سلام به همه ي بكس سمپادي و غير سمپادي.
بالاخره مدرسه هم تمام شد.
امروز اومدم اينتجا تا اولين خاطرمو از مدرسه بگم.
اول ابتدايي بوديم. اولين روز مدرسه.
معلممون اقاي جعفري اومد تو كلاس و بعد از يه خوش و بش كردن رفت سراغ كمد كلاس كه دفتر كلاس رو از توش برداره!
دستشو گذاشت توي كمد كه يهو از تو كمد صداي گنجشك اومد!!
بچه ها همه سر و صداشون بلند شد!
هي مي گفتن اجازه! گنجشكو در بيارين ما ببينيم!
معلم يه خورده سعي كرد ولي نتونست درش بياره!
واسه همين در كمدو بست كه گنجشك در نره!
كل اون روز تو كلاس بحثمون سر گنجشك بود.
يكي دو روز ديگه هم گذشت و هر روز از تو كمد صداي گنجشك مي اومد. و هر روز ما تو فكر اين بوديم كه گنجشك چي جوري رفته اون تو! ولي روز چهارم كه شد به جاي اين مساله با در اومدن صداي گنجشك ما تو فكر اين رفتيم كه اين گنجشك بد بخت بدون اب و غذا اون تو چي جوري زنده مي مونه؟؟؟؟؟؟؟؟
روزها هفته ها و ماه ها ميگذشت و هر روز صداي گنجشك دل بچه ها رو مي لرزوند كه نكنه فردا عمر گنجشك تموم بشه و ديگه صداشو نشنويم!!
...تا اين كه بالاخره روز اخر مدرسه فرا رسيد!
بچه ها همه مي خواستن برن گنجشكو در بيارن و ازادش كنن. ولي خب اول ابتدايي بوديم و قدمون حتي به در كمد هم نمي رسيد!
معلم نصيحت هاي اخرشو به بچه ها كردو رو به بچه ها ثابت وايساد بدون اين كه صدايي ازش در بياد....
يهو دوباره صداي گنجشك در اومد بدون اين كه در كمد باز شده باشه..... همه ي نگاها به سمت كمد برگشت ..... ولي يه بار ديگه صداش اومد..... با كمال تعجب صدا از طرف كمد نبود...... همه به سمت معلم برگشتيم......صداي گنجشك از دهن معلم مي اومد بيرون!!!!!!!!!!



