-----------------------------------------------
غروب است
با آنکه میترسم
با آنکه سخت مضطربم
باز با تو تا آخر دنیا خواهم آمد...
...
حالا دیدار ما به نمی دانم آن کجای فراموشی
دیدار ما اصلا به همان حوالی هر چه باداباد
دیدار ما و دیدار دیگرانی که ما را ندیده اند...
-----------------------------------------------
سلام دوستای عزیزم...
امیدوارم حال همتون خوب باشه...
تعطیلات مدرسه به بچه های هر دو تا مرکز خوش گذشت؟؟؟
همه تعطیل شدن غیر از ما پیش دانشگاهی ها !!! ما ۴شنبه رفتیم مدرسه!! اونم چه کلاس و درسی!!
زنگ اول آقای یقینی یه نیم ساعت دیر اومد!!!! زنگ دوم آقای شکری اومدن...اول که قرار بود امتحان بگیره ولی بعد گفتن که نمیخواد باشه واسه هفته بعد...بعد از اون هم شروع کردن به درس دادن تو گویی که ما همچون آبغوره گیری داریم ازگرما عرق میریزیم!!! از جهت دیگه هیچ سیستم سرمایشی هم نداره کلاسمون!!! یه پنکهه داریم که از بس بچه ها ازش مانند تارزان و یک حیوون که نمیخوام اسمشو ببرم ( به زبون محلی خودمون شادی )از پره های پنکه بدبخت آویزان گشتند که پنکه محترم پره هاش مثل ابرو بعضی از خانوما (این مدلهای شیطونی و ماهواره ای و غیره که ما هیچی تا حال ندیدیم و اصلا نمیدونیم چی شکلیه این مدلا...اصلا مگه خانوما به ابروهاشون دست میزنن!!! نه بابا!! بلا دور خواهر!! شکله ابروهاشون همه مادر زادی این شکلیه!!!! جالب اینه که برای اثبات حرفشون جون شوهراشون هم قسم میخورن/...((جان اصغر...مرگ غلامرضا...به سر مظاهر و...))...بعضی ها هم که کلا ابروشون رو تتو می کنن که البته من تا حال ندیدم...کی گفته ابرو عمه من تتوئه؟؟؟ هان؟؟ کی گفته؟!!! کی؟ یه معلم عربی هم هست که تتو کرده!! نه بابا!!! اصلا تتو چی هست ما پسرا که هیچی از اینا نمیفهمیم ((به نقل از خانم پرتوی))!!!کلا یه دوره کلاس آموزش آرایشگری گذاشتم برا کاربرای خانم که اصلا آرایشگری بلد نیستن؟؟!!!!!!))
....خلاصه اینکه پره های پنکه خم شده باد نمیزنه!!
زنگ آقای فرجی!! دبیر گل ما !! خود آقای فرجی بود که برامون تیم گرفت و خودش هم شد داورمون و ما بازی کردیم!! بعضی اوقات کچ میکرد!! هر چند از گاهی هم گزارش! چه میکنه این آقای مهرداد فرجی!!!(نقل به مضمون!!!) البته شما بخونین ما امتحان داشتیم بعد از امتحان اومدیم پایین!!!!!خودت دیگه تا تهشو برو!!!!)
وسط مسابقات جام زنگ انگلیسی بچه ها از تظاهرات ۱۳ آإان برگشتند که اینجانب دوچرخه پنچر یه پسره رو گرفتم و در حالی که شعار می دادم به عنوان سفیر بچه های پیش شعار الله اکبر سر دادم...
زنگ بعدش هم که طبق معمول آقای شکری گریه مون رو در آورد...تازه شم یه قسمتی از متن جزوه گفتن با توجه به معادله ((ستاره))..که یکی از بچه ها چون هیچ ستاره ای پیدا نکرد گفت :ستاره کجاست ؟ آقای شکری هم جواب دادن : خونشه!! بچه ها خیلی دنبال آدرس خونه ستاره گشتن و حتی آخراش به شماره تلفن هم راضی شدن که البته دستمون به جایی نرسید؟!!!میگما اگه کسی شماره ستاره رو داره به ما هم بده نه!!!!!!!!! کلا ۴ شنبه خوبی داشتیم و جای همتون خالییییییییییییی!!!!!
امروز ۵ شنبه غروب هم که من تو شهر کتاب بودم و ۱۰ جلد کتاب زیر بغلم بود که آقای رضایی نژاد رو دیدم که متعجب بودن از این همه حجم کتاب !!حتی پرسیدن اینا رو میخونم که من جواب دادم با اجازه بزرگترا بععععععععععععله ((مثل این دخترا هستن که کلی کلاس و افه میان بعد سر مجلس عقد از بس تو دلشون هول هستن همون اولین بار بدون اجازه از بزرگترا میگن بععععععععله))
دیگه هم که خبری نی جز سلامتی تک تک دوستان!!!
با آرزوی مرگ برای تمامی کسانی که به انفلونزا دچار شدن((چقدر من نیکو سرشتم!!)!!!!!!
------------------------------------------------------
خدا حافظ...
خداحافظ پرده نشین محفوظ گریه ها...
خدا حافظ عزیز بوسه های معصوم هفت سالگی...
خداحافظ گلم خوبم خواهرم
خلاصه هر چه همین هوای همیشه عصمت
خداحافظ خواهر بی دلیل رفتن ها
خداحافظ!
------------------------------------------------------
دوستتون دارم...
شایان...



