سلام به همه عزیزان و دوستان خوبم...![]()
بازم خودم...آره دیگه...ولی خیلی یادم نمیاد با این حال مینویسم...تا چی پیش بیاد...![]()
آقا شنبه فردای نمایشگاه (آخرین روز نمایشگاه) یه آقایی تشریف آوردن به اسم...(نمیتونم بگم ولی شما بخونید استاد...چون واقعا استاد هستن در رشته خودشون...اینو جدی گفتم)![]()
گفت جمع کردین؟؟نمایشگاه تموم شد؟؟ما هم گفتیم آره..(اینم بگم من(شایان) بودم و امیر حسین و هادی و سجاد و کمیل...
)...ما هم سرمون شلوغ ...امیر اینا داشتن کتابا و سیدی ها رو جمع می کردن...منم داشتم فاکتورها رو بازنویسی و مرتب و محاسبه می کردم...![]()
ایت آقا گفت کتاب فلان رو دارین؟؟(اسم کتاب یادم نی...)منم گفتم نه؟؟یهو براق شد
(کنایه از با خشم از جا پرید...دسترنج جناب نیک منش دبیر محترم ادبیاتمونه ها...
) گفت : ((چی ! ندارین ! واقعا شما کتاب به این مهمی رو ندارین!!(من که خودم خوره کتابم
و اتاقم تو کتابخونه شخصی پر کتابه
ـ غیر درسی ـ حتی اسم کتاب به گوشم نخورده بود
..ما که این برخورده تند رو دیدیم هول شدیم
...گفتم نه شرمنده...نداریم...دوباره شروع کردن :((واقعا ندارین؟؟!!! عجیبه !!خیلی عجیبه!!این کتاب پایه کلیه نجومه...)) ...کمیل که خواب بود یهو گفت :((گفتین کتاب پایه های چی رو میخواین!!!!!!!!![]()
)
)...جناب استاد عصبانی تر شد و اینکه گوشتون نمیشنوه و از این حرفا!!!...حالا بیا درست کن اوضاع رو...یهو توپید که :((شما اصلا بگین ببینم شنبه زوجه یا فرد؟؟؟!!!!!!!!!!!!بگین ببینم<<<)...![]()
![]()
![]()
![]()
با خودمون گفتیم خدایا این چی می گه ...ما همه روزه ...کف کرده بودیم..داشتیم جون می کندیم...استاد گیر داده که شنبه زوجه یا فرد
...یه نگاهه معنی دار به هم کردیم که یعنی آره گاومون زایید
(اااا....جدا...مبارک باشه
چند قلوئه؟...۴ قلو خواهر
...وا ! ۴ قلو ! ماشالله....آره دیگه خواهر گیر افتادیم...اسمشون رو چی میزاری خواهر...والله پدرشون میگه بزاریم الیمستونه گو ۱
..الیمستونه گو ۲
و الی آخر....ببخشید یه لحظه حواسم پرت شد...) خلاصه دو تامون گفتیم زوج و دو تامون گفتیم فرد...یکی هم که فکر کنم سجاد بود با نبوغ خاصش
( که البته بخش زیادیش رو در خیابون هراز به هدر داد...بچه یهو بزرگ شد...صبح تا شب هرازه...یکی اینو جمعش کنه...
) خلاصه اینکه سجاد ...این خدای نابغه هم گفت نه زوج و نه فرد
...اینو که گفت من فکر کردم الانه که استاد نانچیکو در بیاره بیفته به جونه ما که شماها کنه سه تیز هوشان دره نی؟؟ارواح کلتون شما تیزهوشه نی؟؟![]()
...خلاصه استاد با نگاه عاقل اندر سفیهانه در حالی دور می شد ما رو که همچون سکه های یک پول شده بودیم رو مسخره می کرد...(البته با نیگاهاش..اینم من فهمیدم...آخه ذهن خونی می کنم
...ذهن چه ربطی به نگاه داشت...)
ما که بعد از مدت ها راحت شده بودیم عینه ۵ کله پوک زدیم زیره خنده..
(البته حسابه من از اونا جداس...من جزء کله پوکا نبودم...چرا ۵ تا....چون در این لحظه رضا هم اضافه شد بهمون...)
خلاصه این روز هم گذشت و ما خسته جمع کردیم رفتیمو من که یه نیسون بار داشتم اونجا..از کیس و کیبورد و اینا گرفته تا سینی و بشقاب و گلیم و ....![]()
فقط یه سوال:جدا شنبه زوجه یا فرد؟؟![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند
ساکنان حرم ستر و عفاف ملکوت با من باده نشین ساغر مستانه زدند
آسمان بار امانت نتوانست کشید قرعه کار به نام من دیوانه زدند
جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه چو ندیدند حقیقت ره افسانه زدند
![]()
دوستتون دارم...![]()
شایان...![]()



