خداییش چقدر خاطره داریما... اول یه چیزی به شایان جان بگم . آخه عزیزم تو که می دونی من و سها که خونه پی سی نداریم رضا هم که وقت نداره کلا خواستم بگم سرعت تایپ ما هم خوبه
(چشم حسود کور!!!)
خلاصه به درخاست رضا می خوام یه خاطره از ماشین بازی هایی که شبا بعد از نمایشگاه می رفتیم واستون بگم...![]()
بهترین خاطره این بود که یه شب بعد از نمایشگاه خسته و کوفته گفتیم چی کار کنیم؟! رضا گفت بریم بچرخیم مام گفتیم برییییییییم...!
خلاصه چشمتون روز بد نبینه یهو دیدیم واقعا داریم می چرخیم!
سرمونو گرفتیم بالا دیدیم داریم دور یکی از میدون های آخر کوچه ۲۲وم می چرخیم!
حالا نچرخ کی بچرخ!
یه دور دو دور سه دور... رضا بسسسسه... ۷۸ ۷۹ ۸۰... رضا تورو جون عزیزت بی خیال شو... ۱۲۳ ۱۲۴ ۱۲۵... رضا داریم بییییب!... ۱۶۷ ۱۶۸ ۱۶۹... رضا مغزمون جمع شد طرف راست سرمون! ول کن دیگه!!! حالا فکر کنین ۷ نفر تو ماشین داریم می ترکیم تازه آرش نهاوندیانم با ماشین اومد...! چشمتون روز بد نبینه یه چند دوریم با اون چرخیدیم! دیگه هر جی خورده بودیمو بیییییب! ![]()
خلاصه شایان عصبانی می شود!!!
رضا فرمونو می کشه چپ شایان می کشه راست و در کمال تعجب این شایانه که مبارزه رو می بره و خلاصمون می کنه...
واسه همتون از صمیم قلب آرزو می کنم این بلا به سرتون نیاد!![]()
خاطره ار رانندگی رضا بازم هست که به وقتش واستون می گم...![]()
و در آخر...
دچار باید بود وگرنه زمزمه ی حیرت میان دو حرف حرام خواهد شد...



