خوب هستین انشالله؟؟ نماز روزه هاتون قبول ! خوب دیگه ماه رمضان هم اومد و رفت و ما موندیم و کوله باره سنگینمون....راستی عید فطرتون مبارک... امیدوارم روزهای خوبی در پیش داشته باشین...
آخی!!...چه زود گذشت...حد اقل برای من که اینطور بود...تابستونو میگم...واسه من که خیلی تند اومد و رفت...ای خدا!!!راستی برا شما چی؟؟برا شما هم زود گذشت؟؟یه چند روز دیگه مدرسه ها باز میشه و باز هم همون روزهای تکراری و شیرین....روزهای دبیرستان بهترین روزهای عمرتونه...از دستش ندین دوستای گلم...زود میاد و میره ولی بهترین خاطره ها ماله دبیرستانه....
کم کم تعداد پست های ما هم کم میشه هر چند سعی می کنیم هر چند وقت بیایم سراغتون ولی خب دیگه...منو ممس که امسال پیشیم...سها هم که سومه ...(اینی که من می دونم بعید می دونم براش فرقی داشته باشه!!!کلا بیکاره!!! ولی خوبه اینم...آدم همیشه وقت داشته باشه....ببخشید سها خانم شما چی جوری برنامه ریزی می کنین این همه وقت دارین؟؟!!!!زیر نظر استاد الیمسونه گو کار می کنین دیگه؟؟؟)
بگذریم...چیزه زیادی هم از خاطره ها یادم نمونده...آخی...چقدر زود همه چی رو فراموش می کنیم...حیفه بخدا....
ما که امسال پیش هستیم و یه سال دور از جونمون و جونتون باس عینه خر بخونیم....تا ایشالله اگه خدا خواست به اون چیزی که حقمون برسیم...یه کم زیادی جدی مینویسم امشب...نمیدونم چرا ولی یه خرده دلم گرفته...شاید چون ماه رمضون تموم شد...اینم از این دیگه
بچه ها دیگه باس منتظره پست های سوتی ما در مدرسه باشین...این مدت هم که مدرسه نرفتیم و خبر خاصی ندارم...ولی خب احتمالا همه چی برا شروع درس و کلاس آماده ست..نیس؟؟
قبل از شروع سال جدید پیشاپیش یه خسته نباشی و یه خدا قوت از طرف سمپادیها به آقای نصیریانه عزیز میگم...امسال ساله آخره آقای نصیریانه...من که هفت سال با ایشون بودم...بد به حال اونایی که با آقای نصیریان نیستن!! امسال که تموم شه خیلی دلم براشون تنگ میشه ولی امیدوارم هر جا میره موفق باشه...و مانی عزیزشون ((پسر آقای نصیریان))...خلاصه من و آقای نصیریان خیلی با هم خاطره داریم...از رفتنمون به اداره واسه مسابقات گرفته(یه مدت هر روز اداره بودیم...موقع مسابقات استانی بود) تا جلساتمون واسه مجله و اردوی اصفهان و شبهای رصدی و ...خلاصه من که هفت سال خاطره از آقای نصیریان دارم...خدا خیرش بدهم...
بچه ها برام دعا کنین...
حرفهای ما هنوز نا تمام...
تا نگاه می کنی
وقت رفتن است
باز هم همان حکایت همیشگی...
پیش از آنکه با خبر شوی
لحظه عزیمت تو ناگزیر می شود
آی...
ای دریغ و حسرت همیشگی!
ناگهان
چقدر زود
دیر میشود!...
دوستتون دارم..
شایان...



