش رو کامل معرفی می کنه.

ما هم دیگه داریم روز به روز به کنکور نزدیک تر میشیم

واسم دعا کنین

موفق باشین

یاحق.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت 14:49  توسط   | 

دعوت به همکاری

به نام او که زجام ساقی می نوشید

با سلام خدمت تمامی بازدیدکنندگان محترم

امیدوار بودم هیچ وقت این پیام رو ننویسم ولی فعلا که دارم تایپش می کنم.

بهناز خانم و ممس گل به خاطر برخی مشکلات به دلیل پایین بودن جنبه بعضی افراد و راه افتادن حرف و حدیث پشت این گروه همدل خواهان جدایی بودن و من هم که نمی تونم کسی رو به کاری مجبور کنم با رفتنشون موافقت کردم ولی این پایان کار نیست و من رضا حسین زاده از این به بعد به طور انفرادی مدیریت این سایت رو بدست می گیرم.

بنده همین جا از تمامی سمپادی های گل که پسر دختر بودنشون اصلا ملاک نیست خواهشمندم اگر مایل به همکاری با این سایت هستند به شماره موبایل بنده یعنی: ۳۴۷۰-۹۱۲-۰۹۱۱ تماس حاصل کنند تا بنده با بررسی شرایط عضویت،ایشون رو به عنوان نویسنده رسما اعلام کنم.

عرض دیگه ای نبود

در آخر از زحمات بهناز خانم و ممس گل در این مدت کمال تشکر رو دارم و آرزوی موفقیت دارم برای جفتشون در تمامی مراحل زندگی

شاد و پیروز و سربلند باشید

یاحق.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 18:14  توسط Sampad Group  |